تبليغاتX
ته دل یک دختر پیچیده

ته دل یک دختر پیچیده

هرچی سعی و تلاش کردم این ترانه شهرام ناظری از آلبوم بی قرار را بزارم توی وبلاگم نشد! انگاری فرمت اش مشکل داره!! منم گاگولی! اسن نمیدونم چیکار باید بکنم!

شعرشو نوشتمش تا با صدای خودتون بخونین ... گریه نکنین! سینه هم نزنین! ثواب نداره! فقط اگه میشه سئوال قبلیه منو جواب بدین! نشد هم حرفی نیست...

 

در هوایت بی قرارم ، بی قرارم روز و شب
سر زکویت برندارم ، برندارم روز وشب
در هوایت بی قرارم ، بی قرارم روز و شب
سر زکویت برندارم ، برندارم روز و شب
جان روز و ، جان شب ، ای جان تو
انتظارم ، انتظارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می شمارم روز وشب

ای مهار عاشقان در دست تو
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز شب
در میان این قطارم ، این قطارم روز و شب

در هوایت بی قرارم ، بی قرارم روز و شب
سر زکویت برندارم ، برندارم روز وشب
در هوایت بی قرارم ، بی قرارم روز و شب
سر زکویت برندارم ، برندارم روز و شب
جان روز و ، جان شب ، ای جان تو
انتظارم ، انتظارم روز و شب

**********

می زنی تو ، می زنی تو ،
زخمه ها ، بر می رود ، بر می رود
زخمه ها ، بر می رود ، بر می رود
تا به گردون زیر و زارم
زیرو زارم روز وشب

در هوایت بی قرارم ، بی قرارم روز و شب
سر زکویت برندارم ، برندارم روز وشب
در هوایت بی قرارم ، بی قرارم روز و شب
سر زکویت برندارم ، برندارم روز و شب
جان روز و ، جان شب ، ای جان تو
انتظارم ، انتظارم روز و شب

**********

روز و شب را همچو خود ، مجنون کنم ، مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم ، روز و شب ، روز و شب

می زنی تو ، می زنی تو ،
زخمه ها ، بر می رود ، بر می رود
زخمه ها ، بر می رود ، بر می رود
تا به گردون زیر و زارم
زیرو زارم روز وشب

در هوایت بی قرارم ، بی قرارم روز و شب
سر زکویت برندارم ، برندارم روز وشب
در هوایت بی قرارم ، بی قرارم روز و شب
سر زکویت برندارم ، برندارم روز و شب
جان روز و ، جان شب ، ای جان تو
انتظارم ، انتظارم روز و شب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 18:41  توسط   | 

من هم شدیدا دلم میخواد بدونم ملت چجوری با چرتکه اخلاقیات انتگرال ها و لگاریتم های زندگی را حل میکنن؟؟

هم  دلم میخواد یه دلیل ، غیر از اینکه فقط حرف زدیم ، واسه وجدان درد پیدا نکردن پیدا کنم.

کمکی از شما بر میاد؟؟

» کاش من یا خیلی خیلی عاقل بودم یا خیلی خیلی تعطیل.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 16:55  توسط   | 

ادامه :

و اما بعدش همه رفتن و من فرتی تلفن زدم به همسر جان که واسش بگم چیارو! بعدش هی تو این مدت که نبود - عین همیشه نبودن هاش -  نشده بود یه کم تعریف کنم واسش چون هی گرفتار بود و هی یکی داشت میرفت زیر ماشین و اون یکی گم شده بود اون سومی میخواس بگه آقا این چند؟ میگفت دیس ایز ا ویندو!  یا هی تو مترو داشتن راهشونو پیدا میکردن یا داش رانندگی میکرد یا  تو اتاق یکی کنارش بود و عرف نبود آدم با زنش عشقولانه حرف بزنه! 

بعدش گفتم سلام خوشتیپ روزگار ! الان میتونی حرف بزنی ؟ گفت بگو عزیزم! خوبی؟گفتم خوب خوب! آخ جون که میشه! من دلم لک زده واسه اینکه یه کم واست تعریفات کنم! چقدر بد بود این مدت همه اش نتونستم حرف بزنم! حرفا هی تو گلوم مونده! حالا امروز رو میگم فقط که کمه و اینا! فلانیا اومدن خونمون کیک پختیم! (: بارک الله!)  کلی خوب بود بعدش فال ورق گرفتیم ! (خنده ) میدونی تو فال سعید یه پرنده بود که...بعدش من بش گفتم که خیال میکنم که با برکت هست (: من باید برم! بعد زنگ بزن!) کی؟ (در حال قطع کردن هس) (: ۵ دقیقه یا ۱۰ دقی.) ...یه ربع بعد دوباره زنگ میزنم: سلام عزیز دل! الان خوبه؟ (: بگو خوشگله!) هیچی! بعدش سعید گف این سنگه بزرگه و من گفتم تو مثه اون گل هستی ...و آقای تصادف (باید برم! قطع.) بغض میکنم که چرا اقلا خوب خداحافظی نمیکنه! بعدش یادم میاد به یه سری کمبود محبت های قبلی و اینا! زودی جلو فکرامو میگیرم که دیوونه شوهرت داره کارشو کلی خوب انجام میده! بده وجدان کاری داره؟ خوب بود هی مدیون ملت بودین؟  سر شام تک زنگ میزنه...میگیرمش: (:سلام! مجبور شدم برم! الان تو مترو هستیم) سلام! اول بگم بهت یه وقت خیال نکنی که من درک نمیکنم که تو یهویی باید بری و نمیشه باهات حرف زد ها!! (مرض دارم بگم بزرگم مثلا!!) من از دست تو هیچی ناراحت نمیشم کلی هم ذوق کاردرستیت را میکنم! دلم فقط از زمونه میگیره! (میخنده! : خوب دیگه چه کار میکنی؟ (اسن یادش رفته بحثمون چی بود! و ناتموم موند و اونم سر آقای تصادف!! خیال میکنم شاید موضوع واسش جالب نیست پس عوض میکنم! ) شاید ۷ تا جمله میگم که دوباره باید بره...تنها میشم و دیگه خیلی کم میارم! یادم میافته که هرچی تو این مدت آخر شبا که دیگه هی کسی از مسافرا رو گاز نیس بهش زنگ زدم هم خوب حرف نزده مثه همیشه که بعدش میگه خوب جلو هم اتاقیم که نمیشه عزیزم عزیزم بگم!! و من هی نمیفهمم که وقتی من موبایل میگیرم چرا نمیتونه دو دقیقه از اتاق بیاد بیرون! کلی فکرهای بد بد منو به دندون گرفت...اینکه تو دفتر موقع ناهار نگاش به کامپیوتر هست نه به من اینکه ۸ ماهه قراره بریم فلان چیزو بخریم و هی میگه تنها نری! خودشم وقتی هست اسن وقت این کارا را نداره ! هی به اینکه لنت ترمز بو میده و من نمیدونم چیکار باید کرد! هی به اینکه وقتی میگم بچه دار شیم میگه وقت نداریم حالا و اگه یه کم بگم چی و چون؟ میگه خوب باشه! و همینطوری میگه از الکی! واسه اینکه منو بپیچونه! به چن تا چیز خصوصی ... یعنی افتادم به هق هق! با تلفن گرفتمش و باهاش خیلی کم درد و دل کردم! گفتم اگه این دوری ها باعث شه ما هی وقتی با هم هستیم بیشتر هر لحظه عشقمونو به هم نشون بدیم خوبه اما اگه هی فاصله بیافته بینمون خیلی بده! ما باید سعی کنیم! باید مواظب باشیم از هم دور نشیم ! دور از هم بزرگ نشیم! (عین اون قطعه گم شده هه! (سیلور استاین))   (نگفتم این چه شغلیه! آخه میدونم چقدر این کارو دوست داره و نمیخوام سد شم واسش!) گفتم اینکه وقتی ان روز هیچی نمیتونیم حرف بزنیم و تو نمیکنی یه وقت که میشه منو خبر کنی یا دو دقیقه واسه من از اتاق بیای بیرون که بشه دل منو گرم کنی مال اینه که تو هیچی فکر نمیکنی شاید این آخرین فرصت باشه...شاید من بمیرم امشب! شاید وقتی میای دیگه من نباشم! مال اینه که منو دوست نداری! اولویت تو نیستم!  ...خیلی گریه کردم...تقریبا زیاد حرف نزدم...گف گریه نکن! اشتباه میکنی! تو مهمترین چیز زندگی منی! .من از شدت گریه صدام در نمی اومد اون چون دوباره تو اتاق بود......شب به خیر گفتیم.

نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد احوالمو پرسید..من هنوز داشتم گریه میکردم...گفت تو لابی نشسته و گفت من پنج شنبه پیش تو ام! (نگفت و نگفتم که دوباره پنج شنبه بعدی راهی هس!) گف حالت بد میشه یهو منو نگران نکن!....خوب از هم خداحافظی کردیم...

سعی کردم به خاطره های خوب فکر کنم...اول یهو به یاد یه خاطره خیلی خیلی قدیمی افتادم (نمیدونم چرا!) بعدش یهو دیدم اینقدر فاصله زمانی هست بین خاطره خوبه و الان (بسکه خنگ و خسته و گیر شده بودم همین یکی یادم اومده بود منم اتیکت تنها خاطره خوبی که به یاد مونده را بهش زده بودم! !) بعدشم که معلومه بازم حسابی گریه کردم (این دیگه تقصیر دیوونه بودم خودمه!)

--شب آقای تصادف باهام تماس گرفت (میخواس در مورد برکت سعید بدونه )  بعد از مدت ها خیلی حرف زدیم. درباره کار و بهبودش! درباره سعید و برکتش ! درباره من و نامردی هام ! (خباثت منو تو یه قضیه کاری فهمیده بود و داشت به روم می آورد و میپرسید کی آدم میشم من؟؟ ) بعدش یادم افتاد که سعید بهم عصری گفت شبیه تک دل هستی ! بعدش ورقش را که یه کم کثیف هم بود (اناری!) نشون داد آقای تصادف با خنده گفت چه دل کثیفی! و سعید گف این چیزی نیس! نگا پاک میشه! گفتم دیدی سعید گفت شبیه تک دلم من؟ آ گف دلم پاک میشه؟ گفت جدا خوشحال شدی که بهت گفت تک دل؟ گفتم آره! آ از اینکه امید به پاکیم داشت! گفت همینطوری گف! اسن کسی نمیگه تو دلت کثیفه! گفتم ولی من خوشحال شدم! گف  یه کم هیچی نگو ببین من نظرم چیه! تو خیلی خیلی قشنگ چیز تعریف میکنی! جدا هیچکیو ندیدم مثه تو اینقدر شیرین و پرانرژی حرف بزنه! اینو ننوشتم که بگم این این حرفو زد و همسر جان نزد! نوشتم که بگم من له بودم و احتیاج داشتم این حرفو بشنوم. ) خیلی باهوشی! خیلی با عشق کار میکنی! همه کارهایی که تحویل میدی توش زیبایی و حوصله هست! از هیچکی توقع نداری! و...  ( نمیخواستم هی به من فکر کنه و منو مرور کنه. گفتم بیا یه حرف دیگه ای بزنیم...گف دوباره وجدان درد نگیر! واسه من هم نترس! اسن بیا واسم یکی  پیدا کن که سی درصد شبیه تو باشه ! نه ده درصد هم بسه! همین فردا شب میرم خواستگاری! خوبه؟ قول میدم! نامرده هرکی بزنه زیرش!...خندید...من هم!

--شب به همسر جان و خودم فکر کردم...چرا هیچوقت نمیگه واسم روزهاتو تعریف کن؟ چرا چیزای خوشگلی که تو سفر سرش اومده را من وقتی میشنوم که تو یه جمعی هستیم؟ چرا قرار بود بریم سفر با هم یه تاریخ نمیذاره! چرا اسن ما داریم اینقدر کار میکنیم؟ چرا یه لحظه بیشتر نمیمونه بهتر خداحافظی کنه با من یعنی واقعا نمیشه؟ ...چرا؟ چرا؟ 

میگن اگه یه نفر بهت گفت خر باور نکن بگو اشتباه میکنی.

اگه دو نفر بهت گفتن خر باور نکن و بگو اشتباه میکنین!

اما اگه ان نفر بهت گفتن خر واسه خودت یه خورجین سفارش بده...

راس میگن نه؟ انتهای حماقت منم که خودم دارم میبینم خرم و خودم باور نمیکنم!

»(من نمیخوام به همسر جان بگم دست از کاری که ذوق داری واسش و زحمت کشیدی واسش و با رضایت خیلی زیادی بهش نگاه میکنی (یه بار حرف سر رضایت شغلی بود و گفت داره!)  بردار و  پیش من بمون! اینجوری زهر مارم میشه. اینجوری احساس میکنم بارش شدم.

» من نمیدونم بیشتر دلم میخواد پیشم باشه یا اینکه خودخواه نباشم! 

