" آب تا گردنم بالا آمد
آب تا لبهایم بالا آمد
آب از سرم گذشت...
من اما نمیمیرم
من ماهی میشوم"
نمدونم از کیه؟
چجوری آخه؟ دیدی بعضی حرفها چقد قشنگ هستن اونقدر که مینویسی گوشه زندگیت ؟؟ دیدی چقد فقط قشنگن بعضی حرفا؟؟ دیدی وقتی میخوای بهشون تکیه کنی چقد از سراب بدترن؟؟ ( اقلا دیگه این فکر که حتمی عیب از منه و کوچیکم واسه این حرفا رو نداره!) من اینروزها خیلی مشکلات دارم...مسئولیت کار های همسرجان که نیس! کاری که جذبه ای میخواد که من ندارم! ...نگرانی واسه داداش مسیحم و ناهید جان و هی فکر چه کنم چه کنم؟...ترس های از الکی که دچارشم و هی منو عین دیوونه ها میکنه!...فکر بچه دار شدن یا نشدن و تنها موندن...هی فکر فکر فکر هی کم آوردن هی مرور خاطره هی کمبود محبت کمبود همصحبت کمبود حمایت هی اینکه نکنه همسرجان یهویی دیگه منو دوس نداشته باشه؟ هی فکر اینکه نکنه اینقد که باهوشه یهو کلافه میشه از گاگولیت من؟ ...هی آقای تصادف ...هی فکر که فلان کارم اشتباه بود! بیصار کارم اشتباه بود! هی از ترس یه اشتباه دیگه همچی بدجور گند زدن که تا نرم بهش بگم : ببخشید! رفتارم مفتضحانه بود دلم راضی نشه! ... هی آرمان آدم خوب شدن...اونجور که استاد میگه...آزاده ...بزرگ...عاشق...هی مچ خودمو گرفتن ...هی یکم حتی پیشرفت نکردن...
من دلم میخواد یکی بهم بگه همه چی درست میشه و من باورش کنم! من دلم میخواد نترسم از تموم فرداهایی که دارن میان...من دلم میخواد همین امروز به همه دغدغه هام بخندم! نه ان سال دیگه که این وبلاگ را میخونم!! من دلم میخواد اینقدر کوچیک نباشم...من دلم میخواد اراده داشته باشم!
