تبليغاتX
ته دل یک دختر پیچیده

ته دل یک دختر پیچیده

دیروز با آقای تصادف که تازه از راه رسیده بود و راه به راه اومده بود دفتر دعوام شد . بهونش یه چیز الکی بود اما دلخور بودم و بود و یهو حالا  قهریم.

 امروز با آقای همسر سر سنگین شدم ...یعنی اول دیروز عصر از یه دلخوری ساده شروع شد و بعد امروز کشید به یه دلخوری بدجور...

هیچکی منو دوس نداره.

من به شدت دلم میخواد هرچی از دهنم در میاد به  آقای تصادف بگم تا دیگه هیچی ته دلم نمونه...من دلم میخواد به این بشر حالی کنم یه چیزایی را! (نمیگم چیا رو چون آبرو داره و اینجا به قدر کافی همه باش بد هسن!! و تازش هم ممکنه بد فکر کنین و خر بیار باقالی بار کن!)جدا دلم میخواد بزنم تو گوشش.

من به شدت دلم میخواد همسر جان را یه کم تنها بذارم تا تو تنهایی فکر من بیافته به جونش و از رفتارهای خودش نسبت به من نادم شه (با من مثه بچه اش رفتار میکنه نه مثه زنش.آخه یعنی چی؟؟؟  و تازه این یکی از مشکلاتمه.) و یکم حساب دستش بیاد که من اگه دعوا نمیکنم مال این نیس که ازش گله ندارم مال اینه که کم هس و نمیخوام تو تنهایی از دعوا راه انداختنم و بچه بازیام نادم شم مثه سگ! 

من به شدت دلم میخواد یه مامان مجازی داشتم که همه چیو بهش بگم و یه عمری ، حتی وقتی خودم یادم رفته و طرف را بخشیدم ، با ملت بد نشه.من به شدت دلم یه بابا میخواد که ته دل یه مرد را بهم بگه و هی کار نداشته باشه.

من به شدت دلم میخواد وبلاگ به جای نوشتن ضیط میکرد حرفارو! آخه من چه جوری همه غصه هامو بنویسم. من الان به شدت غصه دارم و مثه همیشه کم آوردن ها ، هرچی چیزای بد تو زندگیم بوده میاد تو ذهنم و هی جریم میکنه! بعدش عین همیشه که با دعوا کردن مشکل دارم و فوق فوقش گریه میکنم ! ملت یا نمیفهمن چمه! یا دوزاریشون نمی افته که  از چی! یا  درک نمیکنن که چقدر! یا ندونسته هی تکرار میکنن چاقو چاقو کردن من و انتظارات منو و اینجوری میشه که دندونای تیز خشم و گله خودمو تیکه تیکه میکنه .(من میگم دعوا چه فایده ای داره؟؟ اگه خودشون نمیفهمن که نمیشه حالیشون کرد! و تازه حالیشون شه هم حال نمیده وقتی هی فکر کنی خودت گفتی و خواستی یه چیزی رو! همونقدر مسخره که معلم به شاگردش کلی تقلب بده بعدش بگه کلاس من آخر کلاس هس! اسن ردی نداره هیچ همه ۲۰ هسن!! )

من به شدت دلم میخواد این دفتر نسبتا چهار طبقه بزرگ یه کوچولو جا واسه از یواشکی به شدت گریه کردن و بعدش امون دادن به چشا که سرخی شون بره داش.

من به شدت دلم میخواد طرز فکرم یه جور دیگه بود...عین اینا که دعوا میکنن میرن خونه باباشون.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 14:2  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 23:21  توسط   | 

دیدی یه وقتهایی بعد از کلی بد گذشتن یهو اونقدر به شدت داره بت خوش میگذره که هی  میترسی تموم شه!؟ هی میترسی تموم شه و این ترس تو رو میلرزونه؟! به شدت میلرزونه ؟ دیدی یه وقتایی هی میخوای نگه داری لحظه ها رو هی نمیشه!  دیدی چقد سخته هر روز شمردن روزای مونده به فلان روز؟ که میخواد بیاد؟ که میخواد بره؟ دیدی وقتی داری رو ابرها میدوی چه حسی داره یهو از پا افتادن؟ دیدی یعنی چی که یهو وسط خنده ها و با هم بودن ها یهو چشمات خیس اشک میشه؟ دیدی یهو همچین دونه دونه تند تند اشکات راه میافته که ملت هول میکنن ؟ دیدی نشه بگی چه مرگته چقد بده؟ بشه بگی چقد بدتره؟؟

»یه بار یکی داش از گشنگی و بی خوراکی می مرد اومدن بش یه وعده غذا دادن گفتن دیگه هم حالا حالا ها نمیدیم! زهر مارش شد! مرد.

