تبليغاتX
ته دل یک دختر پیچیده - هیچ پروانه ای پریروز پیله گی را به یاد نمیاره...

ته دل یک دختر پیچیده

گمونم وحشت عظیمی دارن کرم ها تو اون لحظه های دگردیسی...حس دیگه کرم نبودن؟! وحشت  یعنی چی بودن؟! نه؟ راس نمیگم من؟  نمیدونم کدوم قسمتشون آخر از همه تبدیل به پروانه میشه؟! کاش فکرشون نباشه!! که هی بخواد گیر بده این رنگ های جلف چیه؟؟! کاش قلبشون نباشه که هی بخواد از ترس تبدیل شدن به یه فاجعه به تاپ تاپ بیافته!  جدا گمونم وحشتناک باشه...یه جورایی شبیه تو دل یه تنهایی بزرگ یهو بالغ شدن...

حالا واسه چی دارم به این چیا فکر میکنم؟ نمیدونم !!  ...شاید مال تنهایی هست ...یا این خواب ها...شاید واسه اینه که دارم عوض میشم...هی بیشتر شبیه دیوونه ها!  نمیدونم چرا اینقدر میترسم از این تغییرات! شاید چون حق دارم! شاید چون مفعول هستم! شاید چون تنهام!

» هی یهویی میبینم باز حسم راس گفته...هی یهویی از الکی از یکی میترسم...حالا اسن نمیشناسم ها!! هی حس آدمها منو میگیره!...هی همه چی بام حرف میزنه...هی میرن تا ته حس یه ترانه ..هی شکننده میشم...چی بگم آخه؟ خلاصه هی یه مرگمه!

» عادت شده ! هی میرم تو آدم ها...شده واسم یه سرگرمی...هی از چشم های اونا دیدن...هی حسشون کردن...خوب واسه این هی طرز فکرم عوض میشه! هی نسبی تر! هی یه چیزایی واسم رنگ میبازه! همش خوبی هم نیس! گاهی مسموم میشم...گاهی دیگه نمیتونم عین قبلم باهاشون رفتار کنم...گاهی میخوام که نبینم و میبینم...گاهی جدا دلم میخواد کور مبشدم و نمیدیدم.

» میترسم همسرم منو نشناسه. اینو میفهمی؟

 

» میشه مسخره ام نکنین؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:56  توسط   |