تبليغاتX
ته دل یک دختر پیچیده

ته دل یک دختر پیچیده

هی به خودم گفتم خوب جلو هم اتاقیش که نمیتونسته قربون صدقه تو بره! یه کم درک داشته باش! اینه که باش تماس گرفتم  همش حرفای کاری زد...بعدش پرسید دیگه خواب ندیدی؟ دیگه تنها نترسیدی؟ گلوت هم درد میکنه؟ پرسیدم  کجایی الان ؟ گفت همه تو اتاق هاشونن... من تو لابی هتل نشستم بات حرف میزنم...(یهو اشکام تند اما بی صدا صورتمو خیس کرد ) گفتم پس میشه یه کم حرفای قشنگ بم بزنی؟...صدا قطع و وصل شد...گفت چی؟ گفتم هیچی! خوابای قشنگ ببینی...صدای بوسش اومد...صدای بوسم رفت ...تموم شد.

۱۳ مرداد رفته ۸ شهریور میاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:20  توسط   | 

از اینکه فکر میکنه خودش با من قهر کرده و نمیفهمه که این منم که با اون سرسنگین هستم لجم گرفته!

از اینکه میذاره همه بدونن که ما زدیم به تیپه هم و هی من باید دلیل بیارم که چی شده و اینا و اینا بدم میاد! 

از اینکه  نمیفهمم که قهریم ولی کارای مشترک را باید با هم ادامه بدیم و هی دارم تنهایی بار دونفر را به دوش میکشم بدم میاد.

ازاینکه صدام گرفته و نمیشه تو تنهایی خودم چند تا فریاد عمیق بکشم تا خالی شم بدم میاد.

از اینکه سرماخوردم و هیچکی نیس واسم بخور بذاره و سوپ درس کنه و ببردم دکتر بدم میاد.

از اینکه هی آدما میان میگن :آخی! (حیوونکی) سرماخوردی از دوری آقای همسرت!!؟؟ آ هی خیال میکنن با مزه و فرحبخش هستن بدم میاد!

دیشب به آقای همسر تماس گرفتم و گفتم که به شدت سرماخورده ام و تب دارم و نفسم تنگه و بدنم درد میکنه و قفسه سینم از بس توش خالیه (اکسیژن راه نداره بش! بسکه دماغ کیپه و گلو خشکه !!) داره مچاله میشه...گفت خوب فردا نرو سرکار استراحت کن. (عین قبلنا نگفت الهی بمیرم که بگم خدا نکنه چه حرفیه!نگفت کاش پیشت بودم ، نگفت دل نگرون شدم!...) دیروز هم که با همکارا رفته بودیم گردش! آش خوردیم! اونوقتش من کلی زیاد پیازداغ ریختم رو آشم و هیچکی نگفت دختر واست بده! از اینکه هیچکی دوسم نداره بدم میاد.از اینکه هیچکی دیگه دوسم نداره بدم میاد!

اونقدر بیچارم که فردا هم باید بیام سرکار! خیلی حالم گرفته هس! از این همه کارداشتن بدم میاد!

 پیوست : از اینکه اگه کار نکنم خیال میکنم انگل اجتماعی شدم و از الکی شدم و منزلت اجتماعی ندارم بدم میاد!

هرچی فکر میکنم میبینم اصولا کلا از خودم بدم میاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:10  توسط   | 

هی به هر بهانه بالا سرمن بود! هی اجازه هست بشینم؟ یا میشه بپرسم؟ یا ببین اینو! هی گیر داد که همین حالای حالا به چی فکر میکردی ؟ هی اصرار اصرار که یادت نره مشکلی داشتی من هستم ها!هی کیلو کیلو شوخی! هی پس کی بریم سینما ؟  آ ناهار چی داری ؟ جمعه چه کردی؟ مهمونی خوب بود؟دیشب خواب دیدی؟ چه عطر خوبی زدی!  اندش اونجا بود که دارم با آقای همسر حرف میزنم زل زده تو دهن من!

یه ملت همیشه در صحنه شده واسه من این خردادی تصادفی!

بعد از ظهر دیدم اینجوری نمیشه!نه خودش کار میکنه (همین حالاش هم از بس کار نمیکنه رو لبه هس! )نه میزاره من به کارم برسم! نه یه کم معذب بودن من واسش مهمه!  (۲۰ بار ۲۰ نفر گذشتن از کنارمون ! حالا میدونن دوس آقای همسر و منه! ولی خر که نیسن ملت ؟! )خلاصه یهو گفتم میشه ازاین اتاق برین بیرون؟؟؟؟ که شد خود خود زهرمار! پاشد رفت که رفت...

