منتظر شما فرشته ها هستیم!
بیان گناهامونو بنویسین همینقدر رک و صادقانه که تا حالا!
بیان خوبی هامونو بنویسین که حداقل من یکی که واسه زندگی کردن اگه تشویقم نکننن کم میارم!
بیاین دستمونو بگیرین که "چراغ های رابطه تاریکند"...
منتظر شما فرشته ها هستیم!
بیان گناهامونو بنویسین همینقدر رک و صادقانه که تا حالا!
بیان خوبی هامونو بنویسین که حداقل من یکی که واسه زندگی کردن اگه تشویقم نکننن کم میارم!
بیاین دستمونو بگیرین که "چراغ های رابطه تاریکند"...
من شاکی از تو و اون حسادت کور ،خودم از روز الست تاب اینکه حتی خدا ، یه ذره از جای منو تو دل بزرگ تو تنگ کنه نداشتم ... من بودم که گفتم آدم باید تو انتخابات شرکت کنه!! گفتم رای بده :بگو با حوایی یا با خدا!!؟ یادمه خوب یادمه که سیب دلمو دادم دستت و تو دست از اون هلو درشتهای بهشتی برداشتی...وگاز زدی...گاز زدنی! اونقد خوشمزه و نوش جان تو ساخته بودش خدا که گفتی من حوای لاغر مردنی رو که توی دلش مثه یه سیب قرمز ، سفید و شیرین هست رو میخوام و دیگه هیچی!...بعدش شد اینی که میدونی...
حالا من با این سابقه چجوری (جدا هیچجوری نمیشه) حالیت کنم که دیوونه! حسودی نکن تو آخرشی!! حسودی به چی آخه!!؟؟ این حرفها یعنی چی آخه؟؟
اینه که که بگذریم...
گفتی یه وبلاگ میزنیم مثه آدم و حوا ! با هم مینویسم...میگم باشه...از ته دلم میگم باشه! آخه من با تو بودن رو دوست دارم همه جا! همه جور!! همه وقت ! و با این نام ها موافقم...آخه یه جور از اول اول اول شروع کردن میبینم این اسم هارو...یه جور امکان دوباره ...
خواستی و میخوام که از همه اون دوستای خوبی که نشون دادن دوستی یعنی چی! همه اونایی که با ته دل من از صداقت گفتن و با ته دل تو از حمایت...همه اونایی که ته دل منو خوندن و عیب ها گرفتن و اما با تموم این حرفا و خطاها دوست موندن همه اونایی که نگران عشق ما شدن...همه اونایی که با ته دل تواز من حرف زدن...همه اونایی که واسه من و تو دوست بودن...دعوت میکنم که همراهیمون کنن...
راستی نمیشه ناگفته گذاشت که تو برای من فسقلی! از بهشت گذشتی من برای تو از جهنم! نمیشه نگفت که هنوز هم توی عاشقی حرف اول را تو میزنی... گرچه من به خدا حسودی کرده باشم و تو به یه کرم!
همینجور میگم که تکرار کنم! تو خورشید منی! خاک منی! آب منی! باغبان منی! و من ترجیح میدم که زیر دندونهای تو باشم تا خونه کرم ها!!
(من تاحالا لای دندونهای تو نبودم...تو سیب را میبلعی!!!)
»این یه حرف در گوشی هست! عزیز دل! تو همه احتیاج منی ولی من یه دل لاگ خصوصی هم میخوام!! گفتم که بدونی! نه که بجوری!! یه وبلاگ میخوام نه چون نمیشه روبازی کرد! چون منو باید کشف کنی! نه که بخونی! و چون همه شکوفه ها سیب نمیشن...بعضیهاشونو باد با خودش میبره...
» من و همسرجان زخمی و خرد پرستار هم شدیم!
» بدترین وقت ها گذشت ... شبهایی گذشت که یهو از زیادی احساس غم دیووانه از خواب میپریدم ...اولین بار بود که گریه هیچ آرامشی نمیداد.
