تبليغاتX
ته دل یک دختر پیچیده - ادامه آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد...

ته دل یک دختر پیچیده

» تو اون اوضاع صدای روشن شدن کامپوتر اومد...همسر جان نوت بوک داره و کامپیوتر خونه مدتهاس مال منه...همسرجان نوت بوک را نمیاره خونه این روزا که تو خونه مال من باشه نه مال کار...فکر کردم نکنه هایپرنیت باشه و وبلاگم معلوم باشه...گفتم لطفا پنجره ها رو ببند...میدونستم این کارو میکنه ...مطمئن بودم اما استثنا ها رو نادیده گرفته بودم...

اونقدر از گریه زیاد و هیچی نخوردن حالم بد بود که با اینکه کلی احساس وبلاگ خوانده شدگی داشتم خیلی دیر و به زور پا شدم...در اتاق را که باز کردم پنحره وبلاگمو بست...من ولی مطمئن بودم...وقتی پرسیدم گفت بیا توی بغلم...من نشستم اونطرف...دیگه گریه ام نمیومد...بهم گفت این بود صداقتی که ازش دم میزدی؟ گفت اونوقت تو به من ایراد میگیری که دوستت ندارم؟ که باهات خوب رفتار نمیکنم؟؟ تو !!که به من خیانت میکنی؟ گفت اونوقت به بابات ایراد میگیری؟؟ اینه ته دل تو؟؟؟ همش اونه؟؟ خواب اونو میبینی؟؟ به اون فکر میکنی؟؟ میشماری چن بار بهت گفته خانمی؟؟؟ گفت ...گریه کرد...خیلی بد بود.

تا ۷ صبح گریه کردم...بهش گفتم تورو خدا وبلاگ را تمامشو بخون من تورو دوست دارم! من فقط تورو عاشقم!...گریه کرد...تو سر خودش زد...گفت تو آقای تصادف را دوست داری که به خاطرش دروغ میگی...گفت از زندگیت میرم بیرون...گفت  دوست دارم ولی نمیخوام جلوتو بگیرم...وای خدایا به یاد آوردن اون لحظه ها هم بده...

چجوری بگم چقدر بده که کسی که همه چیز تو هست از دست تو درحال له شدن باشه و تو هرکاری کنی بدتر شه؟ 

همه بدنم میلرزید...قبول کرد که بخوابیم...۹ از خونه رفت بیرون...

آقای تصادف زنگ زد واسه احوال پرسی گفت همسر جان یه آهنگ شهرام ناظری را از صب داره گوش میده...گفتم ولم کن! گریه کردم...

خوندن وبلاگ همه چی را بدتر کرده بود...عصر بهم گفت که همه چی تموم شده...گفت بهونه گیریام ومال اونه و به خاطر اون دور شدیم از هم...گفتم نه! گفتم اگه نگفتم مال اینه که دور شده بودیم! خیلی باهاش حرف زدم...از همه تنهایی ها...از همه خاطره ها....از وقتایی که از بس عاشقشم میرم تو پیراهن اون سمت تخت اون میخوابم...از وقتایی که هرچی میبینم دلم میخواد اونم ببینه...از جاهای خوندنی کتاب ها که خط میکشم که وقتی میاد واسش بخونم...از اینکه همه میدونن من چقدر دوستش دارم حتی آقای تصادف هم میدونه...از اینکه من میخواستم درست رفتار کنم و اشتباه کردم ....از اینکه همه انرژی منه و وقتایی که نیست هیچی نیستم...از اینکه چقدر قبولش دارم ...چقدر آخرشه واسم...همه بدنم میلرزید...گریه امون نمیداد...گفت تو چرا ناراحتی؟ من باید ناراحت باشم؟؟...

خیلی سخت گذشت...شاید پیر شدیم یه کم...هنوز دست راستم رعشه داره...

با هم آشتی شدیم همون شب .

آقای تصادف دیروز نیومده بود سر کار ...همسر جان نتونست بهش بگه دیگه نیا دفتر...ظهر که همسر جان دوباره رفت سفر تلفن زد ...من بهش گفتم همه چیو... خداحافظی نکرد...ساکت بود.

حالا دیگه مکار نیستم...حالا خودم هستم دوباره! ... هنوز گریه ام بند نیومده اما...آخه صداقتم شرافتم اعتمادی که بهم داشته همه  رفته زیر سوال ...

دوستش دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 15:7  توسط   |