تبليغاتX
ته دل یک دختر پیچیده

ته دل یک دختر پیچیده

من به آقای تصادف بد کردم! اینو ته ته دلم میگه! آسه! در گوش من! بی وقفه! و من از پا درمیام! من به مردی که تمام سعیشو کرد که دستامو بگیره و پرواز را یادم بده ، و شکوه اوج گرفتو به من نشون بده به کسی که دختر بچه لجباز یکه تازی که منم را خواست بزرگ کنه بد کردم! به کسی که شبیه خودشه و حرفاش از ته دلشه ؛ به مردی که همیشه کنارم بود و هوامو داشت بد کردم! من انگار که یه آخوند دگم باشم رفتار کردم! من گند زدم! و به دوستیمون بد کردم ! تو این بک سال و چند ماه بهم کلی کتاب های خوب داد !  نوار موسیقی های خوبی واسم خرید! (هنوز تو کف رویای وصل سراج هستم! ) ترانه هایی را  خودش گلچین کرد حتی! جاهای بکری را نشونم داد! باهام هرجا که خواستم اومد! سوژه فکری بهم داد ! هرکار ازش خواستم کرد! همیشه همراهی کرد! تمام سعیشو واسه قشنگ تر کردن لحظه لحظه های من کرد! و من به تمام لحظه لحظه هاش بد کردم! به کسی که منو بهتر از همه شناخت بد کردم! و گند زدم به همه چیزهای خوب ! مردی که بهم یاد داد که زیبا زندگی کنم! و گفت همیشه به خودت عشق بورز! و گفت بهترین چیزا را برای خودت بخواه! و گفت از راه های قشنگ تر برو گیرم که یه کم دورتر! و هرچی دلت خواس انجام بده! و بیشتر بخند! و بیشتر عشق بورز! و پدرتو ببخش ! را بدجور به بازی گرفتم ! بازی که برنده نداشت! من به خالق اونهمه خاطره خوب ...خاطره خیلی خیلی خوب بد کردم! می گفت که از ته دلت بگو! گله هاتو بگو! بزار حل شه! تو خودت نزار بمونه...بگنده... گفت که دوست داشتن تو واسه من دلیل نداره که یه روز اگه اون دلیل نباشه دیگه دوست نداشته باشم! گفت تو عیب اینه که چیزا را با هم قاطی میکنی...و پیچیده میکنی! در لحظه باش! قول بده وقتی بی صاحب شدی  با من باشی..گفت من همسرجانتو دوست دارم! احترام زیادی واسش قایلم! من ترا حتی کنار اون دوست دارم! و این بد نیست! این خوبه! باهام نجنگ!وجدان درد نگیر! ما دوتا دوستیم! دوست باش! مثه باهمه!

و من اونو رنجوندم! و فکر کردم کاری کنم که دیگه نتونه منو دوست داشته باشه! و زخم هایی بزنم که دیگه  نزدیک من نشه! من باختم! من خیلی باختم.و خوبه که بد تموم شه این قصه...

من دوستیمونو از بین بردم! و تکیه گاهی که داشتم! و رفیقی که همیشه همه جا همه جور هوامو داشت...من یه استاد که درساشو زندگی کرده بود را از دست دادم! من یه رند مورد اعتماد را از دست دادم! من یک عالمه شادی و حمایت را از دست دادم !

من هیچوقت اینقدر تنها نبوده ام! 

 

» خودم میدونم که به آقای همسر هم بد کردم! به مردی که دوستش دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:30  توسط   | 

عشق ریاضی ، هندسه مخصوصا ،و ادبیات بودم! کنکور دانشگاه صنعتی مهندسی برق قبول شدم! در حالی که تو اون چهار سال و چهار سال قبلش هیچی کتاب فنی نخریدم! و همش شعر بود! و عرفان! و روانشناسی! و غذای روح! و رمان! و فیلم! و فیلم نامه! خلاصه غیر از خودم همه بهم تبریک گفتند و میگن! که ای ول رتبه! با کلاس دانشگاه! بابا مهندس !

خودم دلم میخواس معلم شم! واسه با بچه ها بودنش! واسه اینکه همه کتاب هایی را که خوندم را باهاشون بخونم! واسه سه ماه تعطیلیش! واسه محیطش!  یا روانشناس باشم! گمونم خیلی موفق میشدم! من که شبانه روزی 20 ساعت دارم به مردم و پیچیده گیهاشون فکر میکنم! من که هی تز میدم! من که تو دفتر و خونه و خونواده همه میان حرفاشونو به من میگن! (یا خودم ته دلشونو یهو بهشون میگم! میگم راس گفتم یا نه؟ رذل هستم خوب! ) خوب اقلا برم تو همون کار! شاید کسی شدم! 

 امروز تصمیم گرفتم که حالا که تنهام و وقت دارم! واسه فوق روانشناسی بخونم! سال پیش هم همین تصمیم را داشتم اما همسر جان گفت خوشگله مدرک گرایی؟ تو میتونی بنویسی! بشین فکرهاتو بنویس! تحلیل هایی که میکنی! چه کاریه؟ راس می گفت! ولی من میخوام تو یه دفتر مشاوره بشینم و هی بشنوم! میخوام بتونم نظرسنجی کنم! میخوام بتونم تو پرورشگاه ها مدرسه ها زندان ها برم و بیام! من به اون مدرک احتیاج دارم! منم راس میگم خوب!

کسی میدونه مرجع های امتحان ارشد روانشناسی چیه؟ کسی میتونه کمکم کنه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:45  توسط   | 

 

شرح نوشتن داره!؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 1:10  توسط   | 

گاهی ناگهان میبینم چقدر چه کارا کردم همینجور روی هوا! خارج از برنامه ! و این کارا عجب بی معنی اند! چقدر بچه بازی هستند! بعد یهو از خودم میپرسم من چجور جونوری هستم؟؟  چه مرگمه؟ کرم دارم؟ و از دست خودم و بد بودنهام های های گریه میکنم.