» میخواستم برم پیش یه روانشناس...اونقدر کار زیاد بود که هیچ نشد.
» یکی از دوستان و شاگردای استاد هی گیر داد و کمی قضیه را گفتم! یک نامه نوشت و یک جواب گرفت...حرف حسابش این بود که حق با همه هست...و آنجاهایی که ناحق هست باید در آرامش به هم گوشزد کنیم. اگه همو دوست داریم به هم کمک کنیم که بد رفتار و قضاوت نکنیم.
» من همسر جان را خیلی قبول دارم...مهمه کلمه هایی که به کار میبره.خیلی مهم هست.
میتوانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را میبخشی.
» درباره تجربه خودش در یه عشق ممنوع نوشته بود.
» همسر جان گفت روانشناس چرا؟ با خودم بگو ! همسر جان نمیدونه که همه کس من هست ولی دوتا گوش بی تعصب نیست.
» همسرجان از سفر اومد و منو بغل کرد و خیلی گفت که دوستم داره...و خیلی شنید که دوستش دارم!
» همسر جان اول از هرچیز بهم حسابی آرامش و نیرو و امنیت داد.
» خیلی عوض شده بود. این مرد غمزده همسر من بود.
» همسر جان با من درباره آنچه گذشته صحبت کرد ...
همسر جان گفت که کسی حق نداره کسی را دوست بداره که با عشق و نه حتی به اجبار از آن کس دیگریه!
من گفتم که دوست داشتن ربطی به این حرف ها نداره! و آدمی فقط میتونه امیدوار باشه که دوست داشتن و عاشقی اش حداقل کمی تا قسمتی در چهارچوب ها و هنجارها بگنجه!
همسر جان گفت که استاد اگر گفته بود با این آدم رفت و آدم کنید یکبار بود و بارها گفته بود که راست گو و درستکار باشید.
همسر جان گفت که من خطا کارم! چون دروغ گفتم! و اصولا از دروغ بدتر اینکه نگفتم! و من گفتم که خیلی از این ناراحتم و نمیدونم چرا اینقدر بد رفتار کردم.
من به همسر جان گفتم که بیا این بحث را تکه اش کنیم! یک بحث این است که من از تو مخفی کرده ام و تورا که حریم منی و عزیز منی و همیشه با تو راحت بوده ام دخیل نکرده ام که خطاست! و فرصت بدهی تلاش میکنم تا جبران میکنم!
یک بحث اصولا خطا کار بودن آقای تصادف از لحاظ فقط بحث روانشناسی هست...که من جدا موافقم که دیگر نبینیمش !
یک بحث این هست که مگه من کم گذاشتم که تو حسودی میکنی؟
یک بحث این هست که چرا منو با بابا مقایسه میکنی؟
همسر جان گفت که بابا هم میتونه بگه کم نذاشته!! همچنان که مسافرانی که بعد از تلفنی قربان زن و بچه شان رفتن میروند سراغ سکس کلوب ها .
همسر جان گفت که آقای تصادف خطاکار هست چون حریم هایی را شکسته.
من گفتم که آقای تصادف قابل ترحم هست.گفتم فلانی و فلانی و خیلی های دیگر (خودمان حد اقل سه مورد میشناسیم ) کم از نظر تو دوست داشتنی و قابل احترام هستند؟ خوب اینها هم دچار شده بوده اند؟ عاشق مردی یا زنی که خانواده داره...این دلیل کافی برای خطاکار بودن نیست و من سعی کردم که بهش کمک کنم.
همسر جان گفت دلیلی نداره که ما بریم سرما بخوریم تا این ویروس را دو نفر دیگه نگیرن! و ما مسئول کسی نیستیم.
همسر جان گفت وقتی کسی کسی را دوست داره اگه بدونه که اون از چیزی حتی الکی ناراحت میشه رعایت میکنه و از خیرش میگذره ...و همسر جان از این جهت که خودش اینکاره بود راست میگفت.
همسرجان گفت که من تا جای اون نباشم نمیتونم نظر بدم که اونچه بر سرش گذشته چی بوده...