» من نمیدونم واسه چی هر وقت سعی میکنم مثه یه آدم وارسته حسابی رفتار کنم بهم خوش نمیگذره. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 16:43  توسط   | 

دیروز با تینا و آقای تصادف و داداش همسر جان رفتیم خونه ما...همین جور یهویی...بعدش  کیک  گردویی درست کردیم و  قلیون کشیدیم و قهوه  خوردیم و انار دون کردیم و کلی خوش گذروندیم!!  هی فال گرفتیم!  فال حافظ و فال ورق و فال قهوه و اینا و اینا!  هی خندیدیم! هی سعی کردیم آقای تصادف و تینا جان آشتی کنن! (سر یه چیز چرتی دعوا بودن!!) بعدش سر فال  ...

آقای تصادف فنجونش سفید سفید بود!! حتی یه کم قهوه هم نذاشته بود بمونه توش!! (بابا اصفهانی!!)

آقای داداش جان همسر جان (بگم سعید بهتره خوب!!) که من هی میگم و باور دارم که فوق العاده هست !!  تو فالش خیلی واضح یه پرنده بزرگ بود که نشسته بود رو یه سنگ کوچیک! بعدش در این مورد خیلی حرف زدیم! من واسه اولین بار بهش گفتم که فکر میکنم خیلی با برکت هست!! و خیلی تاثیر میذاره!! و خیلی بزرگ هست و اون هی گفت این سنگ خیلی سنگین هست و نمیذاره من پرواز کنم و من هی گفتم تو هم خیلی بزرگی و اینا و اینا! گفتم تو مثه اون گلی میمونی که یه جایی که هست همه چیو عطرآگین میکنه! نمیتونه چیزیو گل کنه ولی همه چیو خوش بو میکنه! اون هم هی گفت خوب اون گل چی میشه؟؟ کی بهش آب میده؟ کی نور میده؟  اون گل چی میشه؟من احتیاج دارم یکی بهم کمک کنه! اون پرنده که چسبیده به یه سنگ سنگین چی میشه؟ چی از پرندگیش میمونه آخه؟؟  بعدش گفتم تو نمیتونی اون سنگ را به پرواز در باری ولی میتونی ببریش یه جای بالاتر و این کاریه که تو با همه محیط هایی که توشی میکنی!( آخه این بچه خیلی آدم هست!! جدی میگم...خیلی متفاوت هست...قالب نداره...رها هست ولی ول نیست...و راس میگم وقتی میگم برکت داره!! جدا آدمو تو سکوتش هم متحول میکنه! )  بعدش گفت ببین من یه نفر میخوام کمکم کنه...این سنگ خیلی سنگین هست! اونوقت آقای تصادف واسش مثال زد که تو کتاب مکتوب طرز تربیت فیل ها را نوشته بوده که وقتی کوچولو و بچه بودن اونا را میبستن به یه تنه درخت بعدش اونا هرچی سعی میکردن نمیتونستن خودشونو آزاد کنن...بعدش این فکر که اون تنه هه از اونا قویتره توشون نهادینه میشه اونقدر که حتی وقتی بزرگ و قوی هستن اگه با یه طناب زپرتی ببندنشون به یه نهال هم مقاومتی نمیکنن! ...من هم  بهش گفتم خودتو بهتر بشناس ...(آخه من جدی به این بچه اعتقاد دارم!!) گفتم به نظر من تو روحت مثه راننده یه ماشین هست که جسم تو هست حالا تو فقط گاز را نشون راننده دادی...اون هی داره با دنده یک به پدال گاز خیلی فشار میاره تا حرکت کنه...وقتی خودتو بشناسی میبینی این ماشین یه دنده هم داره ...بنزین میتونه سوپر هم باشه!! بعدش گف خوب من تا بیام اینا را بفهمم راننده هه از پا دراومده...منم گفتم یکی ممکنه در بیست امین زندگیش (من به تناسخ باور دارم) تو ۵۰ سالگی  بفهمه که یه چشم سومی هم داشته خوب اینکه تاحالا با چشم سومش ندیده بوده باعث نشده که اون دو تا چشمش کور شه! که !! خلاصه خیلی حرف زدیم...کلی خوب بود! بیچاره خونمون و گلدونا و حیوون هام  کلی وقت بود صداهای هیجانی شده نشنیده بودن!

راستی تینا هم دوباره شانسش گل کرد و بعد از اینکه برنده سفر ۳ روزه به وین شده بود حالا یه سکه از دفتر خودمون واسه خرید یه بلیط قطار برد!

خلاصه کلی کلی خوش گذشت...اما... 

ادامه داره...)

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 15:4  توسط   | 

نمیدونم اینا همه آدم که هی اساسی شوکه میشدن که من ناهار میخوام نون بگیرم با  پنیر و سبزی و گردو بخورم و هی الهی بمیرم چرا ؟ آخه چرا؟؟؟ نه جدا چرا میکردن! چرا همه ناهار یه نفره منو خوردن!!؟؟

-- آهان نونش تازه بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 15:31  توسط   | 

گمونم وحشت عظیمی دارن کرم ها تو اون لحظه های دگردیسی...حس دیگه کرم نبودن؟! وحشت  یعنی چی بودن؟! نه؟ راس نمیگم من؟  نمیدونم کدوم قسمتشون آخر از همه تبدیل به پروانه میشه؟! کاش فکرشون نباشه!! که هی بخواد گیر بده این رنگ های جلف چیه؟؟! کاش قلبشون نباشه که هی بخواد از ترس تبدیل شدن به یه فاجعه به تاپ تاپ بیافته!  جدا گمونم وحشتناک باشه...یه جورایی شبیه تو دل یه تنهایی بزرگ یهو بالغ شدن...

حالا واسه چی دارم به این چیا فکر میکنم؟ نمیدونم !!  ...شاید مال تنهایی هست ...یا این خواب ها...شاید واسه اینه که دارم عوض میشم...هی بیشتر شبیه دیوونه ها!  نمیدونم چرا اینقدر میترسم از این تغییرات! شاید چون حق دارم! شاید چون مفعول هستم! شاید چون تنهام!

» هی یهویی میبینم باز حسم راس گفته...هی یهویی از الکی از یکی میترسم...حالا اسن نمیشناسم ها!! هی حس آدمها منو میگیره!...هی همه چی بام حرف میزنه...هی میرن تا ته حس یه ترانه ..هی شکننده میشم...چی بگم آخه؟ خلاصه هی یه مرگمه!

» عادت شده ! هی میرم تو آدم ها...شده واسم یه سرگرمی...هی از چشم های اونا دیدن...هی حسشون کردن...خوب واسه این هی طرز فکرم عوض میشه! هی نسبی تر! هی یه چیزایی واسم رنگ میبازه! همش خوبی هم نیس! گاهی مسموم میشم...گاهی دیگه نمیتونم عین قبلم باهاشون رفتار کنم...گاهی میخوام که نبینم و میبینم...گاهی جدا دلم میخواد کور مبشدم و نمیدیدم.