آقای تصادف دیروز از سفر آمد و هیچ تحویل نگرفت ...در واقع بیشتر از این نمیشه زسمی بود که هست...و من احساساتم ترکیبی از مگه چی شده؟ آن دعوا که معناش این نبود، لااقل معنیش اینقدر نبود؟ و دروغ بود همه حرفاش اگه نه طاقت سردی نداشت!  و خوشحالی بود...راس میگم! خوشحالی ! حالا خودم را یافتم که دیروز تا حالا ناگهان همینجور یک هویی برای آی دیم در یاهو عکس بی حجاب گذاشتم و مسخره تر اینکه تنها کسی که طبق setting  ها یی که کرده ام عکس منو میتونه ببینه  اونه ! از امروز عصر هم عکس زیری هرو گذاشتم (که خداییش عجب عکسیه!) تا از نگرانی پر پر بزند. همچین هم ندیدش میگیرم که اسن انگاری خودم قهر را شروع کردم. ( و جالبه که میتونم!)

با یکی از همکارهای شر روزگار که از اساس قاطی دارد ، امروز در دفاع از مسافری حسابی دعوا کرده ام! و شکایتش را به آقای رییس کرده ام! ( همسر جان و برخی اهالی دفتر توصیه داشتند که اصولا با او درافتادن خطر جانی دارد و بیخیال شوم! ) و من در حالی شهادت طلبانه دست کثیف او را رو کردم که های های گریه هم میکردم! و همه تو کف حمایت من از ستم کشیده ها بودند  و شهامتم و عدالت خواهی آنچه از این همکار وحشتناک کشیدند رو در من میدیدند...منی که فقط حال گرفته ام از دست آقای تصادف را سر او خالی کرده بودم! (آقای تصادف موقع غشقرق اول (چجوری مینویسن؟) ،که بین من و خانمه بود و هنوز رییس جان خبر نداشت، رفته بود نهار .من برای اینکه رگ غیرتش بگیرد میون گریه آن مسافر بیچاره را که خودمو واسش به خطر انداخته بودم  از همکلاسی های دوران دانشگاه ام نام بردم!! (و گرفت!! چون بعدن هاش آب قندی که تینا درست کرده بود و آقای تصادف داشت هم میزد را که میخواست بدهد به من پرسید حالا خیلی آشنا بود؟؟ و من میون گریه ذوق مرگ حال بدش بودم! ...بعدش به تینا میگفت که چون قند ها را تا ریخته هم زده دیگر "قهر" کرده اند و سخت حل میشوند...من هم لیوان را از او گرفتم و گفتم نمیخواد هم بزنید! آدم وقتی قهر میکه  دیگر هیچجوری آشتی نمیکه! نگام هم نکرد اما میدونم گرفت .وقتی تاکسی آمد دنبالم به تینا گفت تا دم ماشین همرام بیاد و تینا گفت خودت باش برو! و من خیلی لجم گرفت ... کیفمو که میخواست بگیره بهش گفتم مزاحم شما نمیشم!گوش نداد و اومد. در ماشین را برایم باز کرد ، بست، و بی نگاه و بی کلام برگشت و رفت...

پیوست » همون کتاب های درمان شفا و دولت عشق و اینا که به من میداد را داره به تینا میده و تینا توصیه خوندنشون رو به من میکنه!! تازه به تینا میگه چشم و چراغ دفتر. و وقتی هم میخواد سر چیزای کاری باهام حرف بزنه دور وایمیسه و علنا عین ایناس که مجبورن!

پیوست » باور کنین یا نه اولین باره که قصدم فقط و فقط حال کسی را گرفتنه! و خودم حرصم گرفته که این بشر چرا اینقدر تو برانگیختن  احساسات  من همش اولین و تکه!

پیوست » البته اینکه دو تا عکس همسر جان را گذاشتم زیر میزم کاری به حال اونو گرفتن نداره...حال خودم گرفته هست...

پیوست » با همسر جان دارم صحبت میکنم وسط حرفا رو به مسافرا سکس کلاب اون محله را بهشون آدرس میده...حتی یه کوچولو دلم نمیلرزه...آخه ما عشقمون داغ هست هنوز!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 0:34  توسط   | 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 23:38  توسط   | 

"هر وقت یه گنجشک میبینم یاد تو می افتم . خوشگل گنجشک ترینم!" ( اس ام اس زده همسر جان)

-- بهش گفته بودم تو پرنده ها گنجشک واسم اوله! هم که تو جمع هس! هم که یه جا بند نمیشه! هم که همش داره حرف میزنه! اونم از نوع با انرژیش! گفته بود مثه تو ! و حسابی ذوق داده بود منو! حتی گاهی وقتی با آب و تاب واسش همه چیو تعریف میکردم یهو بغلم میکرد میگف قربون حرف زدنت برم  گنجشک کوچولوی* من!

--حالا رو یه شاخه پاییزی یه دونه گنجشک کوچولو رو تصور کنین یه عالمه ساکت یه جورایی بغ کرده  یه دنیا تنها..همونقدر غم انگیز الان منم!

پیوست : همین که اینقدر مینویسم نشون میده چقدر تنهام! ( پا حساب بیکاریم نذارین ها!!) واسه این هی غم تنهاییمو جار نمیزنم که دلتون بگیره. واسه این میگم که قدر با هم بودنتونو بدونین! همچین یه جورایی بیشتر عاشقی کنین! واسه هم خوب باشین! واسه این میگم که اقلا شما خوشحال  باشین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:20  توسط   | 

من الان کلی زیاد دلخورم! و پاچه میگیرم! و تو دلم دارم بلند بلند بدترین حرفایی که بلدم را به کار میبرم! آخه هی هرکی (کس و ناکس ) که از راه میرسه گیر میده که تو چرا باز با آقای همسرت نرفتی؟ چرا هی تنهایی آخه؟؟خوب هر چند بار یه بار باش برو!! در میره ها؟؟ خوشتیپ هسا !! (انگاری قراره من سگ نگهبان باشم!! انگاری که آقای همسری که بخواد هوسران باشه ارزش نگهداری داره!!) بعدشم هی در و دیوار را به هم میدوزن که تو الان تو بحران هستی!! یا خر و ساده و الهی بمیرم طفلکی و حیوونکی هستی! یا داغ و کور و کر ! که نمیفهمی به زودی شوهرت اگر هم بیاد با هشتاد تا زن میاد!! این کلیپ آرش من سردمه هس! اونجوری!! همینجور ریخته مثلا!!