من و همسر جان بالاخره تونستیم خیلی به هم نزدیک بشیم...
من کلا آرامش دار شدم!!
تمام هدیه های آقای تصادف را به تقاضای همسرجان گذشتم روی میز که چند کتاب بود (چیم دل بگشا ، دولت عشق ، کودک درون ، گزیده های جبران خلیل جبران و اینها...(کتاب ظهیر که به قول همسر جان آن هم در همین راستاها بوده را داده بودم کسی و نبود) و چند نوار (رویای وصل و پیوند مهر ) و چند سی دی ( دوتا selection و یه چه کسی پنیر مرا دزدیده و یه آموزش فتو شاپ ) و یک سنگ و مرغ عشق ها. همسر جان گمونم نمیدونه چیکارشون کنه!
» ظاهرا حال همسر جان خوب هست.
» من فکر میکنم که همسر جان کمی تا قسمتی اشتباه میکنه ولی آرامش الان از همه چی مهمتر هست .
» من فکر میکنم اینکه به همسر جان درباره آقای پدر گفتم اشتباه بوده...این چیزها درک کردنی نیست!
» انسان خیلی پیچییده تر از این حرف هاست...
» همسر جان را دوست داشتن آسون ترین کار دنیاست!
حرفم نمیاد .شدم اسیر یه بغض تلمبار. بعدشم چی بگم؟ مرثیه که گفتن نداره. انگار دلم سوراخ شده و دیگه ته نداره .(تازه شده اندازه عشقم به تو! ) انگار مردم.
میخوای بدونی روزهامو چطوری سپری میکنم؟ لای چرخ دنده های ساعت ...فکرهای تلخ دارن منو .... من دارم از پا میافتم.دارم چرخش زمین را احساس میکنم.چرخش اتاق رو. افتادت سقف رو. من بد میخوابم و گریه هام انگاری دیگه تمومی نداره.این زخم لعنتی هنوز تازه هست. من جدا به یه روانشناس احتیاج دارم که منو نقد نکنه! منو بفهمه! مثه یه سبک یا یه کیس جدید.
من دارم داغون میشم چون تو چشمای تو خودمو اونجور که باور دارم هستم نمیبینمو این غم لعنتی از شونه های من بزرگ تره.. بعدشم من اصن نمیتونم هیچی از خودم بگم به چشمهای تو که میتونم؟ تازه اصن نمیشه که بشه وقتی من گم شدم.میدونی انگار یکی منو کات کرده آ دیگه paste نکرده ،کمرنگم...نیستم...اصن از بودن خسته ام...هیچکی نمیدونه چقدر خسته ام . میدونی من اول فکر میکردم ما به هم نزدیک تر شدیم(میشیم) و اون فاصله هه که به قدر نگفتن از آقای تصادف بود دیگه نیست و ما چفت هم میشیم...من خیال میکردم تو بگی بیا توی بغلم بی پناه من! و ...اما میبینم که چه آسون هی میشه فکر بد کرد درباره من! میفهمم چه بدجور میشه به عشق شک کرد...من میدونم که نگفتن همون دروغ گفتنه...
ببین من میدونم خوب هم میدونم که اگه احساس من به تو خود خود عشق نبود نمیشد اینقدر بیشتر از اینکه باهات باشم مال تو باشم...من خودمو میشناسم من میدونم که خیلی تورو میخوام...خیلی تورو میخوام...خیلی تورو میخوام...میدونم واسم آخرشی...میدونم با من آمیخته شدی...زندگی منو زنگی کردی...بعد دادی به من...میدونم که همیشه با همه وجودم بهت عشق ورزیدم ..که شیرینی زندگی من شاید جدا تنها شیرینی زندگی من باشی! تنها مزه خوب! تو چرا نمیدونی؟ به من بگو!
» راستی من دوباره شاعر شدم این روزا ...هی خودمو این جنون رو بالا میارم. اما میخوام تو فکر من کپک بزنن این زجه ها من نمینویسمشون.
