دیروز با تینا و آقای تصادف و داداش همسر جان رفتیم خونه ما...همین جور یهویی...بعدش کیک گردویی درست کردیم و قلیون کشیدیم و قهوه خوردیم و انار دون کردیم و کلی خوش گذروندیم!! هی فال گرفتیم! فال حافظ و فال ورق و فال قهوه و اینا و اینا! هی خندیدیم! هی سعی کردیم آقای تصادف و تینا جان آشتی کنن! (سر یه چیز چرتی دعوا بودن!!) بعدش سر فال ...
آقای تصادف فنجونش سفید سفید بود!! حتی یه کم قهوه هم نذاشته بود بمونه توش!! (بابا اصفهانی!!)
آقای داداش جان همسر جان (بگم سعید بهتره خوب!!) که من هی میگم و باور دارم که فوق العاده هست !! تو فالش خیلی واضح یه پرنده بزرگ بود که نشسته بود رو یه سنگ کوچیک! بعدش در این مورد خیلی حرف زدیم! من واسه اولین بار بهش گفتم که فکر میکنم خیلی با برکت هست!! و خیلی تاثیر میذاره!! و خیلی بزرگ هست و اون هی گفت این سنگ خیلی سنگین هست و نمیذاره من پرواز کنم و من هی گفتم تو هم خیلی بزرگی و اینا و اینا! گفتم تو مثه اون گلی میمونی که یه جایی که هست همه چیو عطرآگین میکنه! نمیتونه چیزیو گل کنه ولی همه چیو خوش بو میکنه! اون هم هی گفت خوب اون گل چی میشه؟؟ کی بهش آب میده؟ کی نور میده؟ اون گل چی میشه؟من احتیاج دارم یکی بهم کمک کنه! اون پرنده که چسبیده به یه سنگ سنگین چی میشه؟ چی از پرندگیش میمونه آخه؟؟ بعدش گفتم تو نمیتونی اون سنگ را به پرواز در باری ولی میتونی ببریش یه جای بالاتر و این کاریه که تو با همه محیط هایی که توشی میکنی!( آخه این بچه خیلی آدم هست!! جدی میگم...خیلی متفاوت هست...قالب نداره...رها هست ولی ول نیست...و راس میگم وقتی میگم برکت داره!! جدا آدمو تو سکوتش هم متحول میکنه! ) بعدش گفت ببین من یه نفر میخوام کمکم کنه...این سنگ خیلی سنگین هست! اونوقت آقای تصادف واسش مثال زد که تو کتاب مکتوب طرز تربیت فیل ها را نوشته بوده که وقتی کوچولو و بچه بودن اونا را میبستن به یه تنه درخت بعدش اونا هرچی سعی میکردن نمیتونستن خودشونو آزاد کنن...بعدش این فکر که اون تنه هه از اونا قویتره توشون نهادینه میشه اونقدر که حتی وقتی بزرگ و قوی هستن اگه با یه طناب زپرتی ببندنشون به یه نهال هم مقاومتی نمیکنن! ...من هم بهش گفتم خودتو بهتر بشناس ...(آخه من جدی به این بچه اعتقاد دارم!!) گفتم به نظر من تو روحت مثه راننده یه ماشین هست که جسم تو هست حالا تو فقط گاز را نشون راننده دادی...اون هی داره با دنده یک به پدال گاز خیلی فشار میاره تا حرکت کنه...وقتی خودتو بشناسی میبینی این ماشین یه دنده هم داره ...بنزین میتونه سوپر هم باشه!! بعدش گف خوب من تا بیام اینا را بفهمم راننده هه از پا دراومده...منم گفتم یکی ممکنه در بیست امین زندگیش (من به تناسخ باور دارم) تو ۵۰ سالگی بفهمه که یه چشم سومی هم داشته خوب اینکه تاحالا با چشم سومش ندیده بوده باعث نشده که اون دو تا چشمش کور شه! که !! خلاصه خیلی حرف زدیم...کلی خوب بود! بیچاره خونمون و گلدونا و حیوون هام کلی وقت بود صداهای هیجانی شده نشنیده بودن!
راستی تینا هم دوباره شانسش گل کرد و بعد از اینکه برنده سفر ۳ روزه به وین شده بود حالا یه سکه از دفتر خودمون واسه خرید یه بلیط قطار برد!
خلاصه کلی کلی خوش گذشت...اما...
ادامه داره...)