داشتم میومدم کیفش رو میز بود هنوز ...اما خودش هنوز که هنوزه نبود...

پیوست : از بس هی فکر کردم دارم اشتباه میکنم درمورد احساس اون ! و اینکه هی شما ها گفتین دوسته! و چه اشکالی داره!؟ صبح باهاش یه کم مهربون بودم ...که اینجوریا شد!

پیوست : هروقت on میشم on میشه ( شماره خط اینترنت را داره و ظاهرا بیکار که میشه چک میکنه.) ...امشب هیچی نگفت ...من هم هیچی نگفتم ...

در تعجبم که بعد از اون همه حرصی که داد اینهمه سخت بود بی تفاوتی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 2:35  توسط   | 

 

"یکی میگوید خواهرم باش...

                    مادرم باش ....

                    عاشقم باش...

یکی میگوید فقط باش!

            هر چه میخواهی باش..."

قدسی قاضی نور

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:45  توسط   | 

      وقتهایی که دلم واسه آقای همسر جان تنگ میشه بهش تلفن میکنم و کل روزمو واسش با آب و تاب تعریف میکنم... و هی میگم خوبی؟دیگه چه خبر؟

     

     وقتهایی که دلم واسه آقای همسر جان تنگ تنگ میشه واسش نامه مینویسم...از مرور خاطره های قشنگ گذشته تا عمق تنهایی امروز و رویاهای فرداهای دور...

    

     وقتهایی که دلم واسه آقای همسر جان تنگ تنگ تنگ میشه میرم پیرهنشو تنم میکنم و با آستینهاش اشک هامو پاک میکنم...

 

     وقتهایی که دلم واسه آقای همسر جان تنگ تنگ تنگ تنگ میشه چیکار کنم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 13:1  توسط   | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 20:39  توسط   | 

 

خدایا! این عصر جمعه را از تو تقویم تنهایی من بردار! جاش 7 تا صبح شنبه بزار!!

-- ایمان هم نداریم یکی تحویلمون بگیره!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 18:54  توسط   | 

 

 

صدها غزل گفتم برایت آخرش چه؟                 گیرم ترا من بی نهایت ...آخرش چه؟

در جاده های پیچ و خم دار و مه آلود               گیرم بیایم پا به پایت ،  آخرش چه ؟

گیرم که بازی کردی و من را نشاندی              روصندلی سینمایت ... آخرش چه ؟ 

این قصه آخر دارد اصلا یا ندارد؟                      ها؟! در نمی آید صدایت ،آخرش چه؟

گیرم رمان عشقی ما   آخر سر                      پایان بگیرد با جنایت !!  آخرش چه ؟  

یا خودکشی یا انتقامی احمقانه                  گیرم نشستم در عذایت آخرش چه ؟

                                   من خسته ام حال غزل گفتن ندارم

                                   گیرم غزل شد ماجرایت آخرش جه؟؟

همین!

 

                           

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 17:27  توسط   | 

یکی از مشتریای گرامی به شدت با محبت تینا ،دعوتمون کرده بود واسه اسب سواری! خلاصه بچه ها قرار گذاشتن واسه دیروز ... تینا و داداش تینا و فرشته (از همکارهای قدیم ) و آقای تصادف ...من مهمونی دعوت بودم و نرفتم.(هی گیر داد که چرا نمی آی؟ و اگه میترسی باهم سوار میشیم! (؟؟) و بیا منو نگاه کن! آ هی من گفتم آقای تصادف جان! شما چیکار من داری؟؟ من مهمونم!! )

آقای تصادف بعدش زنگ زد که خوب شد نیومدی! و محیط  مردونه کارگری بوده! و این مرتیکه از الکی اینقدر خرج نکرده بوده و هی میخواسه جلو دوستاش فیگور بیاد که با کیا میپره!! (بابا غیرت!!) گفتم شما از کجا اینو میگی؟ گفت اینجوری  و اینا و اینا!! گفتم تینا اینا هم فهمیدن؟ گفت نه گمونم آخه همش تو نخ اسبا و جیغ زدن بودن ...من هم نگفتم بهشون...به شما که میگم چون فرق داری!!! (بدفلز خبیث فرق داره را در جواب فرق داره من به کار میبره! )