من هی موندم این ملت اگه من و آقای همسر نبودیم به چی فکر میکردن آخه؟؟؟ مگه من میام بگم شماها واسه چی اله این واسه چی بله این؟؟ مگه شماها با آقای همسرتون هر روز میرین محل کارش که من برم؟؟ مگه همین شما ها نیستین که هی به ما میگفتین مرغ عشق؟ خوب چه مرگتونه آخه؟؟؟ آخه یعنی چی که هی خیال میکنین همه چیو میدونین؟؟؟هر چیز شعری را به عنوان پند و تجربه تو گوش آدم میکنین؟ یعنی اینقدر مزخرف و چندش آور زندگی کردین؟؟  بعدش نه اونا که به قول کیهان معلوم الحال هستن! آقا جان همه!! حتی خانواده همسر جان!! حنی خانواده خودم!!! همچین زندگی مارو بد و بحرانی تفسیر میکنن!! همچین مرد زندگی منو کنار هر چی نامرده قرار میدن ، آ با یه دور از جون بوی گند هر چی ناسزا که بار کردن را میپوشونن! خیلی جدا تحملشون کردم! هی گفتم به روش خودشون دوسم دارن! هی گفتم اسن مهم نیس!  هی مسموم شدم از قورت دادن این حرفا و حضم کردنشون! دیگه بسه!

الان هیچی خودمو دوس ندارم! چرا اینقدر شکننده هستم آخه من؟؟ چرا از الکی خوشحال از الکی مفلوکم؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 17:8  توسط   | 

آدم میتونه خوش بگذرونه! حتی وقتی یه مهمونی عجیب غریب دعوت شده که کلا توش پنج نفر آدمو بیشتر نمیشناسه و تا دم رفتن هنوز نمیدونسته که میخواد چی بپوشه!! حتی وقتی تو کل باغ مهمونی فقط دو تا نیمکت هس و ملت ایستاده به چند نفر اول که زودتر جا گرفتن و نشستن ،نشستنی ، عین چی حسرت میخورن!! (چهار ساعت ایستاده بودم در حالی که دلم لک زده بود واسه یه جفت دمپایی کفش ملی!! ) حتی وقتی  هی باید لبخند بزنی به تموم اونایی که بهت لبخند میزنن چون هیچ معلوم نیس که کی هستن ولی قطعا مهم هستن و هی باید وقتی علنا دارن مختو میزنن خودتو بزنی به اون راه و آخرش جونت که به لبت رسید یه بهونه جور کنی و از دستشون این ور اونور فرار کنی!! وقتی تو نور چند تا شمع بی رمق ، باید تو تاریکی واسه خودت غذاهای عجیب غریب بکشی که حتی نمیدونی چی هستن مگه وقتی میذاری تو دهنت! حتی وقتی مجبوری ترانه های آلمانی گوش بدی و هی نفهمی! آدم میتونه خوش بگذرونه! و احساس کنه که با کلاس هس! و دوست داشتنی هس! و احساس کنه داره تجربه های جدید میکنه! داره بزرگ میشه!  ...

تو مهمونی همش تو فکر همسر جان بودم که مهمون شدنمون مربوط به عملکرد درخشانش بوده!جاش خیلی خالی بود ... جایی که هیچجوری پر نمیشه!

راستی یادم رفت بگم که تو قرعه کشی آخر مهمونی تینا و دو نفر دیگه برنده شدن! بعدش ما دوتایی ذوق زده شدیم و هی با موبایل به همه اطلاع دادیم! دومین تلفن تینا به آقای تصادف بود! آقای تصادف درجا حدس زد که چی شده...کف تینا از اینهمه حس ششم بریده بود! یه جای دلم چاقو چاقو شد...وقتی سر به سر تینا میذاشت و اون میخندید! به تینا گفتم بهش بگو فلانی میگه ایول ابر رسانا! (آخه قبلا همش میگف من نسبت به تو ابر رسانا دارم و واسه همین همه چیو میفهمم!!) اونم به تینا گفته بود بهم بگه شب به خیر! ...هنوز شمال هس...ظاهرا فردا میاد سرکار...بیشتر با تینا بودن بهم فهموند که تینا یه جورایی اسن  هیچجوری به آقای تصادف نمیخوره... نه هوشش ! نه اطلاعاتش! یه جورایی همه کارهاشو با روابط حل میکنه...یه جورایی معیارهای رفتاریش با مال آقای تصادف زمین تا آسمون فرق داره!  ...یه جورایی با همه هست و با هیچکی نیست...هی به خودم میگم خوب به من چه! اما باز جواب میدم بابا جای برادرت هم نیس؟؟ بعدش هی به خودم میگم دیوونه نکنه حسودیت شده؟؟ در هر حال یه کم دیگه تعریف آقای تصادف را بهش کردم.چرا؟ واسه اینکه میخوام از شرش راحت شم! به هر قیمتی! اونم هی نه و نو کرد! منم هی گفتم از همه اینا که امشب کارت ویزیت بت دادن بهتره! کلی وقته که ندیدمش نشنیدمش! سخت میگذره...اما میگذره!   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 15:20  توسط   | 

 

امروز رفقا گیر دادن که تو چرا چن روز هس هیچی آرایش نمیکنی؟ چرا بیحالی؟ یا خوابی یا خوابالو؟ نه حرص میخوری نه حرص میدی! دیدم راس میگن!  هیچی حال ندارم انگار! بعدش دیدم انگاری وقتی همسر جان نیس اقلا آقای تصادف باعث میشه واندم! باعث میشه یه کم تو آینه نگاه کنم! یه کم کارای خوب بکنم ! مخصوصا که یه جورایی همش هواسش بم هس (یا بود!)! یه کم حرص بده سوژه فکری بده گیر بده!  خداییش جاش خالیه!  بعدش یاد اون حرفش افتادم که پرسید من ابزار تو ام؟؟ بعدش از خودم عصبانی شدم.