»یه بار یکی داش از گشنگی و بی خوراکی می مرد بعدش یهو بش یه بطری شامپاین دادن گفتن چرا هی غصه میخوری؟ حال کن! حالشو ببر! اول جگرش سوخت ...بعدش مرد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 12:56  توسط   | 

آقای تصادف از سفر کربلا و نجف اس ام اس زده:                                                                     "گرچه یاران فارغند از حال ما                                                                                                     از من ایشان را هزاران یاد باد                                                                                                  خوبین؟ خوش میگذره؟ بله ما هم خوبین! "

 ۲۰ مهر هم اس ام اس زد...سالگرد فال حافظ که واسش فال گرفتم و فال یجورای شدیدی لوش میداد و دوتایی خودمونو زدیم به نفهمی...یادمه چقدر صدام موقع خوندن شعر میلرزید... کلی واسم جالبه که یادشه این چیزا! و هی سالگرد ها را تبریکات میگه! و پاس میداره! تو این چن روز ۲ بار خوابشو دیدم! یه بار یه تیکه کیک واسم گذاشته بود تو یه بسته و روش فامیلشو نوشته بود و انداخته بود از شکاف صندوق پستی تو خونه! بعدش یه جورایی بود انگاری من کلی وقت بود دفتر نرفته بودم و بی حوصله بودم و تینا اومده بود خونه که کارای دفتر رو  با من راس و ریس کنه یادمه رو اسمشو پوشوندم که تینا نبینه و باز کردم دیدم یه تیکه کیک شکلاتی خونگی پز به شدت قیافه خوشمزه توشه!! کلی حالم خوب شد!

  دفتر همه دلتنگش هسن.نبودنش حس میشه! یهو صدای خنده نمیاد! یهو داد و بیداد نمیشه! یهو کسی از بالای پله ها جفت پا نمیزنه یا از رو نرده ها پایین نمیاد ! هیشکی آهنگ سراج نمیذاره و همراش نمیخونه! از ۱۱ نمیگه چی بخوریم؟!  هیچکی وسط دفتر یوگا نمیکنه! هیشکی سر به سر نمیذاره! هیشکی مشاوره نمیده! هیشکی وقتی میخواد بره آبدارخونه واسه همه چایی نمیریزه!هیچکی رو ملت اسم نمیزاره! هیچکی بحث راه نمی اندازه! تفریحات سالم تدارک نمیبینه!   هی به خیال اینکه با من و همسر جان دوست تره از ما سراغشو میگیرن و کی میاد میکنن! امروز تینا اومد سراغم که شما چه دوستایی هستین که هیچ خبری ندارین ازش؟ و من زنگ زدم بهش و فلان و فلان! بعدش به من یواشکی همسر جان (روش نمیشه بچه!! ) گف که آقای تصادف گفته دلش کلی تنگ شده! و تینا گفته واسه کیا؟ اونم گفته واسه چهل چراغ دفتر، تینا خانم! باز بهش گفتم تینا پسر خوبی هسا!! اینبار هیچی نگفت که بچه هس و اینا!

جواب اس ام اس شو ندادم...تینا گفته بود خوبه. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 15:3  توسط   | 

» کسی نخنده! من میدونم عجب چیز خوبی هس این اختراعه! ایول چینی جان های خلاق!

» حاضرم بدم این چینی های خلاق  از همسر جان کپی بزنن! تا کلی دنیا بهتر شه! هم که هی اختراعات اکتشافات شه! هم که هرجا نگاه کنی چشمت روشن شه!  اما اون کپی ها نباید زن بگیرن! قابل درکه؟

» دارم از دستشویی کوچیک میمیرم ها!! اما صبر میکنم همسر جان ماشین را بزاره تو پارکینگ ، در پارکینگ را ببنده ، خرید مرید ها را جمع کنه ؛با هم سوار آسانسور شیم بیایم بالا !! محض همین دو دقیقه هم طاقت دوری ندارم! آدم آسون دیوونه میشه! نه؟   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 13:57  توسط   | 

به همسر جان میگم میدونی امروز کی آ ذوقتو کردم؟ میگه بگو واسم! میشمارم  وقتی صب ساعت که زنگ میزد گفتی بی خیال! بخوابیم! وقتی چشامو که باز کردم چشمای خندونتو دیدم! وقتی صدای ماشین ریش تراشت را شنیدم! وقتی در سنگین و کوفتی پارکینگ را بودی که باز کنی!  وقتی در مورد بایگانی اون فکر بکر را گفتی که آخر هوش بود! وقتی سر پاسپورت اون مسافره یهو لحنت اونقدر قاطعانه و مردونه شد که همینه که هس!  وقتی داشتم کار میکردم گفتی بیا بیا! اومدم یهو بوسیدی منو...وقتی موبایلم را که میخواستم کیفمو دادی بم باز نکردی درشو! وقتی حواست بود که من چیپس سرکه ای دوس دارم با ساندیس انگور ...میگه شد ناراحتت هم کنم؟میگم دوبار! یه بار وقتی ظهر گفتم یخچال خالی شده سر راه خونه ساعت شش بریم خرید! گفتی دم افطار که تعطیل میشن! خودت زودتر برو! و نگفتی خرید عمده با هم باشیم بهتره!  و اونوقتش که تو سوپر یه دونه از نایلن های خرید را هم ندادی به من بیارم! انگاری که من چلفتی هستم!