شب با آقای همسر تماس گرفتم و گفتم فلانی دعوتمون کرده بوده اسب سواری و من نرفتم که با هم بریم گفت از اینا که رفتن خبر داری؟خوب بوده؟؟ گفتم آره آقای تصادف زنگ زد همشو تعریف کرد برام!! (کرم داشتم! میخواستم یه کم از امنیت درش بیارم!! اما گفت خوب . و رفت سر یه بحث دیگه ! اونقدر واسش عادی بود که آقای تصادف عصر پنجشنبه زنگ بزنه خونه ما واسه تعریف کردن اینکه بعد از ظهر خود را چگونه گذرانده  که به خودم گفتم الاغ جان!!خیلی خفن امل و پرتی!! یه عینک زدی به چشمت!! همه چیو مسئله دار میبینی!! بیچاره پسر مردم!! هی واسه یه مشت فکر من درآوردی چرتکی ضایعش میکنی!! خلاصه به خودم گفتم بزرگ شو!! اون که میدونه که ۳ سال و چهارماه ازش بزرگ تری و آقای همسر داری و دوسش هم داری و اینا و اینا!! دختر قحط هس واسش؟؟؟)

پیوست :دیشب واسم  اس ام اس زد : "خانمی" فردا باهرکی خواستی بریم سینما؟ (چهارمین باره صدام میکنه "خانمی"  ... 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 17:12  توسط   | 

من هر چی یادم می آد میبینم من تنهایی ها مو دوس داشتم ...بعضی هاشو مخصوصا...وقتی میتونستم بنویسم...نقاشی بکشم...تا لنگ شب فیلم ببینم گاهی سیگار بکشم! گاهی صدای ضبط برسونم به عرش ...به دوستای قدیمی نامه بنویسم ...کیک گردویی را با پسته بپزم اگه خوب شد رو کنم اگه نه بریزم تو سطل !  میتونستم وسط اتاق اونقدر بچرخم و بچرخم که بم وحی شه وقتی میتونستم تا  میتونم ریخت و پاش کنم! و عین خیالم نباشه ! ولی حالا همیشه یکی هس ... حالا  یا فکرش یا حرصش یا یه جورایی دلتنگی واسش... و این منو از تنهایی گریزون می کنه...

شاملو میگه :به هیچ چیز اعتماد نکردیم ...بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته  باشیم...

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 18:32  توسط   | 

بعضی ها هسن که من باشون تا بشه هم دهن نمیشم! تو سکوتم باشون کل کل میکنم ...تو سکوت شمشیر میکشم...قر قر میکنم...حرص میخورم...جر میزنم...توجیه میکنم!...و جالبش اینه که حتی تو خلوت خودم که خودم میگم و جواب میدم هم  ازشون میبازم و کم میارم! یعنی ته ته تخیل بلند من هم نمیرسه به گردشون!

 آقای تصادف از ایناس! و دیگه هیچکی...

دیروز تو دفتر نزدیک بود یه بلای کاری سرم بیاد! وقتی بعد از ۲ ساعت نجات پیدا کردم زدم جلو همه زدم زیره گریه ...از اون هق هقا بود...همه جمع شده بودن دورم که حالا که به خیر گذشته چت شده تو؟...تو اون هیری بیری !! دیدم آقای تصادف کنارمه و مخفف اسم کوچیک منو جلو همه (گیرم که آروم !) صدا میکنه که پاشو برسونمت خونه ...گفتم ممنون !با لیلا میرم!

وقتی آروم شدم گفت :دیگه با من اینکارو نکن! احساس کردم هیچی نیستم... تو اونجوری اشک می ریختی و من هیچکاری نتونستم بکنم... چرا نخواستی من برسونمت خونه؟ تو راه حرف میزدیم آرومت میکردم.من از لیلا بهتر نیستم؟

گفتم نمیخواستم جلو شما گریه کنم...گفت :تو که داشتی جلو همه اشک میریختی؟! فقط من غریبم؟؟ گفتم فرق داره...کاش نمیگفتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 17:42  توسط   | 

نه من آلوده اویم که خدا را حتی

گاه در وسوسه انداخته شیطان شدنش...

گاه در وسوسه انداخته شیطان شدنش...

