حرفم نمیاد .شدم اسیر یه بغض تلمبار. بعدشم چی بگم؟ مرثیه که گفتن نداره. انگار دلم سوراخ شده و دیگه ته نداره .(تازه شده اندازه عشقم به تو! ) انگار مردم.
میخوای بدونی روزهامو چطوری سپری میکنم؟ لای چرخ دنده های ساعت ...فکرهای تلخ دارن منو .... من دارم از پا میافتم.دارم چرخش زمین را احساس میکنم.چرخش اتاق رو. افتادت سقف رو. من بد میخوابم و گریه هام انگاری دیگه تمومی نداره.این زخم لعنتی هنوز تازه هست. من جدا به یه روانشناس احتیاج دارم که منو نقد نکنه! منو بفهمه! مثه یه سبک یا یه کیس جدید.
من دارم داغون میشم چون تو چشمای تو خودمو اونجور که باور دارم هستم نمیبینمو این غم لعنتی از شونه های من بزرگ تره.. بعدشم من اصن نمیتونم هیچی از خودم بگم به چشمهای تو که میتونم؟ تازه اصن نمیشه که بشه وقتی من گم شدم.میدونی انگار یکی منو کات کرده آ دیگه paste نکرده ،کمرنگم...نیستم...اصن از بودن خسته ام...هیچکی نمیدونه چقدر خسته ام . میدونی من اول فکر میکردم ما به هم نزدیک تر شدیم(میشیم) و اون فاصله هه که به قدر نگفتن از آقای تصادف بود دیگه نیست و ما چفت هم میشیم...من خیال میکردم تو بگی بیا توی بغلم بی پناه من! و ...اما میبینم که چه آسون هی میشه فکر بد کرد درباره من! میفهمم چه بدجور میشه به عشق شک کرد...من میدونم که نگفتن همون دروغ گفتنه...
ببین من میدونم خوب هم میدونم که اگه احساس من به تو خود خود عشق نبود نمیشد اینقدر بیشتر از اینکه باهات باشم مال تو باشم...من خودمو میشناسم من میدونم که خیلی تورو میخوام...خیلی تورو میخوام...خیلی تورو میخوام...میدونم واسم آخرشی...میدونم با من آمیخته شدی...زندگی منو زنگی کردی...بعد دادی به من...میدونم که همیشه با همه وجودم بهت عشق ورزیدم ..که شیرینی زندگی من شاید جدا تنها شیرینی زندگی من باشی! تنها مزه خوب! تو چرا نمیدونی؟ به من بگو!
» راستی من دوباره شاعر شدم این روزا ...هی خودمو این جنون رو بالا میارم. اما میخوام تو فکر من کپک بزنن این زجه ها من نمینویسمشون.
» این نیز بگذرد.