 گف  ضد و نقیض منی خوشگله!! چیکارت کنم آخه!!؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 17:11  توسط   | 

من ایناهاشم! اینم چن تا حرف از ته دل!

» یه بار مامان خانم یواشکی بم گفتش که وقتایی که همسر جونم(همسر جان خانمی!) خیلی سفرش طول میکشه همچین بگی نگی باهاش غریبگی حس میکنه!بعدش واسه طفره رفتن از دست دادن با داماد جان غریبه شده!  از الکی یعنی که دستش خیس هس هی دس دادنو لفت میده!!! تا بلکه همسر جان بگذره از این حرفا!!

منم راستش یه جورایی همین جوری هستم! یعنی بعد از اینهمه دلتنگی یهو خجالتی میشم و فاصله حس میکنم! خلاصه اول اول که اومد حسابی بغض کرده بودم! خوبیش اینه که زود زود دوباره عاشقم میکنه! بسکه خنده قشنگ هست و دوس داشتنی! بسکه واسم جالبه همه چیزش!

» دیوونه هستم! ولی نه اوقدر که بعد از اینهمه نداشتنش ، بشینم پا اینترنت که!! هیشکی نمیدونه چقدر خوش بودیم این چن روز!  کلی با هم خوش گذروندیم! هی رفتیم مهمونی! رفتیم پارک ! رفتیم سفر! رفتیم استاد!  هی عکس نگاه کردیم! هی غذا خوشمزه پختم! هی با هم خانمی گفتیم همسر جان شنفتیم! اینه که اگه ننوشتم واسه این بود که یه لحظه هم نمیخواستم دیگه دور باشم!

» هیچ میدونین چقدر خوبه صب از دیدن همدیگه ذوق مرگ شدن! هی از اول صب تیکه عشقی انداختن؟ همو به قشنگ ترین خطابا صدا زدن؟ موقع گردش (که چقد کم داشتم!) نه فقط دست همو گرفتن که یواشی با انگشت ناز کردن دست هم!  وقتی لحنتون داغ از عشقتونه! حرفتون رنگ  عشقتونه! طرف صحبتتون خود عشقتونه!وقتی واسه هم همه چیو میخواین؟وقتی همه چیو قشنگ ترین جور ممکن میخواین؟ از سفره ای که میچینین تا جوری که میشینین تا فیلم ببینین؟ هیچ میدونین کنار کسی  که ته دل شما به جوشنده ترین جور ممکن رنگ و عطر و شوق و شادی و عشقو می آفرینه بودن چقد فوق العاده هس؟  من تو این هفته فهمیدم! نه! دوباره فهمیدم!

» ملت میگن زیر پوستت انگاری مهتابی روشن کردن! کرم زدی؟ موهات چه میدرخشه! شامپوتو عوض کردی؟ دختر چیکار کردی چشمارو؟ چجوریا یهو اینقد خوشگل شدی؟ من میگم هیچی به خدا! همسر جان اومده! و هیچوقت اینقدر راس نگفتم!!

» در مورد اتاق پرو  و مصیبت وارده! عرض شود که مشکل بیشتر از خشک بودن بدن من ، دلایلش بماند! ، بود تا شدید تنگ بودن سارافون! ( کلا لباس هر چی هم تنگ و کوچولو موچولو باشه ها! واسه من گشاد و بزرگ هس! بسکه لاغر مردنی و مینیاتوری هستم! بازوهام انگاری پای لک لک! )

سارافون بهم شدید میاد ولی! یه جورایی انگاری بچه میشم! به همون پاکی ! همون شیطنت! بعدش من حساسیت دارم به اینکه بچه به نظر بیام! مثه مهد کودکیا شم !! هی وقتی میخوام هیجانی تعریفات کنم و گنجشک شم! مثه این شه که دارم  دکلمه اجرا میکنم و دستامو تکون میدم تو هوا! همسر جان میگه مثه عروسک میشی خوشگله! آقای تصادف (که حالا کربلا هس! (باباش گفته یا زن بگیر یا برو کربلا! ایشون گفته اون مرگ حتمی هس این شکی!! ) اعتقاد داره مثه بستنی کیم! بابایی میگه فسقلی دخترمه ها!! شوهرشم دادیم!

شما هم اگه هرچی بزرگ میشدین و داشتین مهندس میشدین؛  هی به مامانتون میگفتن دختر خانم ریاضین یا تجربی؟ آ وقتی نامزد همسر جان بودین! و به گردش!  ملت خیال میکردن دختر دبیرستانی ای اغوا شده بیش نیستین! آ وقتی  خانم متشخص آقای همسر جانتون  هستین هی میگن دانشجویین؟؟ خوب لجتون میگیره دیگه!! مخصوصا که غلط اندازی چهرتون فقط سن و سالی نباشه! و ملت خیال کنن به عمرتون نشده کار بد کرده باشین!  