 

اگه مقابل وسوسه ای مقاومت میکنم نشونه قدرت من نیس! یا وسوسه ضعیفه یا

خواستن توانستن نیس...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 17:15  توسط   | 

دیشب حوالی دوازده و نیم  آقای تصادف با ماشین شوهر خواهرشون اومده بود جلو خونه ما...گفت بیا پشت پنجره...رفتم و با هم تلفنی صحبت کردیم...پیراهن و شلواریشو که من خیلی دوس دارم پوشیده بود...و تو نور مهتاب از اون بالا خیلی تیپ شده بود ! یه کم گفتیم و خندیدیم و ...گفت برم خونه باهم حرف بزنیم...گفتم نه خستم میخوام بخوابم...گفت داری ناز میکنی؟ گفت پس بیا قدم بزنیم!حیف این هواس نشستی تنها پا اینترنت! (شماره خط اینترنت و داره و همیشه on  شدن منو زودی میفهمه!)خندیدم!خیلی...

با هم حرف نزدیم ولی بهش خیلی فکر کردم... به اینکه کاش برادرم بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:34  توسط   | 

دلم میخواد به آقای تصادف بگم میخواین اگه سرتون درد میکنه برسونمتون خونه؟ (آخه خونشون ۱۰ دقیقه با خونه ما فاصله داره!و آقای همسر که هس خیلی وقتها میرسونیمش...)

اینجوری هم که خیلی بزرگوار به نظر میام!که مسائل کاری را با چیزای انسانی قاطی نمیکنم!!!! هم که اگه حرفی داره میزنه ... جواب میشنوه! تموم میشه میره!

اما نمیدونم بگم یا نه! آخه اگه بگه اون چیزیو که نگاش نه! همه چیزش میگه! و من تو جواب دادن کم بیارم خیلی بدتر از الان میشه...اگه هم هیچی نگه باز بد میشه چون من رسوندمش! و این یعنی واسم مهم بوده!

یه حالت سوم هم داره ...یکی دیگه این پیشنهاد را بده و من یه جورایی با اکراه بپذیرم!

-- یه بار بهم گفت هیچکس حتی آقای همسرت تورو مثه من نمیشناسه! عمق خباثت اون چشمارو!

پیوست : تا نبینم سرشو از رو میز برداشته و میخنده با خودم آشتی نمیکنم! وجدانم درد میکنه.عاشقش نیستم.این یه احترام زیاده...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:12  توسط   | 

دیروز وقت رفتن یه آقایی از دوستای برادر شوهر جان اومد و یه کاری داش! آقای برادر شوهر که قرار بود من و همکار گل خانم ،تینا ، را برسونه به تینا خانم گف :شما مسیرتون با آقای قدیریان یکی هس! میخواین ایشون شما را برسونن و شما تو راه راهنماییشون کنین! تینا یه جوری که یعنی من با هر کسی نمیرم آقاهه را نگاه کرد که برادر شوهر ادامه داد ایشون از دوتا چشم به هم نزدیک تره! تینا نه گذاشت نه برداشت! یهو گفت یه باره بگین دماغن ایشون!! خلاصه آقاهه شد رنگ آلبالو!!

امروز یه هو آقاهه دوباره اومد تینا داشت فرم ها را براش توضیح میداد که یهو به اسم طرف دقیق شد گفت ببخشین شما خونتتون فلان خیابون هس؟ -- ...بله! --مهندس کامپیوتر هستین؟ -- بله شما از کجا میدونین؟ -- ۲۸ سالتونه نه؟ --بله شما از کجا میدونین دیروز تا حالا؟؟؟ ما هم همه تو کف اینکه دیروز تا حالا سازمان سیا هم نمیتونس اینقد اطلاعات جمع کنه مونده بودیم! بعد تینا یهو هول شد و فرم هایی و که دو هزار بار تا حالا پر کرده بود و نمیتونس توضیح بده!

آقاهه را در حالی که رو سرش دوتا شاخ داش رد کردیم رفت و کاشف به عمل اومد که مادر اوشون یه ماهه هی اصرار میکنه بیاد خونه تینا اینا خواسگاری!!

--آقای برادر همسر به تینا میگه! یه عمری هیچکی نیومد خواسگاریت حالا هم که یکی خر شد بش گفتی دماغ!!!؟؟ دارن هی کل کل میکنن!

--آقای تصادف ظهر تا حالا سر یه مسئله کاری که بینمون پیش اومده پکر هس...سرشو گذاشته رو میز...هیچی نگفت و نخندید! من کلی خوشحالم این مرد دل نازک زود رنج شوهرم نیس!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 17:50  توسط   | 

 

"درد انسان ، درد انسان متعالی ، تنهایی و عشق است..."  دکتر شریعتی

"دستت را به من بده تا از تاریکی نترسیم...دستم را بگیر تا از آتش بگذریم...