با اینکه کارش داشتم  تماس نگرفتم .خوبه قهر بمونیم حالا که آشتی واسه هیچکدوم ما خوب نیست...

--فردا شب دعوت .....هستیم!  آقای بدقول (که من و همسر جان را دعوت کرده) امروز که میخواستم اجازه بگیرم که تینا بیاد به جای همسر جان،  گفت میدونین که پوشش آزاد هست...چون تو محل سفارت دعوتین! اولین باره تو یه مهمونی رسمی کاری با پوشش آزاد میرم!! جدا ما تو ۲۷ سالگی چه تجربه هایی که هنوز نکردیم!! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 17:11  توسط   | 

 

گیرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می زنید، گیرم که می برید، گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

پیوست: بدون اونهمه "شرق" چیکار کنم با اینهمه تنهایی ؟ که انگاری از دیروز بزرگتر از همیشه شده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:28  توسط   | 

الان به قول اون عزیز شدم گجه کیجا! همش هم از دست این خردادی n شخصیتی پیچیدس! که هیچ معلوم نیس آخرش چیکارس؟ یه روز با همسر جان من خلوت میکنه که فلانی تنهایی سختشه و یعنی چی مرد حسابی میزاریش میری ماه تا ماه...کارتو عوض کن!؟ و همسر جان را می وجدان درد  وونه!!(اگه تونستین بخونین این فعل را!) اساسی!!  یه روز رند بازی در میاره و هی بیخ گوش آدم آسه میگه من میدونم و تو!  چند روز مونده تا یکشنبه؟ یه روز هی چپ میره راس میره میگه نگرانم! خوبی؟ دیشب چرا نگران تو بودم؟؟ کجا بودی؟ چیکار کردی؟ چرا نصف شب اس ام اس زدم جواب ندادی؟؟ خودم دیدم چراغت روشن بود! نکنه مشروب بخوری تنها! خطرناک هس الاغ! (به من میگه!!که هیچکی از گل نازک تر بم نگفته!) چرا امروز ماشین نیاوردی؟ جدا خوبی؟ چرا فلان چرا بهمان!  یه روز میریم با همسر جان و اون و تینا و بر و بچ اون باشگاه اسب اون آقا آشناهه که گفتم و تو اصطبل یه جونور رو تن من راه میره و کتف منو دو بار میگزه و من جیغی میزنم که صاحاب اسبا خیال میکنه اسب گازم گرفته و همسر جان مانتومو در میاره میتکونه و همه از دیدن دوتا ورم قرمز جیغ و ویغ میکنن و دور منو میگیرن و اون انگار نه انگار دور وایمیسه همینجور بیخیال! یه روز رسمی میشه شما شما میکنه و فعل جمع به کار میبره و اینا و اینا! یه روز میگه خانمی! یقه مانتوت یه کم  بازه! فلانی داره میاد تو اتاق! خواهشن؟ واسه من؟  آ حرص منو در میاره! یه روز میگه قبول داری که من تورو از همه بهتر میشناسم؟ اونوقت به من که معادله لاپلاس های شخصیت تورو حل کردم و میفهممت وقتی میگی دو دو تا سه تاس چه احساسی دس میده؟؟؟ یه روز میگه من و تو شبیه همیم اما تو بعضی کارها را به دلایلی میکنی که من عمرا نمیفهمم!! تو چرا اینقدر پیچیده ای؟؟؟ 

 این روزای آخر با تینا جان حسابی گرم گرفته بود! نازش را میکشید و هی کارهاشو میکرد و خودشیرینی و اینا! و اینا! گفتم شاید حق با اون آقاهه ای بوده که نوشته بود داری از الکی خودتو تحویل میگیری! حالا هم یهو گذاشته رفته شمال! بی خداحافظی و اینا و اینا! ( آخه از سر میزش میخواد پاشه بره پایین بیس بار هی میاد میگه دارم میرم فلان جا! کاری نداری پایین؟ تو نمیای یه کم راه بری خوبه ها! یه جک یادم اومد شنیدی؟ ببین میخوام از بالا پله ها جفت پا بپرم تا پایین!بیا تماشا! روم شرط بندی کن! چرا اینجوری میکنی؟ خانمی فلانی میاد جلو میزت ان ساعت میشینه هی کلافه نمیشی ،میشی؟؟ من که نزدیک ترم آخه به تو؟؟؟چرا نوبت من که میشه همه چی فرق داره! ؟ چرا یهو تو میشی فاطی خانم! و اینا و اینا!! )

به هر حال یه چیزایی انگاری عوض شده ،یعنی اون دعوای کذایی اینقدر کارساز بوده؟؟ در هر حال ز هر طرف که شود کشته سود اسلام است!! حالم خوبه! و آرامشم از همیشه بیشتر!

پیوست » به تینا گفتم فلانی انگاری تو نخته! واسم یه کم تعریف کرد که چی گفته و اینا و اینا! گفتم اگه خواستگاری کنه؟ گفت میخوای بد بخت شم؟ خیلی بچه هس! من ولی کلی تعریفشو کردم!(خداییش تعریف هم داره! در عین بچگی!) تا چه پیش بیاد!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:4  توسط   | 

 

صدای هلن تو خونه نمیاد..."هیشکسی مثل تو و من ...جفت هم نیمه هم نیست..." آخه هیشکی دنبال آلبومش نگشته...آهنگشو نجسته...واسه سر شام ضبط را آماده نکرده...(اخبار داره از مرگ و جنگ و حق مسلم و 11 سپتامبر و این دری وری ها میگه... mbc2  یه فیلم حسابی گربه ناک گذاشته...)