» میترسم همسرم منو نشناسه. اینو میفهمی؟

 

» میشه مسخره ام نکنین؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:56  توسط   | 

" آب تا گردنم بالا آمد

آب تا لبهایم بالا آمد

آب از سرم گذشت...

من اما نمیمیرم

من ماهی میشوم"

نمدونم از کیه؟

چجوری آخه؟ دیدی بعضی حرفها چقد قشنگ هستن اونقدر که مینویسی گوشه زندگیت ؟؟ دیدی چقد فقط قشنگن بعضی حرفا؟؟ دیدی وقتی میخوای بهشون تکیه کنی چقد از سراب بدترن؟؟ ( اقلا دیگه این فکر که حتمی عیب از منه و کوچیکم واسه این حرفا رو نداره!) من اینروزها خیلی مشکلات دارم...مسئولیت کار های همسرجان که نیس!  کاری که جذبه ای میخواد که من ندارم!  ...نگرانی واسه داداش مسیحم و ناهید جان و هی فکر چه کنم چه کنم؟...ترس های از الکی که دچارشم و هی منو عین دیوونه ها میکنه!...فکر بچه دار شدن یا نشدن و تنها موندن...هی فکر فکر فکر هی کم آوردن هی مرور خاطره هی کمبود محبت کمبود همصحبت کمبود حمایت هی اینکه نکنه  همسرجان یهویی دیگه منو دوس نداشته باشه؟ هی فکر اینکه نکنه اینقد که باهوشه یهو  کلافه میشه از گاگولیت من؟ ...هی آقای تصادف ...هی فکر که فلان کارم اشتباه بود! بیصار کارم اشتباه بود! هی از ترس یه اشتباه دیگه همچی بدجور گند زدن که تا نرم بهش بگم : ببخشید! رفتارم مفتضحانه بود دلم راضی نشه!  ... هی آرمان آدم خوب شدن...اونجور که استاد میگه...آزاده ...بزرگ...عاشق...هی مچ خودمو گرفتن ...هی یکم حتی پیشرفت نکردن...

من دلم میخواد یکی بهم بگه همه چی درست میشه و من باورش کنم! من دلم میخواد نترسم از تموم فرداهایی که دارن میان...من دلم میخواد همین امروز به همه دغدغه هام بخندم! نه ان سال دیگه که این وبلاگ را میخونم!! من دلم میخواد اینقدر کوچیک نباشم...من دلم میخواد اراده داشته باشم! 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:26  توسط   | 

داداش دکترم میگف تو بخش روانی بعضی ها بستری هستن چون هیچی خسته نمیشن!! فرضا از اینجا تا اونور دنیا هی میرن و میان و میرن و میان و تومیبینی باز میتونن برن و بیان!! بعدش اونروز من هی میگفتم این تفاوت هست اونم از نوع خوب نه بیماری! و این بحث همیشه من و داداش دکترم درباره بیماریهای روانی هس! )

حالا خودم دچار شدم!! صب میرم سر کار تا پنج و شیش یه ظرب کار میکنم اونم فکری!  بعدش میام کلی راه را پیاده ! بعدش هی کتاب میخونم  فیلم میبینم  یه عالمه اینترنت بازی میکنم! (هی شعر میفرستم واسه همه همکلاسیای دانشگاه ! هی اطلاعات کشورها رو در میارم! هی اینا و اینا ) بعدش میشینم با خودم رالی پارک بازی میکنم بعدش یه کم کانال گردی میکنم یه کم دوش میگیرم یه کم چیز میپزم یه عالمه انرژی بازی میکنم ... بعدش میبینم لنگ شب شده اما هیچی خوابم نمیاد دوباره همینا از اول!!  یعنی اونقدر تو این مدت من کارهای جور و واجور کردم واسه اینکه یخته چی زمان بگذره که باورنکردنی هست!!

امروز تا شدنی بود خوابیدم! بعدش هم یه کم مجبوری اضافه کار رفتم دفتر(کار یهویی پیش اومده بود)  هم حموم رفتم از اون حموم عروسی ها!!  هم کیک پختم هم ۷۰صفحه کتاب خوندم هم غذا خوردم هم قیلوله رفتم هم با خودم تانگو بازی کردم هم دور همه گلدونهام کاغذ کادو کشیدم ...و شوربختانه تازه ساعت ۵ هس!!

الان این منم!( خیلی خیلی بد کشیده ولی!!)  اون چرخه شامل همه غلط های ممکن دنیاس اون فینیش هم مال اومدن همسر جان هس!!

  آندرستند؟؟ افتاد عمق فاجعه؟؟؟ بعدش  آقای تصادف میگه " لآ إِكراةَ في دوستيً  قد تبین البامن گپیدن من البی من تنهایی چشیدن !! " (خداییش چه گپ های سوژه ای خوب داشتیم قدیما! چقدر چیز یادم میداد! )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 15:58  توسط   | 

یه دوست اینترنتی را  امروز بعد از دو  سال  دیدم با وب کم! بعدش اونم منو دید! اونوقتش گف  خیلی خوشحال شدم که بالاخره دیدمت! میگم من که این اواخر همش عکسم تو یاهو مسنجر بود!!؟ میگه خوب من فکر کردم شاید عکس خودت نباشه!! و از الکی گذاشته باشیش!

اینقدر من خوشگلم؟؟

» آخه آدم حسابی!! آدم دروغ بخواد بگه خوبشو میگه!! اسن خیلی خوبشو میگه ! کجای کاری تو؟؟؟

» اگه آدم حسابی بودی که بعد از دو سال هنوز رو صداقت من شک نداشتی!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 1:7  توسط   | 

شما نیمه پنهان را دیدین؟ (تهمینه میلانی) یه جاییش هست یه خانم روشنفکر نویسنده به اون دختر جوون دانشجو (نیکی کریمی) که هرچی خونده از مارکس و تاریخ شوروی هست میگه تو از تاریخ کشورت چی میدونی؟ تو میدونی حسن صباح کیه؟

تو کتاب فروشی بودم ...وقتی بی صاحابی خوب هرچی هم بخونی باز وقت هست! ...یهو دیدمش...خداوند الموت...و حرف اون خانمه پیچید تو گوشم ...کلی هم کمیت داشت و به نظر میومد این آخر هفته را که هیچ این هفته را کاور کنه!! (حالا یه دقه هم نزاشتمش زمین!!) خوب بهتر از این چی؟؟ 

حسن صباح یا خداوند الموت در واقع سرکرده مبارزین با سلطه شدید عرب ها در ایران و کشورهای ایران بوده ...عرب هایی که کتابخونه ها را آتش زده بودن و  تدریس زبان فارسی را ممنوع کرده بودن و اله و بله ...بعدش از راه مذهب وارد میشه تا مردم شدیدا مسلمون اون زمان بپذیرنش و فرقه ای به نام باطنیه راه میندازه...بعدش یه سری هم فدایی مطلق داشته که مامور ترور بودن و اینا وقتی میخواستن فدایی مطلق شن میرفتم تو یه قلعه تا تعلیم ببینن و اونجا اختشون میکردن که دیگه همه فکر و حواسشون به کار باشه و وقتی لازم شد جونشونو بدن یه لحظه هم شک نکنن ! اگه هم کسی نمیخواس اخته شه میکشتنش که این یه راز بمونه ! بعدش هم میگه من امام زمان هستم و الان هم ظهور کردم و از این به بعد دیگه نیازی به نماز و اینا نیست و شما کافیه به زمین و آدمها خدمت کنین...حالا من تقریبا 20 درصدشو خوندم...خود کتاب که جالبه بعدش خیلی شیرین نوشته ( پل آمیر ) و ترجمه شده (ضبیح اله منصوری ) و فضای اون زمان هم جالبه از بس همه چی فرق داره با حالا...

