تبليغاتX
ته دل یک دختر پیچیده - بر او ببخشایید...بر او که از درون متلاشیست.

ته دل یک دختر پیچیده

» من و همسرجان زخمی و خرد پرستار هم شدیم!

» بدترین وقت ها گذشت ... شبهایی گذشت که یهو از زیادی احساس غم دیووانه از خواب میپریدم ...اولین بار بود که گریه هیچ آرامشی نمیداد.

» میخواستم برم پیش یه روانشناس...اونقدر کار زیاد بود که هیچ نشد.

» یکی از دوستان و شاگردای استاد هی گیر داد و کمی قضیه را گفتم! یک نامه نوشت و یک جواب گرفت...حرف حسابش این بود که حق با همه هست...و آنجاهایی که ناحق هست باید در آرامش به هم گوشزد کنیم. اگه همو دوست داریم به هم کمک کنیم که بد رفتار و قضاوت نکنیم.

» من همسر جان را خیلی قبول دارم...مهمه کلمه هایی که به کار میبره.خیلی مهم هست.

میتوانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را میبخشی.

» درباره تجربه خودش در یه عشق ممنوع نوشته بود.

» همسر جان گفت روانشناس چرا؟ با خودم بگو ! همسر جان نمیدونه که همه کس من هست ولی دوتا گوش بی تعصب نیست.

» همسرجان از سفر اومد و منو بغل کرد و خیلی گفت که دوستم داره...و خیلی شنید که دوستش دارم!

» همسر جان اول از هرچیز بهم حسابی آرامش و نیرو و امنیت داد.

» خیلی عوض شده بود. این مرد غمزده همسر من بود.

» همسر جان با من درباره آنچه گذشته صحبت کرد ...

 همسر جان گفت که کسی حق نداره کسی را دوست بداره که با عشق و نه حتی به اجبار از آن کس دیگریه!

من گفتم که دوست داشتن ربطی به این حرف ها نداره! و آدمی فقط میتونه امیدوار باشه که دوست داشتن و عاشقی اش حداقل کمی تا قسمتی در چهارچوب ها و هنجارها بگنجه!

همسر جان گفت که استاد اگر گفته بود با این آدم رفت و آدم کنید یکبار بود و بارها گفته بود که راست گو و درستکار باشید.

 همسر جان گفت که من خطا کارم! چون دروغ گفتم! و اصولا از دروغ بدتر اینکه نگفتم! و من گفتم که خیلی از این ناراحتم و نمیدونم چرا اینقدر بد رفتار کردم.

من به همسر جان گفتم که بیا این بحث را تکه اش کنیم! یک بحث این است که من  از تو مخفی کرده ام و تورا که حریم منی و عزیز منی و همیشه با تو راحت بوده ام دخیل نکرده ام که خطاست! و فرصت بدهی تلاش میکنم تا جبران میکنم!

یک بحث اصولا خطا کار بودن آقای تصادف از لحاظ فقط بحث روانشناسی هست...که من جدا موافقم که دیگر نبینیمش           !

یک بحث این هست که مگه من کم گذاشتم که تو حسودی میکنی؟

یک بحث این هست که چرا منو با بابا مقایسه میکنی؟

همسر جان گفت که بابا هم میتونه بگه کم نذاشته!! همچنان که مسافرانی که بعد از تلفنی قربان زن و بچه شان رفتن میروند سراغ سکس کلوب ها .

همسر جان گفت که آقای تصادف خطاکار هست چون حریم هایی را شکسته.

من گفتم  که آقای تصادف قابل ترحم هست.گفتم فلانی و فلانی و خیلی های دیگر (خودمان حد اقل سه مورد میشناسیم ) کم از نظر تو دوست داشتنی و قابل احترام هستند؟ خوب اینها هم دچار شده بوده اند؟ عاشق مردی یا زنی که خانواده داره...این دلیل کافی برای خطاکار بودن نیست و من سعی کردم که بهش کمک کنم.

همسر جان گفت دلیلی نداره که ما بریم سرما بخوریم تا این ویروس را دو نفر دیگه نگیرن! و ما مسئول کسی نیستیم.

همسر جان گفت وقتی کسی کسی را دوست داره اگه بدونه که اون از چیزی حتی الکی ناراحت میشه رعایت میکنه و از خیرش میگذره ...و همسر جان از این جهت که خودش اینکاره بود راست میگفت.

همسرجان گفت که من تا جای اون نباشم نمیتونم نظر بدم که اونچه بر سرش گذشته چی بوده...

من و همسر جان بالاخره تونستیم خیلی به هم نزدیک بشیم...

من کلا آرامش دار شدم!!

تمام هدیه های آقای تصادف را به تقاضای همسرجان گذشتم روی میز که چند کتاب بود (چیم دل بگشا ، دولت عشق ، کودک درون ، گزیده های جبران خلیل جبران و اینها...(کتاب ظهیر که به قول همسر جان آن هم در همین راستاها بوده را داده بودم کسی و نبود) و چند نوار (رویای وصل و پیوند مهر ) و چند سی دی ( دوتا selection و یه چه کسی پنیر مرا دزدیده و یه آموزش فتو شاپ )  و یک سنگ و مرغ عشق ها. همسر جان گمونم نمیدونه چیکارشون کنه!

» ظاهرا حال همسر جان خوب هست.

» من فکر میکنم که همسر جان کمی تا قسمتی اشتباه میکنه ولی آرامش الان از همه چی مهمتر هست .

» من فکر میکنم اینکه به همسر جان درباره آقای پدر گفتم اشتباه بوده...این چیزها درک کردنی نیست!

» انسان خیلی پیچییده تر از این حرف هاست...

» همسر جان را دوست داشتن آسون ترین کار دنیاست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:3  توسط   |