تبليغاتX
ته دل یک دختر پیچیده - لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی...

ته دل یک دختر پیچیده

داداش دکترم میگف تو بخش روانی بعضی ها بستری هستن چون هیچی خسته نمیشن!! فرضا از اینجا تا اونور دنیا هی میرن و میان و میرن و میان و تومیبینی باز میتونن برن و بیان!! بعدش اونروز من هی میگفتم این تفاوت هست اونم از نوع خوب نه بیماری! و این بحث همیشه من و داداش دکترم درباره بیماریهای روانی هس! )

حالا خودم دچار شدم!! صب میرم سر کار تا پنج و شیش یه ظرب کار میکنم اونم فکری!  بعدش میام کلی راه را پیاده ! بعدش هی کتاب میخونم  فیلم میبینم  یه عالمه اینترنت بازی میکنم! (هی شعر میفرستم واسه همه همکلاسیای دانشگاه ! هی اطلاعات کشورها رو در میارم! هی اینا و اینا ) بعدش میشینم با خودم رالی پارک بازی میکنم بعدش یه کم کانال گردی میکنم یه کم دوش میگیرم یه کم چیز میپزم یه عالمه انرژی بازی میکنم ... بعدش میبینم لنگ شب شده اما هیچی خوابم نمیاد دوباره همینا از اول!!  یعنی اونقدر تو این مدت من کارهای جور و واجور کردم واسه اینکه یخته چی زمان بگذره که باورنکردنی هست!!

امروز تا شدنی بود خوابیدم! بعدش هم یه کم مجبوری اضافه کار رفتم دفتر(کار یهویی پیش اومده بود)  هم حموم رفتم از اون حموم عروسی ها!!  هم کیک پختم هم ۷۰صفحه کتاب خوندم هم غذا خوردم هم قیلوله رفتم هم با خودم تانگو بازی کردم هم دور همه گلدونهام کاغذ کادو کشیدم ...و شوربختانه تازه ساعت ۵ هس!!

الان این منم!( خیلی خیلی بد کشیده ولی!!)  اون چرخه شامل همه غلط های ممکن دنیاس اون فینیش هم مال اومدن همسر جان هس!!

  آندرستند؟؟ افتاد عمق فاجعه؟؟؟ بعدش  آقای تصادف میگه " لآ إِكراةَ في دوستيً  قد تبین البامن گپیدن من البی من تنهایی چشیدن !! " (خداییش چه گپ های سوژه ای خوب داشتیم قدیما! چقدر چیز یادم میداد! )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 15:58  توسط   |