ادامه :
و اما بعدش همه رفتن و من فرتی تلفن زدم به همسر جان که واسش بگم چیارو! بعدش هی تو این مدت که نبود - عین همیشه نبودن هاش - نشده بود یه کم تعریف کنم واسش چون هی گرفتار بود و هی یکی داشت میرفت زیر ماشین و اون یکی گم شده بود اون سومی میخواس بگه آقا این چند؟ میگفت دیس ایز ا ویندو! یا هی تو مترو داشتن راهشونو پیدا میکردن یا داش رانندگی میکرد یا تو اتاق یکی کنارش بود و عرف نبود آدم با زنش عشقولانه حرف بزنه!
بعدش گفتم سلام خوشتیپ روزگار ! الان میتونی حرف بزنی ؟ گفت بگو عزیزم! خوبی؟گفتم خوب خوب! آخ جون که میشه! من دلم لک زده واسه اینکه یه کم واست تعریفات کنم! چقدر بد بود این مدت همه اش نتونستم حرف بزنم! حرفا هی تو گلوم مونده! حالا امروز رو میگم فقط که کمه و اینا! فلانیا اومدن خونمون کیک پختیم! (: بارک الله!) کلی خوب بود بعدش فال ورق گرفتیم ! (خنده ) میدونی تو فال سعید یه پرنده بود که...بعدش من بش گفتم که خیال میکنم که با برکت هست (: من باید برم! بعد زنگ بزن!) کی؟ (در حال قطع کردن هس) (: ۵ دقیقه یا ۱۰ دقی.) ...یه ربع بعد دوباره زنگ میزنم: سلام عزیز دل! الان خوبه؟ (: بگو خوشگله!) هیچی! بعدش سعید گف این سنگه بزرگه و من گفتم تو مثه اون گل هستی ...و آقای تصادف (باید برم! قطع.) بغض میکنم که چرا اقلا خوب خداحافظی نمیکنه! بعدش یادم میاد به یه سری کمبود محبت های قبلی و اینا! زودی جلو فکرامو میگیرم که دیوونه شوهرت داره کارشو کلی خوب انجام میده! بده وجدان کاری داره؟ خوب بود هی مدیون ملت بودین؟ سر شام تک زنگ میزنه...میگیرمش: (:سلام! مجبور شدم برم! الان تو مترو هستیم) سلام! اول بگم بهت یه وقت خیال نکنی که من درک نمیکنم که تو یهویی باید بری و نمیشه باهات حرف زد ها!! (مرض دارم بگم بزرگم مثلا!!) من از دست تو هیچی ناراحت نمیشم کلی هم ذوق کاردرستیت را میکنم! دلم فقط از زمونه میگیره! (میخنده! : خوب دیگه چه کار میکنی؟ (اسن یادش رفته بحثمون چی بود! و ناتموم موند و اونم سر آقای تصادف!! خیال میکنم شاید موضوع واسش جالب نیست پس عوض میکنم! ) شاید ۷ تا جمله میگم که دوباره باید بره...تنها میشم و دیگه خیلی کم میارم! یادم میافته که هرچی تو این مدت آخر شبا که دیگه هی کسی از مسافرا رو گاز نیس بهش زنگ زدم هم خوب حرف نزده مثه همیشه که بعدش میگه خوب جلو هم اتاقیم که نمیشه عزیزم عزیزم بگم!! و من هی نمیفهمم که وقتی من موبایل میگیرم چرا نمیتونه دو دقیقه از اتاق بیاد بیرون! کلی فکرهای بد بد منو به دندون گرفت...اینکه تو دفتر موقع ناهار نگاش به کامپیوتر هست نه به من اینکه ۸ ماهه قراره بریم فلان چیزو بخریم و هی میگه تنها نری! خودشم وقتی هست اسن وقت این کارا را نداره ! هی به اینکه لنت ترمز بو میده و من نمیدونم چیکار باید کرد! هی به اینکه وقتی میگم بچه دار شیم میگه وقت نداریم حالا و اگه یه کم بگم چی و چون؟ میگه خوب باشه! و همینطوری میگه از الکی! واسه اینکه منو بپیچونه! به چن تا چیز خصوصی ... یعنی افتادم به هق هق! با تلفن گرفتمش و باهاش خیلی کم درد و دل کردم! گفتم اگه این دوری ها باعث شه ما هی وقتی با هم هستیم بیشتر هر لحظه عشقمونو به هم نشون بدیم خوبه اما اگه هی فاصله بیافته بینمون خیلی بده! ما باید سعی کنیم! باید مواظب باشیم از هم دور نشیم ! دور از هم بزرگ نشیم! (عین اون قطعه گم شده هه! (سیلور استاین)) (نگفتم این چه شغلیه! آخه میدونم چقدر این کارو دوست داره و نمیخوام سد شم واسش!) گفتم اینکه وقتی ان روز هیچی نمیتونیم حرف بزنیم و تو نمیکنی یه وقت که میشه منو خبر کنی یا دو دقیقه واسه من از اتاق بیای بیرون که بشه دل منو گرم کنی مال اینه که تو هیچی فکر نمیکنی شاید این آخرین فرصت باشه...شاید من بمیرم امشب! شاید وقتی میای دیگه من نباشم! مال اینه که منو دوست نداری! اولویت تو نیستم! ...خیلی گریه کردم...تقریبا زیاد حرف نزدم...گف گریه نکن! اشتباه میکنی! تو مهمترین چیز زندگی منی! .من از شدت گریه صدام در نمی اومد اون چون دوباره تو اتاق بود......شب به خیر گفتیم.
نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد احوالمو پرسید..من هنوز داشتم گریه میکردم...گفت تو لابی نشسته و گفت من پنج شنبه پیش تو ام! (نگفت و نگفتم که دوباره پنج شنبه بعدی راهی هس!) گف حالت بد میشه یهو منو نگران نکن!....خوب از هم خداحافظی کردیم...
سعی کردم به خاطره های خوب فکر کنم...اول یهو به یاد یه خاطره خیلی خیلی قدیمی افتادم (نمیدونم چرا!) بعدش یهو دیدم اینقدر فاصله زمانی هست بین خاطره خوبه و الان (بسکه خنگ و خسته و گیر شده بودم همین یکی یادم اومده بود منم اتیکت تنها خاطره خوبی که به یاد مونده را بهش زده بودم! !) بعدشم که معلومه بازم حسابی گریه کردم (این دیگه تقصیر دیوونه بودم خودمه!)
--شب آقای تصادف باهام تماس گرفت (میخواس در مورد برکت سعید بدونه ) بعد از مدت ها خیلی حرف زدیم. درباره کار و بهبودش! درباره سعید و برکتش ! درباره من و نامردی هام ! (خباثت منو تو یه قضیه کاری فهمیده بود و داشت به روم می آورد و میپرسید کی آدم میشم من؟؟ ) بعدش یادم افتاد که سعید بهم عصری گفت شبیه تک دل هستی ! بعدش ورقش را که یه کم کثیف هم بود (اناری!) نشون داد آقای تصادف با خنده گفت چه دل کثیفی! و سعید گف این چیزی نیس! نگا پاک میشه! گفتم دیدی سعید گفت شبیه تک دلم من؟ آ گف دلم پاک میشه؟ گفت جدا خوشحال شدی که بهت گفت تک دل؟ گفتم آره! آ از اینکه امید به پاکیم داشت! گفت همینطوری گف! اسن کسی نمیگه تو دلت کثیفه! گفتم ولی من خوشحال شدم! گف یه کم هیچی نگو ببین من نظرم چیه! تو خیلی خیلی قشنگ چیز تعریف میکنی! جدا هیچکیو ندیدم مثه تو اینقدر شیرین و پرانرژی حرف بزنه! اینو ننوشتم که بگم این این حرفو زد و همسر جان نزد! نوشتم که بگم من له بودم و احتیاج داشتم این حرفو بشنوم. ) خیلی باهوشی! خیلی با عشق کار میکنی! همه کارهایی که تحویل میدی توش زیبایی و حوصله هست! از هیچکی توقع نداری! و... ( نمیخواستم هی به من فکر کنه و منو مرور کنه. گفتم بیا یه حرف دیگه ای بزنیم...گف دوباره وجدان درد نگیر! واسه من هم نترس! اسن بیا واسم یکی پیدا کن که سی درصد شبیه تو باشه ! نه ده درصد هم بسه! همین فردا شب میرم خواستگاری! خوبه؟ قول میدم! نامرده هرکی بزنه زیرش!...خندید...من هم!
--شب به همسر جان و خودم فکر کردم...چرا هیچوقت نمیگه واسم روزهاتو تعریف کن؟ چرا چیزای خوشگلی که تو سفر سرش اومده را من وقتی میشنوم که تو یه جمعی هستیم؟ چرا قرار بود بریم سفر با هم یه تاریخ نمیذاره! چرا اسن ما داریم اینقدر کار میکنیم؟ چرا یه لحظه بیشتر نمیمونه بهتر خداحافظی کنه با من یعنی واقعا نمیشه؟ ...چرا؟ چرا؟
میگن اگه یه نفر بهت گفت خر باور نکن بگو اشتباه میکنی.
اگه دو نفر بهت گفتن خر باور نکن و بگو اشتباه میکنین!
اما اگه ان نفر بهت گفتن خر واسه خودت یه خورجین سفارش بده...
راس میگن نه؟ انتهای حماقت منم که خودم دارم میبینم خرم و خودم باور نمیکنم!
»(من نمیخوام به همسر جان بگم دست از کاری که ذوق داری واسش و زحمت کشیدی واسش و با رضایت خیلی زیادی بهش نگاه میکنی (یه بار حرف سر رضایت شغلی بود و گفت داره!) بردار و پیش من بمون! اینجوری زهر مارم میشه. اینجوری احساس میکنم بارش شدم.
» من نمیدونم بیشتر دلم میخواد پیشم باشه یا اینکه خودخواه نباشم!
» من نمیدونم واسه چی هر وقت سعی میکنم مثه یه آدم وارسته حسابی رفتار کنم بهم خوش نمیگذره.