خوندنی هست...جدا خیلی!! یعنی من تازه میفهمم تاریخ چقد میتونه خوب و سرگرم کننده باشه!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 22:18  توسط   | 

»  با سانترال دفتر پیج میکنم "همکار های عزیز هرکی میخواد شب با ما (؟؟ از الکی میگم ما!! فعلا فقط خودم هستم!! ) بیاد بیرون با داخلی من تماس بگیره...میشیم سه تا ماشین  پر آدم ...که بریم آش بخوریم و قلیون بکشیم! ظاهرا بدجور بی کله رانندگی کردم ( اثر رانندگی تو تنهایی هست!)موقع برگشتن فقط دو نفر با منن! یکیش آقای تصادفه...نفر اول هم زودی پیاده میشه...ما خیلی وقته همو نادیده گرفتیم وحالا نمیشه...حداقل نیم ساعت تو راهیم! ...میگه هیچ فکرشو میکردی یه روزی بشه که این وقت شب با هم تنها تو ماشین باشیم؟ میگم نامردا هیچکی با من نیومد! و تو دلم میندازم گردن خدا و بازی هاش (امتحان هس آخه ؟؟؟). میگه چقد تند میری!  آسه برو دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه!!  حرف میزنیم...با بعضی از حرفاش سرعت میگیرم...آخه نمیشه حواب داد و همش سوال داره...آخه من خیلی باید حرف بزنم تا یه کم منظورم معلوم شه و من هیچی انگیزه ندارم...میگه میتونی حرف بزنی و حل شه هر چی هست و دوباره عین قبل شیم میتونی نگی و نمیدونم چی بشه...میگم وقتی یه ظرف بلور ترک برمیداره اگه بخوای همیشه باشه باید دیگه ازش استقاده نکنی ...میگه فلسفه ست...درباره خودمو خودت بگو... میگم چی بگم؟ میگه دلم واسه چی بگم گفتنات تنگ شده بود ... من نفس تنگی میشم....دوباره...میمیرم آخرش! یه روز ازین نفس تنگی!...سعی میکنم نفهمه ...نمیخوام آخر شب زنگ بزنه که بگه نگران شدم و هی جرف بزنیم تا صب ...نمیفهمه اما شب هم حرف میزنیم ...تلفنی چون حرف حرف اورده...از اون روز میگه که سفر بوده و من هیچی جواب اس ام اس نمیدادم...از روزی که از سفر شیش صب میرسه و میاد سر کار و من باهاش سر فلان مسافر دعوا میکنم...از اینکه اینقدر ندیدش میگیرم...اینقدر نگاش هم نمیکنم چه برسه به حرف ...از روزی  که واسم سالگرد روزی را اس ام اس کرده بود و من واسش جواب داده بودم از خاطرات کهنه برایم نگو عزیز...تقویم های کهنه به دردم نمیخورد...و میگه که اشکش دراومده چون سال ۸۴ بهترین سال زندگیش بوده و حاضر هست بگن سال ۸۴ را یه بار دیگه زندگی کن و بمیر! ... میگه نمیفهمه چرا دیگه دوست هم نیستم واسش و میگه تو کلی به من تکیه کردی (راست میگه!یه وقت هایی) و نمیگی شاید من احتیاج بهت داشته باشم؟ نمیگی دوستیم مثلا؟؟ خیلی زودتر از قدیم ها شب به خیر میگم...و قدیم ها خیلی وقت پیش هست... دلم میخواد از مسیح (داداشم ) واسش بگم...و عشقش و نگرانی من از اینکه میخوان به خونواده ها بگن ...و بگم که من چقدر از واکنش خونواده ناهید عزیز وقتی مسیح بیمار را ببینن میترسم  ...نمیگم...دلم میخواد از اون آقاهه که میخواد بهم کمک کنه واسه انجمن خیریه بگم...نمیگم...دلم میخواد از تموم ترس هام بگم و خواب ها و تصویر ها...نمیگم...دلم میخواد درباره "خداوند الموت " بگم و نمیگم...دلم میخواد درباره حرص هایی که میده یا خوبی هاش بگم و نمیگم ...دیگه هیچی نمیگم.

» تو دفتر بنایی و گچ کاری داریم...بعدش آقای رییس درحالی که دیسک کمر داره حسابی به کار هست...آقای تصادف و برادر جان همسر جان (اون داداشش که من هی میگم برکت داره و تازه اومده پیش ما کاراموزی به جای آیدا )میان خداحافظی ...میگم آقای رییس داره کار میکنه شما جوون این!؟ آقای تصادف میخونه:

در بهار زندگی احساس پیری می کنم
با همه آزادگی فکر اسیری می کنم
بس که بد دیدم ز یاران به ظاهرخوب خود
بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

نگاش تا ته قلبم رفت ...آشفت من و وجدان منو ...

دیشب میگف من تو رو میفهمم .تو هم یه کم منو بفهم .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 21:53  توسط   | 

» حس نوشتن نبود...یه جورایی دستم به نوشتن نمیرفت...وقایع هم اونقدر چن پهلو و پیچیده بود که نمیشد نوشت...

» یه کم وقت پیش خواب دیدم یه دستی هی جفت جفت حیوون میندازه تو یه اتاق خالی که دوتا اتاق که به هم ربط دارن درشون اون تو باز میشه و این حیوونا که همه بچه سال هم بودن میدویدن تو در اتاق اولی...بعدش حیوونا هی متضاد بودن اول موش بعدش گربه بعدش سگ ...بعدش من خیره به دسته بودم که توله سگا را انداخت اونوقت چون از سگ میترسم به خودم گفتم برم در دوتا اتاقو ببندم که نتونن بیان پیشم تا اومدم در اتاق دومی را ببندم یهویی یه سگ بزرگ آستین دستمو گاز گرفت آ من هر کاری میکردم ول نمیکرد...آویزون دست من بود ...سنگین...منم میترسیدم ...هرچی هم با زحمت دستمو تکون میدادم ول کن نبود...