آنها که سوختند همه تنها بودند!"  قدسی قاضی نور

"بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمی کرد!

و خاصیت عشق این است ..." سهراب

تنهام ! خیلی تنهام! وشاعر میگه :

"و خدا از تو نه بالاتر ٬نی

تنها تر ، تنهاتر..."     سهراب    

 و من اونقدر زیاد تنهام که (لحظه ای بیش نماندست به یزدان شدنم!!!)

 اما خوشبختم چون تنهاییم اینجوری نیس :

"کوه ها با همند و تنهایند ...همچو ما با همان تنهایان!"  شاملو

"سر در روی یک بالش اما ...در پیله های خویش تنها " قدسی قاضی نور

چون کسی روبه روی من تنها نیست ...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 3:46  توسط   | 

آقای برادر همسر جویای همسر ،من ماشین خراب شده را ساعت ۶ تو  اوج ترافیک اومد از اون کله شهر رسوند خونه ! (من قراره آمار کسی را ، که هی به بهانه دیدن من میاد دید میزنه! را  براش در بیارم! اینه که ...!)

خلاصه سوار پیکان که شدیم حالت زود پز داشت! گفتم: شما دوتا برادر دارین پخته میشین ...اون تو سفر! تو تو پیکان! 

 گفت فقط تو خام موندی! :)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 3:4  توسط   | 

شماره یه آقاهه ای را از آقای تصادف میخواسم شماره خودش را واسم اسپل کرد! (صفر نهصد و ...)منم نوشتم و نفهمیدم که سر کارم ! بعدش زل زد تو چشمام و گفت:  شماره منه میخواسم بدونم بلدی؟

نگاه مون گره خورد تو هم...از نوع گره کور.

خندید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:36  توسط   | 

آقای همسر خواهشیده از آقای دیسکو کشتی و  cd  ایرانی را گذاشته و کل تور ایروونی رقصیدن! و همه خارجسونیا تو کف ریتم 6 و 8 بودن !! و بعضیهاشونم شروع به یادگیری رقص ایرونی کرده بودن! در نهایت آقای دیسکو cd  را ازش یادگاری گرفته...و یه کف مرتب به مناسبت گفتگوی تمدن ها زدن!جالا نمیدونم بوس و روبوسی و اینا و اینا هم بوده یا نه!! :))

راستی آقای همسر طبق اون رسم قدیمی اس ام اس زده : خوشگله! روی دریای مدیترانه هم دوست دارم! قشنگ تر از پریای من!

(آقای همسر بلد نیس برقصه! ولی رقصندگان را دوس داره! گاهی تو خونه عین شیوخ عرب (دور از جون عزیزش ) میشینه من دورش میرقصم...اونقد نگاش وقتی توش میرقصم دلمو میبره ها!  )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:20  توسط   | 

آقای تصادف از چن تا از بچه ها دعوت کرده بود عصر جمعه سینما و رستوران! به مناسبت معافی از خدمتش! من نرفتم! که هی فکر و خیال نکنم ! قبلش هی به خودم گفتم امل! مرامش این شکلیه! دعوت خصوصی که نیس! تو چرا به خودت می گیری؟؟ آ هی جواب دادم مگه اینقد نذر و نیاز نکرده بودی سرباز شه شر خودش و فکرش و اینا و اینا کم شه؟؟؟؟؟؟ حالا میخوای بری جشن ؟؟ که چی آخه؟؟؟ هی گفتم عوضی!پس چرا دیروز ۲۰ بار بات چک کرد و نظرتو راجع به فیلم و رستوران و قدم زدن پرسید نگفتی نیسی؟ آهی گفتم  محض آقای تصادف شناسی هی نظر بعضی ها رو وتو کردم! ببینم چی میشه! عیبه یا حقوق بشرمه؟؟؟ هی گفتم مهم اینه که باشی و کم نیاری! آ جوابی نداشتم بدم!

حالا اینقد حرصم گرفته و غصمه و نق زدم واسه اینه که اونا کلی خوش بودن لابد! آ هی گفتن و خندیدن! (آخه خدای خنده هس به خدا ! ) و اصن نفهمیدن زمانو! واسه اینه که هیشکی منو دوس نداره! و هیشکی نیس بگه چه دختر خوبی ! 