هیشکی با بشقاب چینی و اون لیوان قشنگا ...با شمع عطری و یه گلدون گل قرمز ،سفره را قشنگ نکرده!(اصولا هیشکی سفره را صب تا حالا تمیز نکرده!!)

بوی خوب غذاهای خوشمزه نمیاد!(مگه آدم وقتی تنهاس غذا هم میپزه؟؟) هیشکی با زرشک یه دل قرمز رو دیس برنج نساخته!(دل خوش سیری چند؟؟)

 هیشکی مشروب نریخته بگه به عشقمون!

هیشکی نرفته از یواشکی موهاشو رنگ جدید کنه! سشوار کنه! تغییرات کنه! هیشکی لباسهای یه حالی نپوشیده! ( با شلوار لی خوابیده دیشب!!) هیشکی دو ساعت آرایش نکرده! رژ لب صورتی نزده!

هیشکی مکافات کادو قایمیدن نکشیده! هیشکی شیرینی نخریده!هیشکی دنبال سه پایه دوربین نگشته!هی بین ژست های عشقولانه دو نفری و دوربین ندویده! 

هیشکی هی سعی نکرده نشون بده که چقدر...

 مثل بقیه روزهای بد تنهایی نبود...از همیشه بد تر بود...دردناک و زجر ناک و گریه ناک ...امروز چهارمین سالگرد ازدواجمون بود...

 

پیوست » گفت خوشگله!هرچی میخوای واسه خودت بخر! من میام حساب میکنم بات! ... (عزیز دل من اروپایی شده!!؟؟؟)

پیوست »تو ساکش یه ادکلن قشنگ کادو شده هست و یه نامه...دارم فکر میکنم کاشکی عکسهای پارسال را هم گذاشته بودم!

پیوست » با تموم این حرفا اما! زنده باد عاشقیمون! هیشکسی مثل من و همسر جان ...زنده در هوای هم نیس! حتی اگه دور باشیم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 2:29  توسط   | 

اونقدر ها هم دو رو نبودم...دیشب حسابی کنار همسر جان گریه کردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:45  توسط   | 

حرفای ته دلم: با مدعی چرا گفتید اسرار عشق و مستی؟ میذاشتید میمرد در درد خود آدم حسابی بینی !بابا به کجای حساب دنیای به این بزرگی بر میخورد اگه فسقلی دختر خیال میکرد تو خانم خوب بودن پخی هس آخه؟؟ نه جدا؟ حتما باید انتگرال در انتگرال کنین زندگی منو؟ جدا کی خربزه خورده که من پای لرزش نشستم آخه؟؟ آخه اینهمه تنهایی! اینهمه گیر افتادگی؟ اینهمه نتونستن حذف صورت مسئله! نتونستن تقلب ! اینهمه خواستن اینهمه نتوانستن ! مگه من کجاشو اشتباه کردم؟ من چرا باید از آینده آقای تصادف که تابلو عاشق شده و همکار و هم مسیر و دوست خونوادگی و دوست همسر جان و آخر خوبی تو دید همه و اینا و اینا هس تا آینده آقای همسر جان که نکنه ناراحت شه یهو...نکنه فکر بد کنه...نکنه من بگم تنهام خلاف میلش شغلشو عوض کنه را بپام که اون شکست خورده نشه  و این ناراحت...و هیچکی نباشه که بگه خوبی تو؟ آخه یعنی چی که نمیشه به هیچکی بگی این حرفارو؟ که اگه گفتی...

پیوست: خدایا! خیال میکردم نیستی! حالا دیگه مطمئن هستم!

 پیوست: دارم عصبانی مینویسم اما وقتی پاشم باز هر هر میخندم! چند رویی بیش نیستم! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:32  توسط   | 

من ایناهاشم! کنار همسرجان در حال به شدت رنگی کردن لحظه لحظه های با هم بودنمون و  هی هر روز یه سایه زدن! و یه جور دیگه پوشیدن ! و یه جور دیگه بودن! و هی قش قش خندیدن! و هی لوس شدن تا بگه لوس که میشی چه ملوس میشی ! آ من خوشم بشه که هنوز اینو میگه! و هیچم نمیشمارم چقد مونده به یکشنبه دیگه که دوباره تا یک ماه نباشه و من...نباشم! و هیچم نمیشمرم که تا کی قراره بهم بگیم سک سک! آ این فکر ها که ما حالا باید زندگیمونو بسازیم! و یه سال بخور نون و تره صد سال بخور نون و کره!؟؟  و دوری ما فیزیکیه پس غصه نداره ! و هیچکی خانمش و اندازه آقای همسر که منو ، دوس نداره و اینا و اینا را گذاشتم واسه اون شبای لعنتی بی فردای از هفته دیگه!  من حالا کنار آقای همسر نقاشیهامو نشونش میدم  و کتاب هایی را که خوندم  و فیلم هایی را که دیدم وقتی نبود و تعریف و تحریف و اینا میکنم اتفاق هایی را که افتاده وقتی نبوده! و فکر هایی که کردم!  و هی یه ریز حرف میزنم! چون مفته!! و دیگه قبض تلفن نمیاد ان تومان! کنار همسر جان در حالی که سعی میکنم نفهمه که با آقای تصادف چقدر بدجور دعوا کردیم...به آقای تصادف تا بشه بی محلی میکنم...چون اون حق نداره از من بپرسه که بازیچه من هس یا چیزه دیگه؟ و حق نداره به من بگه یک شنبه میره ،نه؟ و حق نداره اصولا به من بگه این مانتو/این سایه / این روسری بهت میاد! حتی اگه هر همکار دیگه ای این حرفو بزنه!من الان کنار آقای همسر جانم هستم!  در حالی که نمیگم از نگرانی هام و تنهایی هام! که نکنه کم بفهمه منو ُ و نکنه سدش بشم...قفسش شم ...(من که میدونم چقدر زیاد این کارو دوس داره! من که میدونم چقدر کارآفرین بوده! موفق بوده! پیشرفت کرده! من که دوسش دارم...)در حالی که فکر میکنم حداقل به اندازه گفتن از آقای تصادف از هم دور شدیم! و بغض میکنم... بعدش گاهی چون خوشفکر هس!  از خودم قصه هایی که شبیه من و مشکلاتمه میسازم میگم یه فیلمی بود وقتی تو نبودی دیدم...یه دختری بود که اله شد...بله شد...بعدش اون دختره انجور شد...بعدش آقای تصادفش بدجور شد! آ هی میگم تو چی فکر میکنی؟ آ اون هی میگه خوشگله! فیلم بوده! آ من هی میگم خوب نقدش کن! آ اون هی میگه فیلم بوده...من ایناهاشم! هر کی میبینه منو میگه چقدر شادی تو صورتت هس...اما دلم واسه یه گیلاس مشروب مردافکن تنگ تنگ ...