» دو شب پیش خواب دیدم از دور یهویی  یه لاک پشت دیدم  بعدش فرتی نمیدونم چجوری فهمیدیم (این فعل برمیگرده به من و لاک پشته!!) که همونیه که ۳ سال پیش اندازه یه کف دستش کردیم بردیمش تو ساحل کیش آزادش کردیم! و همونیم که مامان غیر بیولوژیکیش بوده !!  بعدش رو دوتا پاش بلند شد سعی کرد باید پیش من عین تاتی تاتی کردن بچه ها بود بعدش منم گفتم عزیزم دستامو باز کردم عین فیلم هندی ها : لاک پشتم!! آ دویدم! بعدش بغلیدمش! نمیشد فشارش بدم به سینه ام اما کیف خودشو داشت...آی خوب بود!!

»دیشب خواب دیدم  یه طوطی اومد نشست لای دوتا انگشت دستم! بعدش یهویی افتاد به جون انگشتام یعنی گوشت انگشتام را گاز میگرفت میکند...وای اونقدر وحشتناک بود...هرچی سعی میکردم از دستم با اون یکی دسام جداش کنم نمیشد پنجه هاش حلقه شده بود به بیخ انگشتم...بال هم میزد هی اونقدر تند که نمیشد دست برد به طرفش ...بعدش من به خودم قول یه نیکوکاری داده بودم که اگه فلان مسافر ویزا گرفت ادا کنم بعدش تو خواب هی فکر میکردم چون نذر مو ادا نکردم این بلا داره سرم میاد...از خواب پریدم!!

 

» آخه یعنی چی؟؟؟ اونم تنهایی!! نه بشه تو بغل همسر جان آروم گرفت از وحشت نه بشه گفت و خندید!!

» خدا جون! تنها گیر اوردی؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 18:24  توسط   | 

» یه دونه شیرینی ناپلئونی خوردم هر کی بهم میرسه یه جامو میگه پاک کن!! همسر جان به لپ هام اشاره میکنه! کلی پاک میکنم! تازه  تینا میگه دور لبت را پاک کن! بعدش آقای تصادف از راه میرسه میگه تو موهات هم خامه هس!! آخه یعنی چی اونوقت؟؟؟ متشخص که هیچی! چرا بزرگ نمیشم من؟؟؟

» همسر جان یه عکس از چشم من برداشته گذاشته روی موبایلش...آقای تصادف یه عکس از یه خواننده مو بلند عرب ( بلند نه ها!! بولوند) ...من عکس چند تا شکوفه را...نمیدونم کدوم بیشتر لذت میبریم؟

» پسر عمه ام به همسر جان میگه این عکس را از کجا دانلود کردی؟ من خوشم میشه!! میگم خوب نگاه کن چشم منه خب!! میگه راس میگی؟ آقای همسرش راس میگه؟؟ (آخه یعنی چی؟؟؟)

َ» مرتیکه بد نگاه میکنه...جلوی زنش که از لای چادر منو نگاه میکنه...این مرتیکه وایساده بر بر بد نگاه میکنه!  نمیدونم چرا این منم که خجالت میکشم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 15:4  توسط   | 

یادتونه گفتم به هر قیمتی؟

به اونجاها نکشید...مفت تموم شد...خودشو خیلی ارزون فروخت...

حالا دیگه از چشم هاش فرار نمیکنم...تو نگام چیزیه که ظاهرا اون تاب دیدنشو نداره...

فعلا همین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 16:56  توسط   | 

یهویی یه رباعی که یه روز رو میز چوبی یه کتاب خونه خوندی و به یادت مونده...سر یه خاطره یادت بیاد و  بنویسیش تو وبلاگت ...بعدش یه اهل دلی بیاد بخونه بره دنبال شاعر خوبش بگرده ... وبلاگ شاعرشو  پیدا کنه  مرام بزاره به تو هم معرفی کنه...تا تو یه صب تا ظهر میون کارهات  کل آرشیو را بخونی و تو حال و هوای رباعی ها دلت تازه شه...یه نفس عمیق بکشی یه کم سبک شی... رباعی هایی به این قشنگی :

 

يک بار نه صد بار نه ...هر بار نفهميد

انگار نه انگار ...نه انگار نفهميد

فرياد زدم داد زدم دوستتان دا...

يک عمر به در گفتم و ديوار نفهميد

 

یک عمر در اضطراب ماندیم همه

در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

 

این چشم به در دوخته نگذاشت مرا

این آتش افروخته نگذاشت مرا

گفتم سر راحت به زمین بگذارم

این عشق پدرسوخته نگذاشت مرا!

 

با کسب اجازه بنده می بوسمتان

با این کلمات زنده می بوسمتان

دارید رباعی مرا می خوانید

دارم رک و پوست کنده می بوسمتان!

 همه از جلیل صفر بیگی بود.

خوشی به همین جا ختم نمیشه که!! بعدش تازه هی رفتم وبلاگ هایی که نظر داده بودن و شعر های اونارو هم خوندم! و چاق و چله شدم!!  کیف کنین مثلا اینو:

غزلی زیبا از حسین تقلیلی در این وبلاگ  

نه بانو ! نگو عشق ، شر مي شوند
همين مردم خوب ، خر می شوند !!

همين ها كه از عشق دم مي زنند
برای شما دردسر می شوند !

نه محصول عشقند اين مردمان
هوس مي كنند و پدر می شوند !

هنوزم براي شما وقت هست
نجنبيد از اين پست تر می شوند

كجا سيب روييده ؟! اين دانه ها
پس از كاشت فورا تبر مي شوند !

نگوئيد حوا گناهی نداشت !
بگوئيد ، آدم مگر می شوند ؟!

هواي بدی می شود ، نپّريد !
ملائك در اين باد ، پر می شوند !


نه بانو! نگو عشق ! شر مي شوند !
نه بانو ! نگو ! دردسر مي شوند …!!

خلاصه اینکه الان مست مست مستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 15:59  توسط   | 

مامان خانم من کلی همیشه نگران نسل های آینده هس! اینه که هیچ سیستم گرمایشی قرار نیس حالا حالا ها روشن شه! بعدش پری روز اونجا بودیم همه سردمون شده بود!!

من -- مامان شومینه را روشن کنم سرده؟  مامان خانم: نه! تازه اول آبان هس!

من : چه کار به تقویم داریم! سرده روشنش میکنیم!! مامان خانم : هی میگم غذا بخور واسه اینه که جون بگیری!  

بابایی -- حالا کی میشه روشنش کرد که نسلهای آینده آسیب نبینن؟

مامان مصمم:  اواسط آذر! حالا زوده واسه این حرفا

داداشی--خودمون تا اون موقع منقرض نشیم؟

مامان : خوب آسین کوتاه نگردین!!