» یه حرفایی که میان بعضی ها میزنن همچین به جورایی سنگین هس! له میکنه آدمو! یعنی واقعا در مورد من میشه اینقدر بدجور فکر کرد؟؟ منو هوسباز! مردباز! چمیدونم سطحی! هیچی! از الکی! بیجا! چرند! خائن! بی شرف! و اینا دونس؟؟ البته من نمیرم بمیرم واسه این حرفا!(بسکه اعتماد به نفس دارم!) ولی دلم بغض میکنه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:12  توسط   | 

رفتم از این مانتو سارافونی ها بخرم! میخوام برم فرودگاه جلو همسرجان آخرین سیستم باشم!! دلش بیشتر بره! تنها بودم و یه مانتو و دوتا شلوار بردم تو پرو...پوشیدمش خیلی خوشگل بود! حالا میخواستم دربیارمش در نمی اومد! هم که تنگ بود! هم که من هیچی نرمی نداشتم!! گیر افتاده بودم توش! روی تی شرت هم پوشیده بودمش نمیشد همینجوری برم بیرون حتی!! یعنی نیم ساعت تو پرو مشغول کلنجار بودم!! آقاهه اومد دم در که چیزی احتیاج ندارین؟ یعنی پس چرا نمیای بیرون؟ منم درحالی که گیر افتاده بودم و خم شده بودم بلکه جاذبه زمین یه کم کمک باشه با خفه ترین صدای ممکن گفتم نه!! داشتم کله پا میشدم! یعنی خفن گیر افتاده بودم!

بعد نیم ساعت که به مکافات اومدم بیرون ...عین اینا که یه ساعته دویدن!! لپام گل انداخته بود! عین نقاشی های کتاب های بچگی هامون بود!!

پیوست: خریدمش اما! چون همسرجان فردا میاد! و تنهایی دیگه هیچکیو تنها گیر نمیاره!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 17:0  توسط   | 

گشنه رفتم آبدارخونه دیدم آقای تصادف برداشته تخم مرغ و گوجه با فلفل نارنجی پخته و کلیا تو نوبتن واسه خوردن! خلاصه دورهم همه خوردیم! (داغ بود اما از ترس اینکه تموم شه تو اون جمعیت دولپه میخوردیم!)  اون همکارمون که خیلی کوفت هس! گیر داد به آقای تصادف که تو که املت به این خوبی میپزی چرا ازدواج نمیکنی؟ و اسن بیا با تینا ازدواج کن! تینا هم نشسته بود ... هی مسخره بازی میکرد...همزمان سر اینکه کی ماهیتابه و قاشق چنگال را بشوره دعوا بود! که چنگال را گذاشتیم کف تابه و تابه را چرخاندیم که  به هرکی افتاد ظرف ها را بشوره! نسیم بیچاره شد! بعدش یهو ازدواج آقای تصادف  افتاد تو شوخی و  یه دور دیگه چرخوندن که کی زن آقای تصادف بشه! گشت و گشت و گشت و افتاد به من! جمعیت منفجر خنده شد! (آخه همسرجان هم همکارمون هس! ) آقای تصادف خیره تو چشمای من خندید! منم  همینجور که بازی و به هم میریختم خندیدم!  تا شوخی برگزار بشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 16:34  توسط   | 

بود که آقای تصادف از سربازی معاف شده بود! فارغ التحصیل شده بود! پاسپورت گرفته بود! و قرار بود شام بده؟ خوب بلاخره دیشب مهمونش رفتیم شام!

  ۷ نفر بودیم...اول یه کم پیاده روی کردیم آخه تینا خانم جان برداشته بود افطار کله پاچه خورده بود!! و هیچی گشنه اش نبود!...کلی گفتیم و خندیدیم و آقای تصادف یهو خیلی عادی شروع کرد اسم کوچیک و واسه من کوچیک کوچیک همه را صدا زدن و هیچکی هم گیر نداد! اسن کلا همه یه جورایی یهو دوستانه بودیم٬  بعدش تو این گشت و گذار دم یه طلا فروشی وایسادیم به تماشا! و  تینا فرتی یه دستبند پسندید! آقای تصادف بهش گف میخوای پیکتو بدم بری طلا بخری؟ تینا هم گف آره! خلاصه دستبند پسندید سیصد تومان!  گف نظرتون چیه؟ هرکی نظری داد! و آقای تصادف گف: نمیخواد اینقدر خرج کنی! به آقای رییس بگو  فلانی که چکش برگشت خورده بود باز دوباره ازش چک گرفتی پلیس میاره بهت دستبند میزنن! بودن با آیدا کلی خوب بود! عاشق چیزای عجیب غریب هس! مثلا جمعه ها میرن یه جا استخون جمع میکنن! و میخواد همه استخون های لازم واسه یه بدن را جمع کنه و بده پیچ کنن واسش! کلی درمورد چیزایی که دوس داریم حرف زدیم و خندیدیم!