» این نیز بگذرد.
" خوشبختی...!!!
از دیروز تا حالا دارم به حال یکی قبطه میخورم.
آخه اونقدر رفته بود تا حال وقتی داشت تو تونل مترو لندن گیتار میزد که , 2 حالت بیشتر نداشت:
اگه بهش پول میدادن , کاسبی شو میکرد!
اگه بهش پول نمیدادن , زندگی شو میکرد!"
همسر جان خوشفکر من نوشته... دلم عمیقا برای همصحبتی باهاش تنگ میشه...قابل درکه نه؟
گمونم اونقد ترسیده از عاقبت سیاه در سیاه در سیاه من نوعی حرفامو خوندین که اون جمله ما همون شب آشتی کردیم را ندیدین هیچکدوم! شایدم بخشیده شدگی من نوعی به این زودی واستون اونقد عجیب غریب و تا مرز ناممکن بوده که باور نکردین ! شاید غیر نالیدن کجایی کجایی اونقدر اسم همسر جان اینجا نیومده که باور کنین که راستی راستی من همسری دارم اینجوری! که صاحب نظر هست و نظرش خطاپوش ! نمیدونم...چی بگم؟...میمردم اگه منو نبخشیده بود.
میدونین همون شب چهارشنبه همسر جان گفت که با من میمونه و میذاره تا بهش نشون بدم که عشق زندگی من هست ...منو بغل کرد و بوسید ... بعدش چمدونشو بستم و با هم خوب خوابیدیم و پنجشنبه رفتیم سر کار و ظهرش همسر جان رفت...از اون موقع ما با هم تلفنی چن باری صحبت کردیم ...همسر جان واسم اس ام اس داده :
من رو نصف النهار مبدا هستم درحالی که تو مقصدمی...
من دوهزار بار تا حالا خوندمش...مثه وقتایی که میشینم صدای پیغامهای تلفون قدیمی را هزار بار گوش میدم...مثه وقتی یه ترانه را دوهزار بار گوش میدم...
اگه یه روز بری سفر، بری ز پیشم بی خبر / اسیر رویاها میشم،دوباره باز تنها می شم
به شب میگم پیشم بمونه،به باد میگم تا صبح بخونه /بخونه از دیار یاری،چرا میری تنهام میذاری؟
اگه فراموشم کنی،ترک آغوشم کنی / پرنده دریا میشم ،تو چنگ موج رها می شم
به دل میگم خاموش بمونه،میرم که هرکسی بدونه / می رم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری
اگه یه روزی نوم تو ،تو گوش من صدا کنه / دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه بذاره درد تو دوا شه/ بره توی تموم جونم،که باز برات آواز بخونم
اگه بازم دلت می خواد که یار یکدیگر باشیم / مثال ایوم قدیم بشینیم و سحر پا شیم
باید دلت رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره /بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری
اگه می خوای پیشم بمونی، بیا تا باقیه جوونی / بیا تا پوست به استخونه، نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره، دوباره آهنگی بگیره / بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری
اگه یه روزی نوم تو ،تو گوش من صدا کنه / دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه بذاره درد تو دوا شه /بره توی تموم جونم،که باز برات آواز بخونم
اگه یه روزی نوم تو ،تو گوش من صدا کنه /دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه بذاره درد ت جابه جا شه /بره توی تموم جونم ،که باز برات آواز بخونم
راستش هنوز ته دلم خیلی بدجوره ...هیچکی نمیدونه چرا...یه جورایی اسن نیستم...یه جورایی گم شدم...همه بدنم درد میکنه و خسته هست و همش گریه ام میگیره یه حالی هستم که هی بم میگن کجایی؟ من احساس میکنم گم شدم و نمیدونم کجام یا کی هستم من دلم یه آینه میخواد من دلم بیتش میخواد من دلم میخواد یه نفر با من حرف بزنه و منو به من درس بده.