بابایی : این آستین کوتاهی ما اعتراض مدنی هس!!

من : مامان خانم شما اصن به دموکراسی و رای گیری اعتقاد دارین؟ 

مامان خانم میخنده! باز خوبه ولی فقیه خندون باشه!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:18  توسط   | 

 » "دلیخون" یه همکار ماس که همش از زندگی طلبکار هس و همش از ترس اینکه یه وقت زیادی به کسی حال بده! و طرف دیگه لوس شه همیشه تا میتونه کم میزاره ! امروز داره میره تلق و شیرازه بخره واسه بروشور ها بهش میگم رنگشو شاد بخر!! حالا میبینم همه را خاکستری خریده!!

 ( حالا همه چی نسبیه!! خاکستری هم نسبیه آخه ؟؟؟ )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:18  توسط   | 

گلدون پر گلی که میبینین در واقع یه پازل ۱۰۰۰ تکه ای هست که من و همسر جان دوبار ساختیم!

بار اول با ذوق و شوق ساختیم تا تموم شد و گفتیم از سر کار که اومدیم میریم قابش میکنیم! از قضا اونروز یه خانمی قرار بود بیاید خانه به هم ریخته ما رو کمی مرتب کنه!! ایشون در کل خونه شدیدا به هم ریخته!(تا اوضا وخیم نباشه که ایشونو خبر نمیکنیم!! ) ما فقط زیر پازل به چشمش اومده بود و در نتیجه پازل را جمع کرده بود گذاشته بود تو جعبه اش!!

»من از همون روز دیوونه شدم!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:17  توسط   | 

اول بهارامسال برادر شوهر جان واسه من دوتا فنج خوشگل نوک نارنجی خرید و  ذوف مرگ ام کرد! بعدش  چون داشتیم میرفتیم سفر فنج ها رو با همستری که دوستام کادو تولد بهم داده بودن سپردیم به آقای تصادف که میونش با همستر به شدت خوب بود. از سفر که اومدیم رفتیم بچه هامونو پس بگیریم دیدیم آقای تصادف  هم دوتا مرغ عشق واسمون خریدن عیدی! بعدش ما تا حالا داریم از وجودشون کیف میکنیم! اما چون آزادی سرمون میشه میخوایم اول بهار اونارو آزاد کنیم .(البته انگاری خیلی هم سرمون نمیشه!! که اگه میشد همین حالا این کارو میکردیم!! )  بعدش نه که قرار هس اول بهار پرنده هامونو آزاد کنیم...خوب باید آمادگی آزادی را بهشون بدیم! نمیشه که هی بخورن و بخونن و بخوابن و ندونن دنیا گربه داره! سنگ داره! چمیدونم دوندگی واسه یه لقمه دون داره!! اینه که گاهی هی آزادشون میکنیم تو خونه و من میشم گربه و میزارم دنبالشون! یا انار قل میدم طرفشون! یا هی آرامششونو به هم میزنم که فرز شن تو پریدن و شتاب گرفتن! خلاصه پریشب فنج ها رو آزاد کردیم...دیشب مرغ عشق ها و امشب نزدیک بود ماهی ها رو از آکواریم در بیاریم آزاد کنیم!! اینم عکس هاش!

آزاد بر فراز دشت کاغذی  آزاد بر فراز دشت کاغذی...

   دوباره به هم رسیدن و بوسه هایی که نشد بگیرم!

 آقای مرغ عشق علف دیده آواز میخواند!

خانم مرغ عشق در دستان همسر جان خنده قشنگ ام!  

» قدیم تر ها هم دو تا لاک پشت سنگاپوری داشتم که اونقدر بزرگشون کردم که دیگه تو فسقلی آکواریم ما جاشون تنگ بود بعدش یه سفر کیش پیش اومد و اونجا آزادشون کردم! (قاچاقی تو کیف دستیم بردموش تو هواپیما!! بسکه حیوون درک نکن هستن کادر هواپیمایی ) بعدش از اون زمان واسم تجربه شد که بچه را باید خوب تربیت کرد تا بعد از اینکه تحویل محیط دادیش هی نگرانشون نباشی! (من لاک پشت هامو بد تربیت کرده بودم! اونقدر لوس شده بودن و لا زرورق بزرگ شده بودن که با نمک دریا و شکار کردن و اینا و اینا بیگانه بودن! خیال میکردن زندگی یعنی صب به صب چشم انتظار یه دایناسور باشی که میاد رو آب واست غذای خوشمزه راحت الحلقوم میریزه )

» به همسر جان میگم دیگه حیوون ها جاهای خالی روحمو پر نمیکنه من بچه میخوام...یکی که وقتی میام خونه صدام کنه! تو بغلم جا بگیره! گاهی میگه هنوز تورو بزرگ نکردم که یکی دیگه گیرم بیاد! گاهی میگه نه! ما میخوایم سفر بریم با بچه نمیشه! گاهی میگه ما هنوز نمیدونیم واسه چی اینجاییم که یکی دیگه را هم بیاریم! گاهی میگه جو گیر شدی ! گاهی میگه مگه دیوونه شدی؟ گاهی میگه نگران تو ام! لاغر مردنی!  همیشه یه چیزی میگه خلاصه! اینبار هم میخنده... و خنده های جادوییش یهو یه عالمه عشق رو جایگزین همه همه فکرهای من میکنه! تا بعدن یادم بیاد دوباره دس خالی موندم!!    

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:16  توسط   | 

"به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان  بیکرانه را جدی نگرفته ام

حتی عشق را..."

حسین پناهی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 15:42  توسط   | 

خونه همسرجان اینا که میریم همیشه واسمون فیلم میذارن  منم که عاشق فیلم و راجع به فیلم بحث کردن و دور هم فیلم دیدن و با هم ابراز احساسات کردن هستم، اساسی بهم خوش میگذره!! 

دیشب یه فیلمی دیدیم به نام take the lead (انگاری از ویدئو کلوپ بود ....زبان اصلی با  زیرنویس انگلیسی  که تو ترانه های معرکه فیلم خیلی کمک بود!) بعدش خیلی خیلی خیلی فیلم تماشایی بود! سوژه اش آدمو پر از انرژی واسه عشق ورزیدن میکرد...موزیک و ترانه هاش آخرش بود ...مکالمه ها خیلی به یاد موندنی بود...صحنه ها همه خیلی زیبا بودن ...و جالب اینکه داستان فیلم راستکی هس و آقایی به نام Pierre Dulaine  واقعا اینقدر عاشقانه و با برکت زندگی کرده بوده....