پیتزا هم خوردیم! اونقدر خوب و خوشمزه بود! (جاهای خوبی بلد هس! ) من و آقای تصادف یه پیتزا با هم  خوردیم.

تینا و آقای تصادف سر کمسیون دوتا مسافر دعواشون بود ...دعوا وقتی بالا گرفته بود که تینا نخاله برداشته بود از آقای تصادف پول قرض کرده بود و موقع برگردوندن پول سهم مورد دعوای خودشو کم گذاشته بود...خلاصه چهارشنبه دعوایی کرده بودن وحشتناک! دیروز تو ماشین آقای همسر مریم یه ترانه داشت که هی میگف برای آشتی با تو یه چیز بهمونه کردم! ..یهو دوتاشون افتادن به خنده! بعدش هم ما! بعدش هی ترانه هه سه میشد...هی خنده هامونو میخواستیم بخوریم نمیشد!

خیلی وقت بود اینقدر از ته دل نخندیده بودم! خیلی وقت بود اینقدر حرف نزده بودم! خیلی وقت بود بیرون غذا نخورده بودم! خیلی وقت بود انگار اون ساعت بیرون نبودم! همه چی خوب بود! عذاب وجدان هم ندارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 16:0  توسط   | 

 

واسه برادر همسر جان که جویای همسر هس و خودش اهل عاشقی نیس! به توصیه مادر و خواهر همسر جان سو‌ژه پیدا کردم واسه بررسیش! بهش میگم فلانی ، فلان جا ، اینجور اینجور....برو ببین تونستی و خواستی حرف بزن ببین بریم خواسگاری؟ من جاری دار شم! از تنهایی در بیام یا نه؟ ...هی تموم هفته بعد هر بار میبینمش سراغ میگیرم که چی شد؟ رفتی ببینیش؟ خسته از گیر دادن های من یهو شوخیانه میگه فلانی! تو واسه همسر جانت یه زن بگیر یه کم پابند شه! دس از سر من هم بردار!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11:35  توسط   | 

 
 

وقتی یه دلقک میخواد خودش باشه وبلاگ میزنه!

وقتی یه دلقک میخواد گریه کنه تو وبلاگش مینویسه!

پیوست :میدونم همسر خان هم تنهاست...ولی فرق میکنه! اینکه کجا تنها باشی! چی باشی و تنها باشی؟ واسه چی تنها باشی! میون یه عالمه خاطره تنها باشی و شهر و خونه ای که هوارتا بهونه واسه دلتنگی به سمتت شلیک میکنه یا یه جای خالی! یه جای نو!  بتونی گاهی وقتی بیخوابی امون نمیده پرسه بزنی یا تنهایی همه چیزو علامت ممنوع بزنه واست! هی بخوای به همه توضیح بدی که چن وقتشه تنهایی تو! و دندوناش چقد تیزه! و حرف هم میزنه یا نه؟ و پدرتو درآورده یا نه؟ یا اینکه خودت باشی و خودت! میدونی! عجیبه و جور در نمیاد که تنهایی وابسته به اینا باشه ولی هس! و شدیدا و اکیدا  فرق میکنه! تنهایی من و همسرخان! که  اگه نه می موند...به هر قیمتی...

 

پیوست: استراتژی نظام ما نون و تره بود! قبول! اما تنهایی غذا خوردن که نبود! تنهایی نان خریدن که نبود! تنهایی مردن که نبود!

 

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:43  توسط   | 

حتما یادتونه که :

 "گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

 سگ واق واق مي كرد

 و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟؟؟؟ "

 تو خونه ما هم

فنج ها صدای فنج می کردند!

لاک پشت ها صدای لاک پشت می کردند

ماهی ها صدای ماهی می کردند

همستر صدای همستر می کرد

مرغ عشق ماچ ماچ! نه اشتباه شد! صدای مرغ عشق می کردند

خانمی جان صدای ملوس خانمانه می کرد

و همه با هم فریاد میزدند که مرد این خانه کجایی؟؟ "

دوباره هجوم دد منشانه تنهایی تو بی چارگی روزهای تعطیلی! عجیبه که حتی وقتی بهش عادت میکنی و میخوای باهاش رفیق شی باز هم دس از جویدنت بر نمیداره...تنهایی را میگم!

خدایا واقعا تو آفریدیش؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:40  توسط   | 

ما یه آیدا خانم داریم که کارآموزه! هرچی من دوسش دارم ملت حالشون گرفته میشه ازش! بس کی رک و بی سیاست هس!(اونقدر داغدیده هسن که یه بار یکی اومد و رفت و آیدا یهو گف چه موهاش عینه به به ای بود! یهو ملت ریختن سرش که چرا بهش نگفتی؟؟ چرا تو خودت نگه داشتی آیدا جان؟؟ همه چی شفاف باشه که بهتره!! ) خلاصه من دوسش دارم (مخصوصا که لیوانش سفالی آبی هس! و همستر داره! و بازیافت را بلده! ) 