پیوست » هیچکی نمیدونه وقتی یه دختر بچه ۲۷ ساله پر ادعا !  که میخواسته زندگی رو تا ته ته هر چیزی که توش هست تجربه و شناسایی کنه یهو میبینه تو شناسایی احساسات خیلی خیلی ساده خودش عین خر به گل مونده چه حالی میشه! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:2  توسط   | 

آقای همسر جان از صبح زود که آمد و چون داشت واژگون میشد از منگی و  بیخوابی ،  خوابید تا حالا که چهار بعد از ظهر است ، بیدار نشده ! من که مرخصی گرفته بودم هی میروم به چهره خوابش لبختد میزنم!  و ذوق آمدنش را میکنم!

 دلتنگی از این بیشتر نمیشود که کنار هم باشیم و او خواب باشد! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 16:20  توسط   | 

نگاه كن كه غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سركشم
اسیر دست افتاب می شود

نگاه كن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به كام می كشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می كشد

نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی زدورها و دورها
زسرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا كنون به زورقی
زعاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره م یكشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم

نگاه كن
من از ستاره سوختنم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین بركه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این كبود غرفه های آسمان
كنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان

نگاه كن كه من كجا رسیده ام
به كهكشان به بیكران به جاودان
كنون كه امدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا به پیچ در حریری بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مكن
مرا از این ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
بلای لای گرم تو
لبالب از شراب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه كن
تو می دمی و آفتاب می شود

فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 12:43  توسط   | 

 

لیلا توپولی که ما صداش میکردیم لی لی هه یک ساله و یه ماهه مامان شده ! مامان هلیا جونی!

تعریف می کرد میگفت هلیا جونی ناز میگه : مامان!  لی لی هه نگاش میکنه و میگه جونم عسلم؟ اونوقت هلیا جونی شروع میکنه به یک سخنرانی جدی و نامفهوم :

 آیستنانثترزثنتاگک ثذرزدثصنترزاقثصاترزنزا نتزاسیلاتزی یالبزثصهغبصن!؟؟؟

بعدش چشماش نشون میده که یه سئوالی مطرح شده و منتظر جوابه بچه!  لی لی هه واسه اینکه بچه نفهمه چقدر نفهمیده و  غصه بخوره بچه با احتیاط میگه : آره مامان! اونوقت هلی جون یهو گر و گر اشکاش سرازیر میشه !! و لی لی هه دقیقا سه ثانیه وقت داره بگه : نه ! نه مامان جان! نه!  وگرنه صدای جیغای گریه آلود هلی حالا حالا ها راهو واسه شنیدن حرفای جدید میبنده!

من اول از همه جیگر این کوچولو که من بی خواهر خاله کرده می خورم!  

دوم از همه میمیرم از حسرت اینکه بدونم فسقلی بچه درگیر چه مشکلات فلسفی عاطفی اجتماعی یا سیاسی ای هس و این سوالها چین آخه که اینقد جواب هاش مهمه واسش !! 

سوم از همه دیروز که ماجرا را گف از خودم پرسیدم سوالی دارم که جوابش اینقدر واسم مهم باشه؟ حتی یکی؟  آ میبینم نه! و واسه اینکه دچار احساس خود کرگدن بینی نشم! تا همین حالای حالا دارم هنوز میگردم! (یعنی من که نازکتر از بال سنجاقک هام ...منی که عشق همسر جان نرمم کرده منی که کلی چسبیدم به هر چی توش زندگی هس و دوسش دارم چجوریاس که اینجوری شدم؟ اینجوری بودن قوی بودن هس یا سیب زمینی شدن؟ )

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:17  توسط   | 

از همکارهای ما تو یه دفتر هواپیمایی همکار یکیشون  تماس گرفته بود با تانیا (همکار نازنین ارمنیمان که خیلی ملوس است و کوچولو و حسابی پرکار ) که پرواز فلان روز فلان مسیر هواپیماش چیه؟ تانیای نازنین گرفتار ما می گه خوب حالا چه فرقی میکنه؟  همکار جان توضیح میده که مسافرم گیر داده که مبخوام بدونم!! تانیا که کلی کار داشته و پشت خطی داشته و مسافر داشته و سیستمش هم کند بوده اینا و اینا  میگه  بش بگو jimboo!  (یادتونه که؟ هواپیما توپولیه!! ) خیالش راحت باشه!!  همکار جان آژانسی هم که ظاهرا تو عمرش نه شخصیت کارتونی ها رو شناخته بوده و  نه انواع هواپیما ها رو به مسافرش گفته پروازتون jimboo هس!  

حالا آقای رییسش (گلابی تر از خودش !! ) با آقای رییسمون تماس گرفته که مگه ما شوخی داریم با شما؟؟؟ اله شده بله شده!! مسافر شاکی شده!!

آخه یعنی چی اونوقت ؟؟؟

پیوست : آهای همکارجانی که فرتی چقلی میکنی!!ز گهواره تا گور کارتون میدیدی بعض اینی بودی که هستی! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:44  توسط   | 

خنده قشنگ من ...فردا صبح زود از راه میرسه...

