تبليغاتX
ته دل یک دختر پیچیده - بال معنای یک کبوتر نیست ...خواستن با شدن برابر نیست...

ته دل یک دختر پیچیده

اول بهارامسال برادر شوهر جان واسه من دوتا فنج خوشگل نوک نارنجی خرید و  ذوف مرگ ام کرد! بعدش  چون داشتیم میرفتیم سفر فنج ها رو با همستری که دوستام کادو تولد بهم داده بودن سپردیم به آقای تصادف که میونش با همستر به شدت خوب بود. از سفر که اومدیم رفتیم بچه هامونو پس بگیریم دیدیم آقای تصادف  هم دوتا مرغ عشق واسمون خریدن عیدی! بعدش ما تا حالا داریم از وجودشون کیف میکنیم! اما چون آزادی سرمون میشه میخوایم اول بهار اونارو آزاد کنیم .(البته انگاری خیلی هم سرمون نمیشه!! که اگه میشد همین حالا این کارو میکردیم!! )  بعدش نه که قرار هس اول بهار پرنده هامونو آزاد کنیم...خوب باید آمادگی آزادی را بهشون بدیم! نمیشه که هی بخورن و بخونن و بخوابن و ندونن دنیا گربه داره! سنگ داره! چمیدونم دوندگی واسه یه لقمه دون داره!! اینه که گاهی هی آزادشون میکنیم تو خونه و من میشم گربه و میزارم دنبالشون! یا انار قل میدم طرفشون! یا هی آرامششونو به هم میزنم که فرز شن تو پریدن و شتاب گرفتن! خلاصه پریشب فنج ها رو آزاد کردیم...دیشب مرغ عشق ها و امشب نزدیک بود ماهی ها رو از آکواریم در بیاریم آزاد کنیم!! اینم عکس هاش!

آزاد بر فراز دشت کاغذی  آزاد بر فراز دشت کاغذی...

   دوباره به هم رسیدن و بوسه هایی که نشد بگیرم!

 آقای مرغ عشق علف دیده آواز میخواند!

خانم مرغ عشق در دستان همسر جان خنده قشنگ ام!  

» قدیم تر ها هم دو تا لاک پشت سنگاپوری داشتم که اونقدر بزرگشون کردم که دیگه تو فسقلی آکواریم ما جاشون تنگ بود بعدش یه سفر کیش پیش اومد و اونجا آزادشون کردم! (قاچاقی تو کیف دستیم بردموش تو هواپیما!! بسکه حیوون درک نکن هستن کادر هواپیمایی ) بعدش از اون زمان واسم تجربه شد که بچه را باید خوب تربیت کرد تا بعد از اینکه تحویل محیط دادیش هی نگرانشون نباشی! (من لاک پشت هامو بد تربیت کرده بودم! اونقدر لوس شده بودن و لا زرورق بزرگ شده بودن که با نمک دریا و شکار کردن و اینا و اینا بیگانه بودن! خیال میکردن زندگی یعنی صب به صب چشم انتظار یه دایناسور باشی که میاد رو آب واست غذای خوشمزه راحت الحلقوم میریزه )

» به همسر جان میگم دیگه حیوون ها جاهای خالی روحمو پر نمیکنه من بچه میخوام...یکی که وقتی میام خونه صدام کنه! تو بغلم جا بگیره! گاهی میگه هنوز تورو بزرگ نکردم که یکی دیگه گیرم بیاد! گاهی میگه نه! ما میخوایم سفر بریم با بچه نمیشه! گاهی میگه ما هنوز نمیدونیم واسه چی اینجاییم که یکی دیگه را هم بیاریم! گاهی میگه جو گیر شدی ! گاهی میگه مگه دیوونه شدی؟ گاهی میگه نگران تو ام! لاغر مردنی!  همیشه یه چیزی میگه خلاصه! اینبار هم میخنده... و خنده های جادوییش یهو یه عالمه عشق رو جایگزین همه همه فکرهای من میکنه! تا بعدن یادم بیاد دوباره دس خالی موندم!!    

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:16  توسط   |