امروز تینا منفجر از خنده اومده میگه: یه آقاهه ای خواسته بوده آیدا فلان کارو کنه واسه بیعانه یه حواله بانکی می فرسته بعدش سر قیمت هم نظر نمیشن و یارو کلا کنسل میکنه! امروز یارو شاکی تلفن میزنه که ۱۰ روزه من کنسل کردم چرا پولمو نمیدین؟؟ و آیدا جدی به یارو میگه: حوالتونو گذاشتم تو پاکت! نرفتین بگیرین من مقصرم؟؟؟

--آقای تصادف هی میگه از تو تخم مرغ شانسی پیداش کردی؟ میگم آره! فقط هنوز سر هم نشده!! زوده نظر میدی! میخنده! میخندم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:59  توسط   | 

 

"گوشه پارچه ای برفی رنگ

شاخه ها سبز شدند

روی هر شاخه گلی می روید

مادرم مثل بهار

گوشه پارچه گل میسازد

غنچه می رویاند

و نخ گلدوزی

شیره خام گیاهیست که در ساقه گلها جاریست...

...نخ گلدوزی او کوتاه است

مادرم می ترسد

عنچه ها وا نشوند..."

 

"" آورده اند پروانه و مگس

پرشان را با یکدیگر معاوضه کردند

اما

مگس دوباره بر گه بود و پروانه بر گل ..."

 

"آورده اند خری پیر و ناتوان

چوبی به گرده اش خورد

نالید و گفت

--ای روزگار!"

 

"آورده اند که آهویی

از بیم سگ گریخت به غاری که بر درش

شیری نشسته بود..."

 

"فریاد نمی زنم

نزدیک تر می آیم

تا صدایم را بشنوی"

 

"صب زود وقتی که باد

تو کوچه صداش می آد

زود می رم پنجره رو باز میکنم داد می زنم

آی نسیم سحری! یه دل پاره دارم چن می خری؟؟؟"

 

" نمی دانیم

اگر عبور کنیم

وارد شده ایم یا خارج

نمیدانیم

اگر گام برداریم

دور شده ایم یا نزدیک

ایستاده ایم

حیران

نمیدانیم بخندیم یا گریه کنیم!"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:43  توسط   | 

میشه صدام کرد:حاجیه مشدی کربلایی خانمی! من لامذهب رو!  من اون زمان که از بس اینجور چیزا خواهان داشت تو دانشگاه سرش قرغه کشی بود! هی شانسی اسمم در میومد! هی میرفتم که بیابم! یه روز به روش کاروان! یه روز به روش خودم! (هنوز تاثیز گذارترین صحنه سفر خونه خدا وقتی بود که سر نماز رفتم طبقه بالا و تو تنهایی زل زدم به جمعیت...و کعبه که اگه نبود همه به هم سجده میکردن انگار)... من کلی کتاب های دکتر شریعتی و دکتر سروش و خوندم! قران را چندین بار خوندم! (با ترجمه)   حافظ را ان هزار بار خوندم! (بعدها معلوم شد تو یکی از زندگیام به هم نظری هم داشتیم! بماند!) اشو خوندم! تائو خوندم! مولانا خوندم! خیام خوندم! سعدی خوندم! عطار خوندم! کوئلو خوندم! خدایان یونان خوندم! تاریخ تمدن خوندم! خدایان هند خوندم! اوستا خوندم! زندگی با یزید خوندم! حلاج خوندم! چاکرا خوندم! یعنی منظورم اینه که خیلی گشتم تا چیزی واسه تکیه دادن پیدا کنم! نشد! ولی یهو دیدم  شدم تکیه گاه خیلی ها! یعنی از همشون شادتر! پرانرژی تر! به داشته هام عاشق تر! پر انگیزه تر! پر تلاش تر! بی تعصبی خودش خیلی حرفه! همه جور آدمی بام دوست بود! همه جا خوش بودم...و زیبایی را همه جا میدیدم...

تو دانشگاه با آقایی دوست بودم...همه فکرامو بهش میگفتم...هی کتاب میخوندیم زیر جمله هاش خط میکشیدیم میدادیم به هم...بهم گفت مرامتو بنویس...نوشتم...موند پیش اون...خواستیم که با هم باشیم ...نشد. نخواستم که به هر قیمتی...درست یا غلطش را نمیدونم! ولی بد نشد واسم! بزرگم کرد...یعنی اونهمه یادداشت که برداشتم از من سربه هوا چیزکی ساخت...منو شاعر کرد...منو عمیق کرد...و اگه نبود عمرا اگه کسی میشدم شایسته همسر جان!

با مردی آشنا شدم که شیفته من بود و من ذوق مرگ اون! همینجور از رو فکرهامون! بهش بله گفتم! یه روز بارونی...تو بلوار کشاورز ...وقتی گفت اصن تو فکر ازدواج نبوده ولی آدم گاهی با کسی آشنا میشه که نمیخواد لحظه ای ازش دور شه دیگه...و یهو میبینه واسه داشتنش راهی نیس الا ازدواج! ...شیش ماه طول کشید راضی کردن خونواده! نگران تفاوت فرهنگ ها بودن! اما عصر عصر گفتگوی تمدن ها بود! و ما دوتا عاشق! و عاشق ها بزرگ تر از این حرفان...خیلی جور بودیم...هستیم ...

