وقتی یهو همه چی همه جوره عوض میشه چجوری میشه همه اش را گفت؟ خیلی خلاصه میگم...فقط واسه اینکه بدونین! نه واسه اینکه یادم نره...که هیچوقت ممکن نیست.
» میخواستم تو وبلاگم بنویسم که کار همسر جان را خسته نمیکنه و این موضوع داره منو خسته میکنه که تینا هوفی (دقیقا این لغت مخصوص این بشر ساخته شده!! ) اومد نشست و شروع کرد تعریف کردن و اینا...سر تعریفاش من از همسر جان نظر میخواستم که همسر جان نه تنها نظر نداد که نگام هم نکرد...واسه تینا عادی بود که همسر جانی که مشغول کار هست نخواد تو یه بحث اجتماعی چرند شرکت کنه اما واسه من...من بغض کرده بودم که ارزش یه نگاه هم نداشته باشم...
» همیشه میشه بهتر یه کاری را کرد...من هی دارم سعی میکنم که اینجوری باشم...و احتیاج دارم بهم بگن آفرین!! بعدش همسر جان که آفرین نمیگه یه تذکر کاری بهم میده که هیچی ربط به من نداشت و اشتباه کس دیگه ای بود...من هم بهونه کردم که چرا اینجوری میگی؟ و یهو ترکیدم! زدم زیر گریه! گفتم تو با من بدرفتاری میکنی! نمیگی اسن یه هفته اینجایی! همش سر کاریم تازه نگام هم نمیکنی! جایی قرار داشت...هاج و واج نگام کرد و رفت...منم یهو از اینکه یه دقه هم واسه آروم کردن من نموند بیشتر عصبانی شده بودم رفتم از ترس اینکه دیده شم تو راه پله پشت بوم به گریه...آقای تصادف داش دنبالم میگشت...اما پیدام نکرد.
» یه نیم ساعت بعد که به خیالم چشام از سرخی دراومده بود اومدم کیفمو بردارم که برم که تینا گیر داد و منم یهو دوباره اشکم دراومد... جلو همشون ...از این بدتر نمیشد...هی میگفتن چی شده؟؟ آقای تصادف تا پای تاکسی باهام اومد و پرسید از فلان قضیه ناراحتی؟ (نمیدونم چجوری فهمیده بود) و دیوونه اسن یه هفته اینجاس و اونم میخوای دعوا کنی باش؟؟ دوست داره! ...رفتم خونه که راحت و بی وقفه گریه کنم.
» همسر جان چن بار زنگ زد و گفت که نمیدونه چرا من اینقدر حساس شدم و نمیخواد منو ناراحت کنه و دوستم داره...گفتم باشه...ولی هجوم غصه هایی که عقده شده بود پدرمو در آورد...
» آقای تصادف زنگ زد خونه احوال بپرسه و خیالش راحت شه گفتم نمیخوام حرف بزنم! من اسن نمیخوام فکر کنم هر چی اون بکنه من بدترش را کردم میفهمی؟ نمیخوام اسن باهات حرف بزنم! بهش برخورد.واسم مهم نبود...من دوست داشته شدن توسط همسر جان را میخواستم.
» رو تخت دراز کشیدم و تا وقتی همسر جان سه ساعت بعد اومد گریه کردم...به نظرم میومد که میتونست زودتر بیاد...اومد پیشم گفتم میخوام تنها باشم...رفت.
بعدش همیشه اینجوریه! من وقتی میگم میخوام تنها باشم اسن نمیخوام تنها باشم! میخوام با اصرار بمونه پیشم و نازمو بخره و با اینکه هزار بار گفتم که منظورم اینه (نه که دور از جون هزار بار دعوا کرده باشیم ها!!) باز میگه من خواستم خواسته تورو اجرا کنم و من هی فکر میکنم که یه خواسته دیگه من هم این بوده که نگام کنی و حرف بزنی!! و خلاصه حالم گرفته میشه...
» نفس تنگی شدم...اس ام اس زدم به داداش مسیح که من و همسر جان دعوامونه و من حالم بده! و یه سراغی از من بگیر بگو نگران من بودی...
»همسر جان اومد سراغ بگیره ولی من خیلی خیلی حالم بد بود...اسن گریه امونم را بریده بود...طاقت گریه هامو نداشت رفت...
» تو حال داشت به من فکر میکرد...رو تخت داشتم بهش فکر میکردم.
ادامه داره