داشتم نقد های فیلم را توی اینترنت میخوندم که برخوردم به این جمله :

"اسکیمو ها برای برف 52 تا کلمه مختلف دارن.52 تا کلمه برای برف ...چون برف براشون مهمه...فکر میکنم ما هم در رابطه با عشق باید چنین باشیم" 

» یادش به خیر دانشجو که بودیم عادت داشتم اگه کلاسی میدیدم که خالیه رو تختش شعر بنویسم ...شعر بالا را حایی خونده بودم (کسی میدونه شاعرش کیه؟) و گاهی اینو مینوشتمش...تو جشن فارغ التحصیلی یادمه یکی از استادا رفت پشت تریبون و اینو خوند و گف یه بار وقتی میره سر کلاس روی تخته این شعر را میبینه و اونروز حسابی میره تو فکر و اینا و اینا...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 15:38  توسط   | 

میگن : آدما رو باید همونجوری که هستند دید .نه اونجوری که دوست داری باشند .

میگن : اگر ميخواهي دوستت رو بشناسي ...باهاش دعوا كن.

من به کار بستم و هنوز دوستش دارم...این همسرجان بی همتا را...

(بازم همسرجان بی همتا تو دنیا هس که واسه شما ها هم آرزو کنم...؟؟ )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:42  توسط   | 

* " سلام ملکم ستاره! این دخترو کی داره؟؟"  (صب به لیلای در حال کار میگم...قفل میکنه! بعدش میخنده! بعدش میگه خوشم میاد ازت! تا عصر هر بار هم نگاه میشیم میخندیم! )

* با همسر جان داشتیم سر یه کاری همفکری میکردیم! بعدش همسرجان یه دستش تو جیبش یه دستش تو هوا داش راه میرفت و بلند بلند فکر میکرد و صداش و قدم زدن های مردونش دل منو برده بود!  مثل همیشه  با خوشفکریش یهو  دلمو برد... گفتمش بیا بیا...رفتیم تو راه پله و من لپشو بوسیدم! (معمولا تو دفتر مسئله دار نیستیم ها!! اما عاشق باشی همکار هم باشی خوب گاهی...) داشتم دلیل بوس یهویی را میگفتم که یهو صدایی اومد و ما فرتی برگشتیم تو اتاق و  دیدیم آقایی جا افتاده که پدر دختری بود که میخواس مسافر تور بعدی باشه اومده بود با لیدر گروه آشنا شه که مثلا دخترش تنهاس! همسر جان نشست به صحبت و آشنایی من هم سرگرم کارم شدم تو میز کناریش...دو دقیقه حرف زدند که  یهو آقاهه گف روی گونه تون رنگی شده مثه اینکه میخواین پاکش کنین! بعدش خندید!

ما ؟ قرمز؟؟؟ نه! مادون قرمز شدیم!!

*شاعر میگه:

مصراع  نخست  من  ترا  میبوسم...در مصرع بعد هم ترا میبوسم

اصلا به کسی چه؟به کسی چه اصلا؟ ...شعر خودم است من ترا میبوسم!

شاعرا همیشه راس میگن!!

* چقدر فرقه بین اینکه وقتی داری رو برگ های پاییزی راه میری ...تنها باشی یا با عزیزت...چقدر فرقه...بین من با ما...

* دلم میخواد از این کفش ها بپوشم که تق تق میکنن. اگه تو یه چیز چلفتی باشم تو کفش پاشنه دار پوشیدن هس!

* دلم میخواد فردا نرم سرکار و با مداد شمعی هام یه نقاشی بکشم  . همسر جان بیادش بهش بگم اینو فقط واسه تو کشیدمش ...بعدش رنگهاش تو نور بدرخشه...بعدش خیلی خوب باشه...بعدش همسرجان بگه کجا برم تنها شم؟؟ کاشکی بمونم من!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:34  توسط   | 

* نصف اینکه اینهمه مدت ننوشتم واسه این بود که کلی چیز شده بود که نمیدونستم چجوری همه شو بنویسم!! بعدش یهو امروز متوجه شدم اصولا مجبور نیستم همه اش رو بنویسم!!!

* با همسر جان همون روز آشتی شدم و حسابی خوب بودیم این هفته! رفتیم پیش استاد ! سوژه فکری دادن که برید چیزای الکی! ( از همه نظر! کلا خرافات عادت یا اخلاقیاتی که به علت نسبی بودنشون بی معنی هس سنگشونو به سینه زدن!! و اینا و اینا! ) در خودتون شناسایی کنین! ما هم حالا حالا ها مشغولیم .

* همسر جان هی احساس میکند هر بار که می آید باید جلو مامان خانم و بابایی بگوید که دیگر سعی میکند نرود!! و من هی به او میگویم که به آنها گفته ام که حق دخالت ندارند و  شما بهتر است هی توضیح دادن را راه نیندازی که کسی خیال کند باید مشاوره بدهد!! اما همسر جان همچنان این کار را میکند!! در جواب چه خبر استاد هم وقتی گفت که میخواهد روش دیگری برای کار پیدا کند ایشان به همسر جان گفتند به این شغل ادامه دهد! و این دوری مفید است! خیلی خیلی!!

* کتاب خسرو شیرین را تو سفر (تو همون چند روزی که مسئول حوادث و تصمیمات یهویی کشور! تقدیم کردن!) واسه همسر جان و خودم بلند بلند خوندم! تو ماشین که میریم سفر اگه راه بیابونی باشه من همش دارم واسه همسر جان یا کتاب میخونم یا حرف میزنم! کل چیزی که فهمیدم اینه که این داستان بی اندازه زیباست! و اینکه خیلی حرف هس که یکی اینقد حرف نداشته باشه! منظورم شیرین هس!

* نه که قهر باشم! خود به خود آقای تصادف را نمیبینم کلا! و این خیلی خوب است! چون هیچی انرژی واسه این کار صرف نمیشود! با این حال دیشب در خواب من تشریف داشتند! و صبح معلوم شد که از اقوامشان کسی فوت کرده.

*آقای همسر جان همیشه دقیقا وقتهایی که شب خواب آقای تصادف را دیده ام از من میپرسه دیشب چی خواب میدیدی؟ واسم تعریف کن!! من هم هی میگم یادم نیس.

*به همسر جان گفتم خوبه به جای تایلند یا هند بریم از این تورها که میرن تو جنگل قاطی حیوون ها و طبیعت وحشی و بکر چادر میزنن و حال میکنن!

گفت : خوبه! حتی میشه تورش را گذاشت!

یکی هس بگه یعنی چی اونوقت؟؟؟

* همسر جان جمعه دیگه باز واسه ۱۴ روز نیستش! (اگه با احتساب خواب بعد از رسیدن بگم خیلی بیشتر از این حرفا! ) اینه که این هفته باید به شدت خوش بگذره!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 13:48  توسط   |