گمونم اونقد ترسیده از عاقبت سیاه در سیاه در سیاه من نوعی حرفامو خوندین که اون جمله ما همون شب آشتی کردیم را ندیدین هیچکدوم! شایدم بخشیده شدگی من نوعی به این زودی واستون اونقد عجیب غریب و تا مرز ناممکن بوده که باور نکردین ! شاید غیر نالیدن کجایی کجایی اونقدر اسم همسر جان اینجا نیومده که باور کنین که راستی راستی من همسری دارم اینجوری! که صاحب نظر هست و نظرش خطاپوش ! نمیدونم...چی بگم؟...میمردم اگه منو نبخشیده بود.
میدونین همون شب چهارشنبه همسر جان گفت که با من میمونه و میذاره تا بهش نشون بدم که عشق زندگی من هست ...منو بغل کرد و بوسید ... بعدش چمدونشو بستم و با هم خوب خوابیدیم و پنجشنبه رفتیم سر کار و ظهرش همسر جان رفت...از اون موقع ما با هم تلفنی چن باری صحبت کردیم ...همسر جان واسم اس ام اس داده :
من رو نصف النهار مبدا هستم درحالی که تو مقصدمی...
من دوهزار بار تا حالا خوندمش...مثه وقتایی که میشینم صدای پیغامهای تلفون قدیمی را هزار بار گوش میدم...مثه وقتی یه ترانه را دوهزار بار گوش میدم...
اگه یه روز بری سفر، بری ز پیشم بی خبر / اسیر رویاها میشم،دوباره باز تنها می شم
به شب میگم پیشم بمونه،به باد میگم تا صبح بخونه /بخونه از دیار یاری،چرا میری تنهام میذاری؟
اگه فراموشم کنی،ترک آغوشم کنی / پرنده دریا میشم ،تو چنگ موج رها می شم
به دل میگم خاموش بمونه،میرم که هرکسی بدونه / می رم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری
اگه یه روزی نوم تو ،تو گوش من صدا کنه / دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه بذاره درد تو دوا شه/ بره توی تموم جونم،که باز برات آواز بخونم
اگه بازم دلت می خواد که یار یکدیگر باشیم / مثال ایوم قدیم بشینیم و سحر پا شیم
باید دلت رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره /بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری
اگه می خوای پیشم بمونی، بیا تا باقیه جوونی / بیا تا پوست به استخونه، نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره، دوباره آهنگی بگیره / بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری
اگه یه روزی نوم تو ،تو گوش من صدا کنه / دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه بذاره درد تو دوا شه /بره توی تموم جونم،که باز برات آواز بخونم
اگه یه روزی نوم تو ،تو گوش من صدا کنه /دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه بذاره درد ت جابه جا شه /بره توی تموم جونم ،که باز برات آواز بخونم
راستش هنوز ته دلم خیلی بدجوره ...هیچکی نمیدونه چرا...یه جورایی اسن نیستم...یه جورایی گم شدم...همه بدنم درد میکنه و خسته هست و همش گریه ام میگیره یه حالی هستم که هی بم میگن کجایی؟ من احساس میکنم گم شدم و نمیدونم کجام یا کی هستم من دلم یه آینه میخواد من دلم بیتش میخواد من دلم میخواد یه نفر با من حرف بزنه و منو به من درس بده.
گاهی آدم فکر میکنه به یه چیزایی که بد هستن بعدش خیال نه! باور داره که تو زندگیش هیچوقت واسش از این چیزا اتفاق نمی افته شک نداره که این چیزا مال دیگران هست ...بعدش ...دلم نمیاد بگم ... فرق من با بابا چیه؟
امشب mbc2 فیلم love story را گذاشته بود...دیدم و حسابی گریه کردم.
یه جمله قشنگی داره که دوبار گفته میشه :
Love means never having to say you're sorry
یعنی همیشه تا ته امکان وجودیت عشق ورزیده باشی که جای هیچ گله ای نباشه...که بی خودخواهی همچی همهجوره عشق ورزیده باشی که ... هیچکی اندازه من مقصر نبوده این منو دیوونه میکنه.
من چرا اینقدر گند زدم؟
من چرا اینقدر گند زدم؟
(حرفهای ته دلم...اوناییش که مال تو هست اینجا نیست...باید در گوشت بگم...عزیز دل من
