من شاکی از تو و اون حسادت کور ،خودم از روز الست تاب اینکه حتی خدا ، یه ذره از جای منو تو دل بزرگ تو تنگ کنه نداشتم ... من بودم که گفتم آدم باید تو انتخابات شرکت کنه!! گفتم رای بده :بگو با حوایی یا با خدا!!؟ یادمه خوب یادمه که سیب دلمو دادم دستت و تو دست از اون هلو درشتهای بهشتی برداشتی...وگاز زدی...گاز زدنی! اونقد خوشمزه و نوش جان تو ساخته بودش خدا که گفتی من حوای لاغر مردنی رو که توی دلش مثه یه سیب قرمز ، سفید و شیرین هست رو میخوام و دیگه هیچی!...بعدش شد اینی که میدونی...
حالا من با این سابقه چجوری (جدا هیچجوری نمیشه) حالیت کنم که دیوونه! حسودی نکن تو آخرشی!! حسودی به چی آخه!!؟؟ این حرفها یعنی چی آخه؟؟
اینه که که بگذریم...
گفتی یه وبلاگ میزنیم مثه آدم و حوا ! با هم مینویسم...میگم باشه...از ته دلم میگم باشه! آخه من با تو بودن رو دوست دارم همه جا! همه جور!! همه وقت ! و با این نام ها موافقم...آخه یه جور از اول اول اول شروع کردن میبینم این اسم هارو...یه جور امکان دوباره ...
خواستی و میخوام که از همه اون دوستای خوبی که نشون دادن دوستی یعنی چی! همه اونایی که با ته دل من از صداقت گفتن و با ته دل تو از حمایت...همه اونایی که ته دل منو خوندن و عیب ها گرفتن و اما با تموم این حرفا و خطاها دوست موندن همه اونایی که نگران عشق ما شدن...همه اونایی که با ته دل تواز من حرف زدن...همه اونایی که واسه من و تو دوست بودن...دعوت میکنم که همراهیمون کنن...
راستی نمیشه ناگفته گذاشت که تو برای من فسقلی! از بهشت گذشتی من برای تو از جهنم! نمیشه نگفت که هنوز هم توی عاشقی حرف اول را تو میزنی... گرچه من به خدا حسودی کرده باشم و تو به یه کرم!
همینجور میگم که تکرار کنم! تو خورشید منی! خاک منی! آب منی! باغبان منی! و من ترجیح میدم که زیر دندونهای تو باشم تا خونه کرم ها!!
(من تاحالا لای دندونهای تو نبودم...تو سیب را میبلعی!!!)
»این یه حرف در گوشی هست! عزیز دل! تو همه احتیاج منی ولی من یه دل لاگ خصوصی هم میخوام!! گفتم که بدونی! نه که بجوری!! یه وبلاگ میخوام نه چون نمیشه روبازی کرد! چون منو باید کشف کنی! نه که بخونی! و چون همه شکوفه ها سیب نمیشن...بعضیهاشونو باد با خودش میبره...