گاهی آدم فکر میکنه به یه چیزایی که بد هستن بعدش خیال نه! باور داره که تو زندگیش هیچوقت واسش از این چیزا اتفاق نمی افته شک نداره که این چیزا مال دیگران هست ...بعدش ...دلم نمیاد بگم ... فرق من با بابا چیه؟
امشب mbc2 فیلم love story را گذاشته بود...دیدم و حسابی گریه کردم.
یه جمله قشنگی داره که دوبار گفته میشه :
Love means never having to say you're sorry
یعنی همیشه تا ته امکان وجودیت عشق ورزیده باشی که جای هیچ گله ای نباشه...که بی خودخواهی همچی همهجوره عشق ورزیده باشی که ... هیچکی اندازه من مقصر نبوده این منو دیوونه میکنه.
من چرا اینقدر گند زدم؟
من چرا اینقدر گند زدم؟
(حرفهای ته دلم...اوناییش که مال تو هست اینجا نیست...باید در گوشت بگم...عزیز دل من
» تو اون اوضاع صدای روشن شدن کامپوتر اومد...همسر جان نوت بوک داره و کامپیوتر خونه مدتهاس مال منه...همسرجان نوت بوک را نمیاره خونه این روزا که تو خونه مال من باشه نه مال کار...فکر کردم نکنه هایپرنیت باشه و وبلاگم معلوم باشه...گفتم لطفا پنجره ها رو ببند...میدونستم این کارو میکنه ...مطمئن بودم اما استثنا ها رو نادیده گرفته بودم...
اونقدر از گریه زیاد و هیچی نخوردن حالم بد بود که با اینکه کلی احساس وبلاگ خوانده شدگی داشتم خیلی دیر و به زور پا شدم...در اتاق را که باز کردم پنحره وبلاگمو بست...من ولی مطمئن بودم...وقتی پرسیدم گفت بیا توی بغلم...من نشستم اونطرف...دیگه گریه ام نمیومد...بهم گفت این بود صداقتی که ازش دم میزدی؟ گفت اونوقت تو به من ایراد میگیری که دوستت ندارم؟ که باهات خوب رفتار نمیکنم؟؟ تو !!که به من خیانت میکنی؟ گفت اونوقت به بابات ایراد میگیری؟؟ اینه ته دل تو؟؟؟ همش اونه؟؟ خواب اونو میبینی؟؟ به اون فکر میکنی؟؟ میشماری چن بار بهت گفته خانمی؟؟؟ گفت ...گریه کرد...خیلی بد بود.
تا ۷ صبح گریه کردم...بهش گفتم تورو خدا وبلاگ را تمامشو بخون من تورو دوست دارم! من فقط تورو عاشقم!...گریه کرد...تو سر خودش زد...گفت تو آقای تصادف را دوست داری که به خاطرش دروغ میگی...گفت از زندگیت میرم بیرون...گفت دوست دارم ولی نمیخوام جلوتو بگیرم...وای خدایا به یاد آوردن اون لحظه ها هم بده...
چجوری بگم چقدر بده که کسی که همه چیز تو هست از دست تو درحال له شدن باشه و تو هرکاری کنی بدتر شه؟
همه بدنم میلرزید...قبول کرد که بخوابیم...۹ از خونه رفت بیرون...
آقای تصادف زنگ زد واسه احوال پرسی گفت همسر جان یه آهنگ شهرام ناظری را از صب داره گوش میده...گفتم ولم کن! گریه کردم...