چشام پف کرده از گریه.

پیوست : وقتی یه زن تو تنهایی گریه میکنه میدونین یعنی چی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 0:26  توسط   | 

جمعه ها من تلف میشم!  همه دوسام ور دل شوهراشونن ! هیچکی نیس بریم سینما! پیاده روی! بدمینتون! حتی هیچکدوم جمعه ها on نمیشن یه کم جک بگیم از این خنده قشی ها بیایم واسه هم!! هیچ وبلاگی هم از عصر پنجشنبه (که تنهایی یه خانمی مفلوک ،شدت و قوت میگیره!) تا جمعه دوبار که جدید نمیشه!! میشه ؟ خلاصه هیچکی تحویل نمیگیره! هیچکی منو دوس نداره! بعدش یه جورایی نه حس نوشتن هس! نه حس خوندن هس!  حتی ماهواره یه فیلم خوب نداره! بعدش اونقد طولانیه این جمعه های تنهایی که کل ویژه نامه شرق را هم که بخونی و 6 تا جدول سوزوکو را حل کنی و ناهار یه چی بپزی شام یه چی دیگه و  تازه واسه سر کار یه چیز دیگه ! و قفس فنج تمیز کنی و قفس مرغ عشق و جای همستر های خنگولیو!  و تازه بری آب آکواریوم عوض کنی ... خودت بری حموم شیش ساعت زیر دوش آب اسراف کنی و سفیداب بزنی و تیغ بزنی و اینا و اینا و بیای بیرون موهاتو بیگودی ببندی و چمیدونم هی شعر بخونی و قشنگاشو اس ام اس کنی به این و اون! و اصن بشینی مدیتیشن کنی اساسی و بری تو یه خلسه حسابی ...تازه میبینی ساعت شده 4 بعد از ظهر!! و تازه هنو مونده تا غروب مرگ آور جمعه!!

آهای اونایی که جمعه ها میتونین خیلی خوش باشین و نیسین! بدونین بعضیها نمیتونن خوش باشن هرچقدر هم که بخوان!! و آی حرصشون میگیره از شما ها!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 0:15  توسط   | 

خوب که بش فکر کردم دیدم اینقد که غصه ام شده از اینکه یه جاهایی از گله هاش شکل شکل گله های آقای همسر هس!!  و این نشون میده که آقای همسر دلربا حق داشته و من ستمگری بی عرضه و ناتوان از نشون دادن عمق علاقم بیش نیستم! از اینکه بم گف آدم نیستی ناراحت نیستم!!

وجدان درد دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:7  توسط   | 

امروز با آقای تصادف دعوام شد.اونم سر کار! اینجوری بود که من شنگول بودم ...خیلی شاد جلو همه گفتم من خیلی خوشحالم! حسش کنین! ...اومد گیر داد که چی شده مگه؟و شما که هیچی شادت نمیکنه (آخه یعنی چی اونوخ این حرف !!!؟؟ ) چرا خوشحالی؟  به خنده کشوندم رفتم سر کار دوباره اومد سر میز پرسید ...گفتم هی گیر ندین! آخه یه هو فکر کردم به ایشون چه اصن؟؟یه کم گذشت اس ام اس داد که : خیلی ممنون که منو ناراحت و نگران کردی! میشه از این به بعد اگه نمیخوای همشو بگی از اول لطف کنی نگی؟

صداش زدم که هی!شادی من چجوریاس که شمارو ناراحت و نگران میکنه؟؟؟؟؟؟

جواب میده وقتی هیچیت به آدمیزاد نمی ره معلومه که نگران میشم!! (با همین لحن!!! ها!! ) ...و من دوس دارم با همه فرق داشته باشم و منو خودت بدونی!! و بین من و خانم فلانی فرق باشه!! و شما از آزار من خوشت میاد که اینجوری رفتار میکنی! یا بگو یا دلیل منطقی واسه نگفتنت بیار!! (جدا مسخره نیس؟)

منم عصبانی شدم گفتم یادتون نره که ۳ سال از من کوچیکترین! (آخه اینو هیچجوری نمیتونه جبران کنه!!!) درس حرف بزنین! و اینکه چه اشتباهی کردم خواسم انرژی اون لحظه را حس کنین! اصن جنبه ندارین! حریم خصوصی نمیدونین! و خیال میکنین کی هستین که به من اینجوری میگین؟؟؟

آخر وقت اومد معذرت خواهی که البته شما اول شروع کردی!! ولی ببخشین...من منظوری نداشتم!!

