با داداش همسر جان که هنوز جویای همسر هست شطرنج بازی میکنم...سعید (داداش دیگه همسر جان که جدیدا همکارمون هم شده و من خیلی دوسش دارم) داره بازی را نگاه میکنه...دوبار کیش کردم و حالا در حال شدیدا و اکیدا گیر انداختن رخ برادر همسر جان و زدنش هستم که یهو میگه آزی خانمی! کیش و مات!!
بعش قاه قاه میخنده و میگه دو ساعته دارم مهره چینی میکنم واسه این کیش و مات! اونوقت تو همش هواست به کجاس؟ به این رخ بی ارزش !! بابا باختی!!
سعید میگه آخه زنونه بازی میکنه! زنا اینجورین!!
یه جورایی راس میگه...منم میخندم! و به مبارزه های دیگه زندگیم فکر میکنم...
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:17  توسط
|