دیشب آلبوم ها را مرتب میکردم...چقدر خاطره داریم با هم...چقدر آخرشه واسم...خوش فکر، خوش خنده ، خوش اخلاق ،خوش تیپ، خوش برخورد ، خوش سلیقه (از همسر انتخاب کردنش میگم!) ، خوش سفر ! خوش همسر! چقدر خوشم میاد هی هر روز به یه دلیل جدیدی ازش!

                     گوارا بادم این عشرت که دارم روزگاری خوش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 16:19  توسط   | 

و اینک به اهم اخبار توجه فرمایید:

مامان گلی در مورد نوشیدنی های غیر مجاز خوردن من هیچی به هیچکی نگفت حتی به من! آگاهان شاخ در آورده اند!!

آقای تصادف در مورد گفته های نامعلوم من در عالم مستی و راستی سکوت اختیار نمودند...هنوز مشخص نیست که این مهم را چگونه میتوان تفسیر کرد! ایشان تنها فرمودند که موبایلشان را تنها برای اینکه من تنها هستم  روشن نگه میداشته اند و خوشحال هستند که در آن حال (؟!) یاد ایشان بوده ام!

دیروز آقای تصادف در مورد جنگ جهانی ای که سر یه کلوچه سوقات با تینا داشته اند به افشا گری هایی دست زدند ...اینجانب در جواب ایشان و کاملا با اهداف بدجنسی گفتم جدا اینجا کودکستان شده!! و ایشان خندان تر از همیشه فرتی گفتند  آره شما هم خاله اش هستین!

در پی قطع اینترنت دفتر و عدم امکان انجام هیچکاری و عدم تمایل به بحث های شخصیت شناسی همکاران با حضور جناب آقای تصادف تصمیم به تمیز و دلچشب کردن اتاق همسر جان (که چهارشنبه می آدش!) گرفتم! در اقدامی بیسابقه (حتی در منزل !) تمام  کاغذ اضافه ها را دور ریختم شیشه ها رو برق انداختم فایل ها را مرتب کردم ...بعدش باز به سرم زد  زیر شیشه میز آن عزیز  که بر عکس مال من هیچ شعر و عکس و پستری ندارد  را با عکس هایی که دور از چشم آقای رییس از بروشورهایی که یه عمر خاک خورده بود چیدم کلاژ فرمودم ! و خیلی ناز شد! واسه گذاشتن شیشه میز  آقای تصادف را جهت کمک کردن صدا کردم و ناگهان  متوجه شدم یه جورایی در حال انهدام است ...هرچی گیر دادم که چی شده نگفت! بچه ها همه ذوق زده کلاژ بودند و آقای رییس خان که اگر مرا در حال قیچی قیچی کردن بروشور هایی که به زحمت به دست آمده میدید درجا قیچی قیچیم میکرد هم حسابی تشویقم کرد ...آقای تصادف ساکت و توهم ماند ...

(به این فکر کردم که ته ته کارم رگه هایی از من کلی کلاژ کارم! و کلی زیبایی آفرین!  و آهای آقاهه ! من عاشق همسر جانم هستم و دیدم ! و با دیدن حالش ...حسابی از خودم لجم گرفت..دیر بود اما! )

آب و هوا : تمام آسمان را ابرهای تیره پوشانده اند! بارش شدیدی پیشبینی میشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:9  توسط   | 

 

از اونا که فرق نظر دادن با copy- paste  کردن جمله " به من سر بزن " را نمیدونن نه !

از اونا که وبلاگشون که میخونی به اینکه دسترسی به اینترنت میتونه امکانی باشه واسه فراتر و عمیق تر و آزاد تر فکر کردن شک میکنی هم نه!

 از اونا که دوس دارن همیشه در صحنه باشن و هی بگن منم میدونم هم نه!!

 بابا  یکی که قشنگ مینویسه و وقتی نقل قول میکنه خوش سلیقه هس ،یکی که خوندنیه حرفاش ، وقتی بعد یه ماه که ته ته دلتو داری رو میکنی ، واست نظر میده که : "کاش آقای تصادف می فهمید همسرش چقدر دوسش داره ولی فقط اینو خوب می فهمه که همسر جان بی همتا زیادی مغروره تا جایی که داره به خودشم لطمه می زنه"

خوب من باید برم بمیرم دیگه!!؟؟

پیوست » تو پستهای اول صاحب امتیاز یه نشریه پیغام گذاشته بود که خواستی بیا باهات مصاحبه میکنیم! و چاپ میکنیم و اینا و اینا! ذوق زده شده بودم که یکی تحویل گرفته منو! واسه دیدن نشریه تاب نیاوردم تا ساعت کاریم تموم شه صبر کنم اینه که اسمش را تو اینترنت سرچ کردم! بعدش تصمیم گرفتم دق کنم! چون گوگل جان! با اسم اون نشریه شونصدهزار تا خبر یافته بود که همش مربوط به احضار مدیر مسئول به اتهام استفاده ابزاری از زن و ترویج بی بند و باری بود!!!

 پیوست » اگه دق کرده بودم حالا به مردن نمیرسیدم!!

پیوست » راستی ای کسی که با نام آقای تصادف واسه من نظر دادی ، اصولا خوبی تو؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:10  توسط   | 

 

زیر فشار و آبروریزی اون فاجعه ندارم له میشم...فقط گیر افتادم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:26  توسط   | 

به همسر جان بی همتا:

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

به آقای تصادف :

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 17:43  توسط   | 

 

آقای تصادف اومد گفت بیا با هم بریم (مسیر خونه را)(دیروز تا حالا میای شده بیا. )خودم هم تعجب کردم از لحنی که  بش گفتم نه. بعدشم بش گفتم ببین قرار نیس به روی هم بیاریم.گفت من چیزی گفتم؟ گفتم به هر حال. (اون همیشه منو زیر نظر داره اونوقت من واسه دوزار نگاه باید تاب نگاه چشم تو چشمو بیارم. این عادلانه نیس ) با این حال تو چشماش نگاه کردم که ببینم میشه فهمید دیشب من دیوونه بهش چیا گفتم یا نه(میدونم که نگرانی نداره و  حداقلش اینه که بفهمه واسه من آقای همسر همه کس هست اما لایه دندونای کنجکاویم دارم جویده میشم...)نگاش داغ بود تاب نیاوردم همون موقع یهو صداش کردن یه خانم انگاری که همکلاسی اومده بود دیدنش...نشست حسابی باش حرف زد.    

