» با سانترال دفتر پیج میکنم "همکار های عزیز هرکی میخواد شب با ما (؟؟ از الکی میگم ما!! فعلا فقط خودم هستم!! ) بیاد بیرون با داخلی من تماس بگیره...میشیم سه تا ماشین پر آدم ...که بریم آش بخوریم و قلیون بکشیم! ظاهرا بدجور بی کله رانندگی کردم ( اثر رانندگی تو تنهایی هست!)موقع برگشتن فقط دو نفر با منن! یکیش آقای تصادفه...نفر اول هم زودی پیاده میشه...ما خیلی وقته همو نادیده گرفتیم وحالا نمیشه...حداقل نیم ساعت تو راهیم! ...میگه هیچ فکرشو میکردی یه روزی بشه که این وقت شب با هم تنها تو ماشین باشیم؟ میگم نامردا هیچکی با من نیومد! و تو دلم میندازم گردن خدا و بازی هاش (امتحان هس آخه ؟؟؟). میگه چقد تند میری! آسه برو دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه!! حرف میزنیم...با بعضی از حرفاش سرعت میگیرم...آخه نمیشه حواب داد و همش سوال داره...آخه من خیلی باید حرف بزنم تا یه کم منظورم معلوم شه و من هیچی انگیزه ندارم...میگه میتونی حرف بزنی و حل شه هر چی هست و دوباره عین قبل شیم میتونی نگی و نمیدونم چی بشه...میگم وقتی یه ظرف بلور ترک برمیداره اگه بخوای همیشه باشه باید دیگه ازش استقاده نکنی ...میگه فلسفه ست...درباره خودمو خودت بگو... میگم چی بگم؟ میگه دلم واسه چی بگم گفتنات تنگ شده بود ... من نفس تنگی میشم....دوباره...میمیرم آخرش! یه روز ازین نفس تنگی!...سعی میکنم نفهمه ...نمیخوام آخر شب زنگ بزنه که بگه نگران شدم و هی جرف بزنیم تا صب ...نمیفهمه اما شب هم حرف میزنیم ...تلفنی چون حرف حرف اورده...از اون روز میگه که سفر بوده و من هیچی جواب اس ام اس نمیدادم...از روزی که از سفر شیش صب میرسه و میاد سر کار و من باهاش سر فلان مسافر دعوا میکنم...از اینکه اینقدر ندیدش میگیرم...اینقدر نگاش هم نمیکنم چه برسه به حرف ...از روزی که واسم سالگرد روزی را اس ام اس کرده بود و من واسش جواب داده بودم از خاطرات کهنه برایم نگو عزیز...تقویم های کهنه به دردم نمیخورد...و میگه که اشکش دراومده چون سال ۸۴ بهترین سال زندگیش بوده و حاضر هست بگن سال ۸۴ را یه بار دیگه زندگی کن و بمیر! ... میگه نمیفهمه چرا دیگه دوست هم نیستم واسش و میگه تو کلی به من تکیه کردی (راست میگه!یه وقت هایی) و نمیگی شاید من احتیاج بهت داشته باشم؟ نمیگی دوستیم مثلا؟؟ خیلی زودتر از قدیم ها شب به خیر میگم...و قدیم ها خیلی وقت پیش هست... دلم میخواد از مسیح (داداشم ) واسش بگم...و عشقش و نگرانی من از اینکه میخوان به خونواده ها بگن ...و بگم که من چقدر از واکنش خونواده ناهید عزیز وقتی مسیح بیمار را ببینن میترسم ...نمیگم...دلم میخواد از اون آقاهه که میخواد بهم کمک کنه واسه انجمن خیریه بگم...نمیگم...دلم میخواد از تموم ترس هام بگم و خواب ها و تصویر ها...نمیگم...دلم میخواد درباره "خداوند الموت " بگم و نمیگم...دلم میخواد درباره حرص هایی که میده یا خوبی هاش بگم و نمیگم ...دیگه هیچی نمیگم.
» تو دفتر بنایی و گچ کاری داریم...بعدش آقای رییس درحالی که دیسک کمر داره حسابی به کار هست...آقای تصادف و برادر جان همسر جان (اون داداشش که من هی میگم برکت داره و تازه اومده پیش ما کاراموزی به جای آیدا )میان خداحافظی ...میگم آقای رییس داره کار میکنه شما جوون این!؟ آقای تصادف میخونه:
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
با همه آزادگی فکر اسیری می کنم
بس که بد دیدم ز یاران به ظاهرخوب خود
بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم
نگاش تا ته قلبم رفت ...آشفت من و وجدان منو ...
دیشب میگف من تو رو میفهمم .تو هم یه کم منو بفهم .