خوندن وبلاگ همه چی را بدتر کرده بود...عصر بهم گفت که همه چی تموم شده...گفت بهونه گیریام ومال اونه و به خاطر اون دور شدیم از هم...گفتم نه! گفتم اگه نگفتم مال اینه که دور شده بودیم! خیلی باهاش حرف زدم...از همه تنهایی ها...از همه خاطره ها....از وقتایی که از بس عاشقشم میرم تو پیراهن اون سمت تخت اون میخوابم...از وقتایی که هرچی میبینم دلم میخواد اونم ببینه...از جاهای خوندنی کتاب ها که خط میکشم که وقتی میاد واسش بخونم...از اینکه همه میدونن من چقدر دوستش دارم حتی آقای تصادف هم میدونه...از اینکه من میخواستم درست رفتار کنم و اشتباه کردم ....از اینکه همه انرژی منه و وقتایی که نیست هیچی نیستم...از اینکه چقدر قبولش دارم ...چقدر آخرشه واسم...همه بدنم میلرزید...گریه امون نمیداد...گفت تو چرا ناراحتی؟ من باید ناراحت باشم؟؟...
خیلی سخت گذشت...شاید پیر شدیم یه کم...هنوز دست راستم رعشه داره...
با هم آشتی شدیم همون شب .
آقای تصادف دیروز نیومده بود سر کار ...همسر جان نتونست بهش بگه دیگه نیا دفتر...ظهر که همسر جان دوباره رفت سفر تلفن زد ...من بهش گفتم همه چیو... خداحافظی نکرد...ساکت بود.
حالا دیگه مکار نیستم...حالا خودم هستم دوباره! ... هنوز گریه ام بند نیومده اما...آخه صداقتم شرافتم اعتمادی که بهم داشته همه رفته زیر سوال ...
دوستش دارم.
وقتی یهو همه چی همه جوره عوض میشه چجوری میشه همه اش را گفت؟ خیلی خلاصه میگم...فقط واسه اینکه بدونین! نه واسه اینکه یادم نره...که هیچوقت ممکن نیست.
» میخواستم تو وبلاگم بنویسم که کار همسر جان را خسته نمیکنه و این موضوع داره منو خسته میکنه که تینا هوفی (دقیقا این لغت مخصوص این بشر ساخته شده!! ) اومد نشست و شروع کرد تعریف کردن و اینا...سر تعریفاش من از همسر جان نظر میخواستم که همسر جان نه تنها نظر نداد که نگام هم نکرد...واسه تینا عادی بود که همسر جانی که مشغول کار هست نخواد تو یه بحث اجتماعی چرند شرکت کنه اما واسه من...من بغض کرده بودم که ارزش یه نگاه هم نداشته باشم...
» همیشه میشه بهتر یه کاری را کرد...من هی دارم سعی میکنم که اینجوری باشم...و احتیاج دارم بهم بگن آفرین!! بعدش همسر جان که آفرین نمیگه یه تذکر کاری بهم میده که هیچی ربط به من نداشت و اشتباه کس دیگه ای بود...من هم بهونه کردم که چرا اینجوری میگی؟ و یهو ترکیدم! زدم زیر گریه! گفتم تو با من بدرفتاری میکنی! نمیگی اسن یه هفته اینجایی! همش سر کاریم تازه نگام هم نمیکنی! جایی قرار داشت...هاج و واج نگام کرد و رفت...منم یهو از اینکه یه دقه هم واسه آروم کردن من نموند بیشتر عصبانی شده بودم رفتم از ترس اینکه دیده شم تو راه پله پشت بوم به گریه...آقای تصادف داش دنبالم میگشت...اما پیدام نکرد.
» یه نیم ساعت بعد که به خیالم چشام از سرخی دراومده بود اومدم کیفمو بردارم که برم که تینا گیر داد و منم یهو دوباره اشکم دراومد... جلو همشون ...از این بدتر نمیشد...هی میگفتن چی شده؟؟ آقای تصادف تا پای تاکسی باهام اومد و پرسید از فلان قضیه ناراحتی؟ (نمیدونم چجوری فهمیده بود) و دیوونه اسن یه هفته اینجاس و اونم میخوای دعوا کنی باش؟؟ دوست داره! ...رفتم خونه که راحت و بی وقفه گریه کنم.
» همسر جان چن بار زنگ زد و گفت که نمیدونه چرا من اینقدر حساس شدم و نمیخواد منو ناراحت کنه و دوستم داره...گفتم باشه...ولی هجوم غصه هایی که عقده شده بود پدرمو در آورد...