جدا پر رو نیس؟ اونوخ به من میگه خودخواه!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1:55  توسط   | 

امروز برادر شوهر جان، مرتیکه ، اومد پیش من! تا ۷ با هم سر کار بودیم و بعدش یه کم دنبال کلاس زبان گشتیم و تا رسیدیم خونه شد هشت و نیم !! با خودم فکر کردم یه کم تا امروز تموم تموم نشده خوشگلش کنم براش !! بعدش گفتم چیکار کنم آموزنده هم باشه! گفتم بیا کیک بپزیم ! ... من تا حالا ۲۰ بار کشمشی پختم ده بار گردویی دو بار هم خامه ای همش هم خوب شده !لمش دستمه!! خلاصه از اینا یکی شو بگو تا با هم درس کنیم!

پاشد رف کتاب رزا که مامان مامان به مامان و مامان به من داده و اوورد با یه عالمه مجله تغذیه ( تا حالا دیدین ؟ آی خوردنیه این عکسهاش !! ) که تو آشپزخونه انبار بود که اونا رو که ۱۰ بار پختی !!  خوب یه کار جدید کن !! بعد از کلی تو کف عکسها بودن ساعت نه و نیم شروع کردیم به کیک با کرم دو رنگ پختن!!

بعدش حالا که ساعت ۱ هس تازه تموم شده!! آقای داداش دکترم که داشته پایین درس میخونده اومده در میزنه که چه بوی کیکی راه انداختی منم میخوام !! اونقد شکلش خوشگل شده بود که کلی هی گف  بزار تیپش به هم نخوره من تا فردا صبر میکنم !!

(یه قاچ بزرگ بش دادم اما! بیشتر چون دهن خودم هم آب افتاده بود!! )

خلاصه اینکه حرف راس رو باس از بچه شنید!! حالا هی دور خودت دور بزن خانمی !! همینه به هیچ حا نمی رسی دیگه!! مرتیکه راس میگه! هر روز یه غذای جدید جدید!! اینجوری آی حال می ده این زندگی!

جای همسر دلربا خالی!! همیشه وقتی غذا خوشمزه می پزم میگه تو خوشمزه تری ها!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1:20  توسط   | 

یه خانمه هس مشتریه! خیلی رو اعصاب آدم راهپیمایی میکنه! هم که گیر هس ! هم قر قر و! هم از الکی پر ادعا ! هم هی خیال میکنه خیلی میدونه و خیلی مدرن هس !میدونین از اینا که هم کلاس بالاس هم مشکلات همه رو داره ! خلاصه اونروز بحثش بود تو دفتر به آقای تصادف گفتم دلم براش میسوزه...از ایناس که گاهی شبا تو یه لباس خواب گرون تو تاریکی میشیته رو تخت سیگار میکشه و تنهایی گریه میکنه ...

بعدش اونشب که آقای برادر همسر جان ،مرتیکه ، منو دچار حادترین بن بست های فکری و یاس  وجودی از خودم کرده بود...میون اون همه فکرهای جوراواجور یهو دیدم که تو یه لباس خواب گرون نشسم دارم سیگار میکشم و تنهایی گریه می کنم ...میدونین کجای آدم می سوزه؟ آی حالم گرفته شد...آی از خودم بدم اومد...

هیشکی نمی دونه گاهی وقتها چقدر میترسم از روزی که خودمو ببینم ...و ته تهش شکل اونایی باشم که بدم میاد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 20:29  توسط   | 

"چه حسی پیدا میکنی اگه ببینی عزیزترین کست ناراحت هس و تو تمام سعی خودتو بکنی که خوشحالش کنی ، یه برنامه بلند مدت برای شاد کردنش تنظیم کنی ... و تازه متوجه بشی عامل اصلی ناراحتی ها وجود خودته ...؟ "

نمی دونم چرا یاد آقای تصادف میندازه منو !!!

پیوست: یادم نیس حرف دل کدوم یک از وبلاگ ها بود...دمش گرم!

پیوست : خوبه در قالب یه send to all  واسش بفرسم!! شاید ...

کسی منو درک می کنه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 18:44  توسط   | 

آقای همسر امروز ونیز هس ...طبق یه رسم چن ساله واسم اس ام اس داده : خوشگله! سوار قایق های ونیز هم دوست دارم!