"تا نپوسیم در این حجم کبود...در پیش باید بود..." دوتا بال هم شدیم! و بیشتر و بیشتر گشتیم! دوتایی بهتر از همیشه گشتیم...کلی استاد دیدیم...تا رسیدیم به استاد عجیب که میخشیم هنوز!

دوست ترین دوست هم شدیم! رفیق هم! و همو رها خواستیم! چون آسمون هم بودیم! نه قفس هم...نه دونه هم...دعوا کردیم ولی هیچکی ندید...نفهمید...با هم تحقیق کردیم...هی دوستامونو گسترش دادیم...هی گپ زدیم و خواستیم بدونیم از دنیای اونا که اکس میزنن! دنیای اونا که تن میفروشن! دنیای اونا که اک هستن! اونا که شدیدا و اکیدا شیعه هستن! اونا که نابینا هستن! اونا که ساز میزنن! اونا که انرژی بازی میکنن! اونا که مدیوم هستن! اونا که مواد میکشن! اونا که گریه میکنن...اونا که کانال ها رو واسه آخرین مدل فاشیون کفش زیر و رو میکنن...اونا که با قلم رهایی و درد را به چشم جهانیان پدیدار مبکنند...اونا که همسرشونو دوس دارن...اونا که همسرشونو دوس ندارن...اونا که دغدغه دارن ... اونا که علافن ...به هم اعتماد کردیم! بالندگی کردیم...هر دو فیلم دیدن دوس داشتیم! هر دو راز بقا دوس داشتیم! هر دو با خونه را باغ وحش و جنگل کردن موافق بودیم! همیشه تشویقم کرد تو شعر...تو نقاشی...تو عکس گرفتن...تو آدم شناسی قبولم داشت...همه جوره اسبابشو فراهم کرد...تو متافیزیک انکارم نکرد...سوژه بم داد...پناهم داد که نترسم...وقتی گربه میکردم نگف تو که بزرگی! منو فهمید...منو عشق ورزید...هر وقت دستگاهی را باز کرد تشویقش کردم! هر وقت نظریه علمی داد ذوقشو کردم! و با تخیلم کمکش کردم! هر وقت ریسک کرد گفتم قبول! هر وقت تصمیمی گرفت تکیه کردم! خواستیم همه چیو امتحان کنیم! خواستیم خودمون باشیم! خواستیم مدل خودمون ازدواج کنیم! تا عاشق همیم با هم باشیم! هلاک هم باشیم! پناه هم باشیم! و خیال نکنیم همیشگیه! بدونیم اینجوریا نیس! و تا با همیم عشق بورزیم و اگه یه روز ته دلمون با هم نبود گند نزنیم به هم!  از هم جدا شیم! 

حالا اگه با آقای تصادف دعوام میشه واسه اینه که واسه اون تو دوستیمون یه چیزایی یه جور دیگه هس! نه واسه اینکه من خیال کنم زنی که عاشق شوهرشه هچ دوست مردی نداره! اگه باهاش آشتی میکنم واسه اینه که میبینم هنوز اونور خط قرمز خودشه.

این همسرجانم هس که با من آمیخته شده و من تا حالا هیچ کسو هیچ وقت هیچ جوری اینقدر عاشق نبوده ام!  آقای تصادف یه دوست خوبه ...نمیترسم بهتر از همسر جان شه واسم...خوب اگه راس راسی اینقد زیاد خوبه که حرفی نیس و نباس باشه!!...میترسم بهتر از همه بشم براش و نفهمه که زندگی عاشق ومعشوقی نیس...عاشق و عاشقیه! گرفتین؟ حله؟ راستی! من گمونم اگه از اول بهتر تر نبوده نمیشه یهو بهتر تر شه! یعنی حساب این حرفا نیس! همسر جان حسابی اون بالا بالا هاس! و حسابش از همه حساب ها جداس!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 23:38  توسط   | 

بعد از سه تا شیش سه سه ! و ان تا پرتغال و لیمو را خوردن و قرقره کردن هنوز این گلو چرک و چیلی هس!! آخه یعنی چی؟؟

همسر جان میگه: تب هم داری؟

میگم: نه! بدنم حال لشکرکشی و  این حرفا رو نداره! تسلیم تسلیمه!

هیچی نمیگه...توهمه...نگران...شاید دلش گرفته که تو تنهایی مریضم ...هیچی نمیگه...من گلوم درد میکنه ساکتم ...اون عزیزش!...دلم میخواد بهش بگم دلنگرونم نباشه...نمیگم. 