» آقای تصادف زنگ زد خونه احوال بپرسه و خیالش راحت شه گفتم نمیخوام حرف بزنم! من اسن نمیخوام فکر کنم هر چی اون بکنه من بدترش را کردم میفهمی؟ نمیخوام اسن باهات حرف بزنم! بهش برخورد.واسم مهم نبود...من دوست داشته شدن توسط همسر جان را میخواستم.
» رو تخت دراز کشیدم و تا وقتی همسر جان سه ساعت بعد اومد گریه کردم...به نظرم میومد که میتونست زودتر بیاد...اومد پیشم گفتم میخوام تنها باشم...رفت.
بعدش همیشه اینجوریه! من وقتی میگم میخوام تنها باشم اسن نمیخوام تنها باشم! میخوام با اصرار بمونه پیشم و نازمو بخره و با اینکه هزار بار گفتم که منظورم اینه (نه که دور از جون هزار بار دعوا کرده باشیم ها!!) باز میگه من خواستم خواسته تورو اجرا کنم و من هی فکر میکنم که یه خواسته دیگه من هم این بوده که نگام کنی و حرف بزنی!! و خلاصه حالم گرفته میشه...
» نفس تنگی شدم...اس ام اس زدم به داداش مسیح که من و همسر جان دعوامونه و من حالم بده! و یه سراغی از من بگیر بگو نگران من بودی...
»همسر جان اومد سراغ بگیره ولی من خیلی خیلی حالم بد بود...اسن گریه امونم را بریده بود...طاقت گریه هامو نداشت رفت...
» تو حال داشت به من فکر میکرد...رو تخت داشتم بهش فکر میکردم.
ادامه داره
با داداش همسر جان که هنوز جویای همسر هست شطرنج بازی میکنم...سعید (داداش دیگه همسر جان که جدیدا همکارمون هم شده و من خیلی دوسش دارم) داره بازی را نگاه میکنه...دوبار کیش کردم و حالا در حال شدیدا و اکیدا گیر انداختن رخ برادر همسر جان و زدنش هستم که یهو میگه آزی خانمی! کیش و مات!!
بعش قاه قاه میخنده و میگه دو ساعته دارم مهره چینی میکنم واسه این کیش و مات! اونوقت تو همش هواست به کجاس؟ به این رخ بی ارزش !! بابا باختی!!
سعید میگه آخه زنونه بازی میکنه! زنا اینجورین!!
یه جورایی راس میگه...منم میخندم! و به مبارزه های دیگه زندگیم فکر میکنم...
یادتونه گفتم مامان خانم من حالا حالا ها اجازه نمیداد رادیاتور ها و شومینه روشن شه ؟ بعدش چن روز پیش شیشه های خونه مامان اینا بخار گرفته بود ...داداش مسیح به شوخی گفت: نمردیم و دیدیم این خونه از بیرون گرم تر باشه!! :))
مامان خانم حافظ کره زمین هست...صرفه جویی و درست مصرف کردن هر قدر هم سخت باشه مامان خانم پایه اش هست!
مثلا هیچوقت از کیسه زباله که اندازه سطل هست استفاده نمیکنه...همون نایلن بزرگا که توش خریدها را میاره خونه را مصرف میکنه...این کار یعنی به ازای هرچی خواستی بریزی تو سطل یه دور خم شی در کیسه (که چون اندازه سطل نیست همیشه رو هم افتاده هست ) را باز کنی و کارت را انجام بدی...اما مامان خانم با رضایت این کارو میکنه...واسه بازیافت سطل های مختلف داره...تو همه کارهاش چطوری بهینه کردن انرژی را در نظر میگیره...دور ریختنیهاش خیلی کمه...مامان خانم دکتراش را محیط زیست گرفته و درساشو تو زندگیش به کار میبره.
مامان خانم من دوست واقعی و حامی زمین هست...امیدوارم من هم دست از تنبل بودن تو این چیزا بردارم و ازش یاد بگیرم این چیزارو...