یه بار پاریس بود و یه وقتی بود که دو ساعت و نیم اختلاف ساعت داشتیم... ساعت نزدیک سه صبح بود که واسم اس ام اس داد : خوشگله!‌ بالای برج ایفل هم دوست دارم ! زود جوابش دادم منم همیشه...همه جا...همه جور...    بعدش یهو صرف جویی یادش رفت فرتی زنگ زد که تو چجوریاس که بیداری؟ خواب بد دیدی؟ چرا نمی تمرگی؟  ...

اینجوریاس دیگه!!

امروز واسش اس ام اس دادم :خوشتیپ! مردترین کسی هستی که شناختم...در آینده پدر شدنت از همین حالا به شدت مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 18:16  توسط   | 

این آقای تصادف اخلاق های خوبی داره!! مثلا اعتقاد داره که آفریده شده تا به من کمک کنه!! دیشب تا ساعت ۵ صبح در مورد مشکلات من در تربیت برادرشوهر بیش فعالم ، مرتیکه ، که گاه گاهی چن روزی میاد پیش من و همچنین مشکلات من و انرژی هام (تصویرهایی که می بینم و ... ) بام صحبت کرد...بعدشم وقتی گفتم که بچه دار شدن من مثه اینه که تربیت یه بچه روبدن به یه جنگل! و من یه لجظه ممکنه بدوم باش! یه لحظه بخزم باش! یه هو  پرواز کنم ! اسن سواری بش بدم! بعدش یه هو بخورمش حتی !! و بیچاره گیج شه! تلف شه ! و چون من هیچ خوب و بدی ندارم! گمم ! سرگردونم! اسن بچه ممکنه اله شه و بله شه و ... خلاصه گف همچینم رها نیسی!  یه وقتهایی خیلی دگم هستی!  چسبیدی به یه سری حرف احمقانه! (آقای استاد عجیبمون میگه : احمق اونه که چیزیو ار الکی بدون فکر و احساس خودش قبول کنه و قانون کنه!)گفت من اگه ببوسم تورو باید قبول کنی که لذت می بری! و همین خوبه!!   یه کم بحث کردیم!

حالا مشکل من خیلی پیچیده بود ها... اما خیلی حلش کرد! ...حالا از اون همه مشکل فقط مشکل چه کنم با خودش مونده!!

فیلم گرفته بودم ... اونم سه تا!! اما یه جورایی نشد که تنها بمونم...به قول اون روزمرد بود!  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 17:50  توسط   | 

یه روز من با یه آقایی تصادف کردم بعدش دوس شدم ...اسمش شد آقای تصادف ...بعدش ازش خیلی چیزا یاد گرفتم! بعدش خیلی وقتها خیلی حرف ها را باش گفتم ...بعدش آقای همسر غیرتی شد! (آقای همسر تا حالا غیرتی نشده بود و خیلی هم روشنفکر بود در اوج غیرت شدگی حاد! ) بعدش آقای عجیب که استاد ما میشه تو زندگی و متافیزیک و اینا آقای همسر و توجیه کرد بعدش آقای تصادف شد یه دوس خانوادگی...بعدش شد یه همکار...بعدش یه روز حس کردم واسه اون یه چیزایی یه جورایی فرق میکنه...حس کردم داره می بازه! ...

حالا باز آقای همسر رفته سفر ...دیشب واسه اینکه تنهاییمو باش پر نکنم ...اونم بعد از 2 روز پر از پیچیدگی و دغدغه های نفس گیر ...سه تا فیلم توپ کرایه کردم! فیلم DJ ALI  که خیلی چرند بود!گیلانه...چه میکنه خانم معتمد آریا!! و لهجه قشنگ شمالی ... و فیلم فوق العاده قشنگ ما همه خوبیم...تا 2:30 پلک نزدم!

امروز پرسید نمیخواستی صحبت کنیم؟ گفتم داشتم فیلم میدیدم! اسمش بود ما همه خوبیم!...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 16:28  توسط   | 

اولا من هنوز دل دارم! گرچه خیلی ها اونو شکستن و می شکنن! بعضی ها اونو نادیده گرفتن و می گیرن! و چند نفری اونو بردن و ... بماند!

دوما من لعنتی هنوز یه دخترکم ! گرچه چند سالی هست که با همدلم سر روی یه بالش میخوابم! لین هم بماند!

سوما پیچیدم! اینو چشمام میگه! و چشمام تنها جاییمه که راس میگه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:28  توسط   |