به حرفامون فکر میکنم...به  "تسلیم بودن!" بعدش یادم میافته که همینحوری شدم تماشاچی زندگیم! فقط عمیق تماشا و حس میکنم و هیچکاری نمیکنم! تسلیمم ...آقای همسر رو ....تنهایی رو...ترانه هارو...آقای تصادف رو...خونواده رو...کارای کاری رو...یه جورایی جدا فقط دارم تماشا میکنم...جدیدا بی واکنش...آدم ها خیلی تماشایی هستن آخه... تسلیم رابطه ها شی...ببینی یعنی چی؟ یعنی کجا؟؟ دیگه هی با آقای تصادف دعوام نمیشه...میزارم پیش بره...پیش ببره...من تماشا میکنم...از خونواده ام نمیرنجم...فقط تماشا...همسر جان خواست با تور بعدی هم بره! خواس بمونه! من نظر نمیدم! تسلیم تسلیم هستم...فقط تماشا!

(هس تو نما آهنگ ترانه مهستی که به یاده هایده میخونه یه امشب شبه عشقه؟ اونجاش که منصور هی میگه حالا لالای لالای لای لا لای لای...بعدش شهبال یهو دست تو جیب شلوارش همینجوری از الکی میاد از این ور صفحه میره اونور و تماشا کنان هس؟انگار که  منم هستم ها!! اون شکلی!!همونقدر از الکی...همونقدر بی معنی...)

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:6  توسط   | 

 

یه دوستی داشتم که دبیرستان و دانشگاه دوست جونی بودیم! بعدش خیلی با شوهرش مشکل داره..هی با من تماس میگرفت و میون هق هق میگف که شوهرش اینکارا را کرده و  این حرفارو زده و اینا و اینا! منم هی حرص می خوردم که این دختر تحصیل کرده خونواده دار خوب چرا اینقدر به خودش احترام نمیزاره آخه! این چه وضعیه؟؟ امید اصلاح هم که نیس! خوب چرا جدا نمیشه!  خلاصه هی هفته ای یه بار زنگ میزد یه ساعت دقیقا هق هق گریه میکرد و از شوهرش میگف تا هفته بعد...منم هی گوش میدادم و حرص میخوردم . تا یه روز یهو زنگ زد که حامله هستم! و خوشحال باش و اینا!!  یعنی دقیقا انگاری برق بگیره منو!  که آخه یعنی چی؟؟؟ خوشحالی کجا بود؟؟ مرد تو با این اخلاق و رفتار مگه اصولا خوبه یا میتونه بابا باشه آخه؟؟؟

اونقدر لجم گرفت از دوست جونم که  هی رابطه مونو کم و کمتر کردم...تا جایی که دیگه زنگ نمیزنه...گاهی اس ام اس میزنه دلم برات تنگ شده! (خیلی بی معنی هس نه؟؟ )...دیشب تو تب و سرفه داشتم فکر میکردم چقدر تنهاش گذاشتم...و تنها جای امن واسه درد و دل را ازش دریغ کردم...

گاهی آدم یهو میفهمه که خیلی کمه...گاهی آدم خیلی یهویی میبینه یه عمره بد کرده...گاهی آدم یهو میفهمه آدم هایی مثل آقای تصادف چقدر خوبن...همین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 23:21  توسط   | 

 بهش میگم : داشتم فکر میکردم که

آدمهای کمی هستن که میتونن تو یه کشور غریب ماشین کرایه کنن و از روی نقشه اینور اون ور برن! و هی گم و گور نشن!هی تو سردگمی بداخلاق نشن! عزیز دل من!تو یکی از اونایی!

آدمهای کمی هستن که با هر طیف آدمی که همسفر میشن...وقتی از سفر میان همه دوس دارن باز  دوباره بشه که همسفر بشن ! و ببیننش!و بشنونش!کار درست من! تو یکی از اونایی!

آدمهای کمی هستن که میتونن اینقدر تو این اوضاع احوال موفق عمل کنن...اینقدر زود اینقدر نام خوب از خودشون بسازن! فدات بشم! که تو از اینایی!

آدمهای کمی هستن که از دبیرستان تا حالا هزارتا شغل عوض کردن و تو هر کاری رفتن ابتکار داشتن! عشق داشتن! نام داشتن! و تو مرد خودساخته من یکی از اونایی!

بهم میگه: آدمهای کمی هستن تموم خوشیشون از داشتن یه نفره...تو تموم بهونه یکی از اونایی!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 23:59  توسط   | 

به شدت بیمار شدم از نوع عجیبش...هی سرفه سرفه سرفه ...تا میام حرف بزنم سرفه...هی یه چیزی تو گلوم میرقصه انگار تا میام یه چیزی بگم بالا پایین میشه و من میافتم به سرفه !

همسر جان نگران میگه برو دکتر! میخوای به برادرم بگم بیاد با هم برین؟ بهش میگم مگه من زن شهیدم؟؟؟ میخنده میگه یعنی چی؟ میبینه هیچی نمیگم باز میخنده! من نمیخندم...

من هرشب گریه میکنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:21  توسط   | 

به هر قیمتی!

به هر قیمتی؟

آره، به هرقیمتی.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 17:0  توسط   |