از اینکه فکر میکنه خودش با من قهر کرده و نمیفهمه که این منم که با اون سرسنگین هستم لجم گرفته!
از اینکه میذاره همه بدونن که ما زدیم به تیپه هم و هی من باید دلیل بیارم که چی شده و اینا و اینا بدم میاد!
از اینکه نمیفهمم که قهریم ولی کارای مشترک را باید با هم ادامه بدیم و هی دارم تنهایی بار دونفر را به دوش میکشم بدم میاد.
ازاینکه صدام گرفته و نمیشه تو تنهایی خودم چند تا فریاد عمیق بکشم تا خالی شم بدم میاد.
از اینکه سرماخوردم و هیچکی نیس واسم بخور بذاره و سوپ درس کنه و ببردم دکتر بدم میاد.
از اینکه هی آدما میان میگن :آخی! (حیوونکی) سرماخوردی از دوری آقای همسرت!!؟؟ آ هی خیال میکنن با مزه و فرحبخش هستن بدم میاد!
دیشب به آقای همسر تماس گرفتم و گفتم که به شدت سرماخورده ام و تب دارم و نفسم تنگه و بدنم درد میکنه و قفسه سینم از بس توش خالیه (اکسیژن راه نداره بش! بسکه دماغ کیپه و گلو خشکه !!) داره مچاله میشه...گفت خوب فردا نرو سرکار استراحت کن. (عین قبلنا نگفت الهی بمیرم که بگم خدا نکنه چه حرفیه!نگفت کاش پیشت بودم ، نگفت دل نگرون شدم!...) دیروز هم که با همکارا رفته بودیم گردش! آش خوردیم! اونوقتش من کلی زیاد پیازداغ ریختم رو آشم و هیچکی نگفت دختر واست بده! از اینکه هیچکی دوسم نداره بدم میاد.از اینکه هیچکی دیگه دوسم نداره بدم میاد!
اونقدر بیچارم که فردا هم باید بیام سرکار! خیلی حالم گرفته هس! از این همه کارداشتن بدم میاد!
پیوست : از اینکه اگه کار نکنم خیال میکنم انگل اجتماعی شدم و از الکی شدم و منزلت اجتماعی ندارم بدم میاد!
هرچی فکر میکنم میبینم اصولا کلا از خودم بدم میاد!