ته ته دلم تا روی روی پوستم میخواد دیگه هیچوقت هیچوقت نبینمش.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 13:35  توسط   | 

گاهی وقتها دلم میخواد ذهنم تعطیل شه ...دیگه به هیچی فکر نکنم ...نه نگرانی نه ترس نه تنهایی ... دلم میخواد هیچ چیزی تو مغزم هی ورجه وورجه نکنه ...آروم شم...اونوقت مشروب میخورم... خیلی کم میشه اینجوری شه ولی میشه... دیشب از اون شبا بود ...ساعت حدود ۲  بود ... یه لیوان مشروب جلوم بود(خوبه بطریش نبود!!) داشتم ماهواره میدیدم ...یهو مامان همینجور از الکی نگرانم شده بود اومد تو خونه(کلید دارن)...مشروب را دید...گفت چی میخوری؟گفتم شربته...گفت فکر نکنم .(واسه مامان اینا مشروب خوردن مساوی شنیعترین کارهاس!)...گفتم خوب حالا منظورتون چیه؟ همینجور وایساد زل زد به من...منم چراغها را خاموش کردم گفتم میخوام بخوابم.نگران و عصبانی در سکوت رفت (اسن نمیتونم تصورکنم که چی میشه؟ یعنی به بابا میگه؟ به آقای همسر چی؟ (با هم خوردیم اما غدقن هس واسم تنهایی هزار بار تاکید کرده و من قول دادم...) یعنی گیر میده که دیگه شبا تنها نباشم و برم اونجا؟؟ (اسن حالا ها نمیدونم چجوری ۲۳ سال تو اون خونه زندگی کرده بودم و حوصلم سر نرفته بوده!! هیچکی شبا ماهواره نمیبینه انترنت بیشتر از نیم ساعت بیمعنی هس!! وای...) کاش یه جور دیگه ای تموم شده بود...

 اون موقع شب مغزم از هم پاشید از بس به همه جور چیزی هزارجور فکر کردم ...مشروبرو کلن خوردم که نخوام قایم کنم... احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم اونقدر حس بدی داشتم که زنگ زدم به آقای تصادف (حماقت که شاخ و دم نداره...) ظاهرا حسابی هم گریه کردم و لابد درد و دل کردم... حالا چجوری جمعش کنم؟؟؟ نه جدا؟؟؟ یعنی اسن شدنیه؟؟؟

---عمق بدبختی اینه که از کل حرفا و وضعیت دیشب فقط همین طرح کلی یادمه... اونقدر منگم که هیچی یادم نمیاد چی گفتم؟؟ تا کی گفتم؟؟ چقدر گفتم؟

--امروز آقای تصادف واسم کلی خوردنی خریده...به شدت مهربون هس از نوع شرافتمندانه...تنها وقتی که جدی بود وقتی بود که گفت خانمی بوی مشروب میدی پس از اتاق بیرون نیا...کاری داشتی صدام کن.

من دلم میخواد می مردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 13:3  توسط   | 

 

"ترجیح می دهم بندری باشم برای تو

بندری که پس از سفرهای دور و درازت

                 در آن پهلو گیری

                 و زمانی هر چند کوتاه بیاسایی

                   زمانی هر چند کوتاه

                   به کوتاهی یک بوسه حتا

ترجیح می دهم بندری باشم برای تو

تا لنگری فرو افتاده

که تو را از رفتن باز می دارد...

 

تنها تو را قسم به باد که می پیچد در دل بادبانها

قطب نمایی که کشتی را به بندر باز می رساند

گم نکن."

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:0  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 2:15  توسط   | 

 نمیشه بگی آقای تصادف هم ، امروز اومده بود سر کار چون فقط اومده بود کمک من!  گفت کاری هس بتونم کمک کنم؟و همزمان کارو دس گرفت گفتم زحمت نکشین خودم انجام میدم...تقریبا تنها بودیم تو اون طبقه  و من بدجوری هنوز اشک واسه ریختن داشتم! اصلا نمیخواستم گفتگویی شکل بگیره ...اونم تو اون تنهایی در حالی که من اینقدر شکننده شده بودم...جواب نداد و خوشبختانه کارا را دنبال کرد... ساکت و جدی سرگرم به کار شدیم و خیلی رسمی با هم رفتار کردیم.حسابی سکوت بود . خیلی کمک کرد.جدا اگه نبود همونجا کلی گریه کرده بودم! 

دم رفتن  گفتم ممنون که اومدین! گفت وظیفه بود خانم رییس! (تیکه شوخیشه! ) نگامون گره خورد تو هم گفت : از دستم ناراحتی؟سرمو انداختم پایین گفتم نه . گفت ندزد از من . میخوای در موردش صحبت کنیم؟ گفتم : من که گفتم ناراحت نیستم .(وقت خوبی واسه هیچی نبود!من منگ و خسته و غصه ناک بودم )گفت پس بخند...میخوام صدای خنده هاتو بشنوم.لبخند زدم.گفت ببین من میخوام تو شاد باشی پس هر جور تو بخوای از این به بعد...نه هی میام جلوت نه به قول تو بهت گیر میدم.فقط خواهشا یه جوری با من رفتار نکن که انگار مزاحمم یا هیچی نیستم ؟خودتو بزار جای من. باشه؟ گفتم اوهوم. (انگار که میدونم جای اون یعنی کجا!!)

عصر تا حالا دارم این چهارتا جمله را نشخوار میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 1:56  توسط   |